|
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
|
راجر ایبرت فهرست ده فیلم برتر امسال را منتشر کرد .
لطفا بعد از خواندن نظراتتان را ابراز فرمایید چون دوام این وبلاگ به نظرات شما بستگی دارد.با تشکر
10 فیلم برتر سال
زمان شگفتی ها بود ، پاییز معجزه ها ، یکی از بهترین سالهای در تاریخ سینما ، فیلم ها ی بزرگ یکی بعد از دیگری اکران شدند . عاشقان سینما می دیدند که در آخر هفته ها دو یا سه فیلم از فیلم های محبوبشان اکران می شوند . بهترین فیلم های سال ۲۰۰۷ :
۱.جونوJuno : چطور می توانم این کمدی گرم و بسیار خوش ساخت را که درباره یک نوجوان حامله است در سالی که از فیلم های درام پر شده است انتخاب کنم؟ اول به خاطر اینکه بیشتر فیلم های امسال که من برایشان نقد نوشتم فیلم هایی جدی بودند . من گزینه های دیگری را برای شماره یک این لیست در نظر گذراندم ولی قلبم بهم گفت و مجبور بودم که صادق باشم . این عشق حقیقی من است و نمی توانستم نسبت به فیلم بی وفا باشم . کلا ساختن فیلم کمدی بسیار عالی خیلی سخت است و سخت تر اینکه فیلمی هوشمندانه ، ملیح ، موثر و البته خیلی خیلی خنده دار ساخت. فیلم نامه ی این فیلم ارزش گرفتن اسکار را دارد همینطور بازی الن پیج در نقش جونو.
۲. کشوری برای پیرمردها نیست No Country for Old Men : یک فیلم بی عیب و نقص . برادران کوئن هیچ صحنه ی اشتباهی حتی لحظه ی اشتباهی را در فیلم نداشته اند . فیلمی بیرحم که توسط بازیگرانی که قادر به انجام هرکاری به غیر از ایستادگی در برابر موجودی دیو صفت که قاتل زنجیره ای است ایفا شده است . فیلم از روی رمان کورمک مک کارتی اقتباس شده است . رمان او را طوری ساخته است که در چشم و گوش او غرور راه اشتباهی را در پی می گیرد و در نظر او معمولی می آید . بازیهایی هوشمندانه توسط جاش برولین ، تام لی جونز ، وودی هارلسون و خیلی های دیگر . و خاویر بردم نه به عنوان انسان بلکه به عنوان نیروی ویرانی .
۳. قبل از اینکه شیطان بداند که تو مردی Before the Devil Knows You’re Dead:
سال خوبی برای بازیگر بزرگ فیلیپ سیمیور هافمن بود که نقشی را مختلف از نقش های دیگرش ایفا کرد . در این فیلم او و اتن هاوک نقش دو برادر را بازی می کنند که به پول نیاز دارند و نقشه ای بدون درگیری را برای دزدی از جواهر فروشی پدرش را طراحی می کنند . همه چی خراب می شود آنها احساس گناه و ترس را در بدنشان احساس می کنند . و در چشم های پدرشان درد را غیر قابل تحمل می بینند . آنها اول دروغ می گویند و دیگران و سپس خودشان را فریب می دهند . و همه چیز به خاک برمی گردد . شاهکاری دیگر از سیدنی لومت که در ۸۳ سالگی به سر می برد ولی هنوز روی فرم است .
۴. تاوان Atonement: سوﺀ تفاهمی آنی از یک بچه که امکان، داشتن خوشبختی را در سه خانواده نابود می کند . سائورسی رونان نقش یک نوجوان بالغ در یک خانواده ثروتمند را بازی می کند که خاهر بزرگترش (کیرا نایتلی ) و متصدی زمین خانواده اش را در مقابل هم می بیند و بعدها او را وادار می کند که دروغی غیر قابل بخشش را بگوید . فیلم صحنه هایی بسیار عظیم که شاید در تاریخ فیلم بی نظیر باشد را در بر دارد . فیلم کارگردانی شده توسط جان رایت از روی رمانی توسط یان مک ایوان .
۵. بادبادک باز The Kite Runner: رمان محبوب خالد حسینی درباره دو بچه است که قبل از هجوم روسیه یی ها ، طالبان ، آمریکا و جنگ های داخلی در صلح و آرامش زندگی می کنند . زندگی بچه ها در حادثه ای تغییر می کند و آنها را از هم جدا می کند ولی سالها بعد دوباره رو در روی هم قرار می گیرند و ادامه ی ماجرا . همایون ارشادی که نقش پدر را بازی می کند ظاهرش به قدری پر معنی است که بسیاری از اشارات فیلم را حتی بدون صحبت کردن می سازد . فیلم توسط مارک فارستر به زبانهای دری و انگلیسی فیلم برداری شده است . درهم آمیختن زندگی دو خانواده و شکستن قلب ها .
۶. دور از او Away From Her: بازیگر کانادایی سارا پولای اولین فیلمش را با داستانی غمگین از نابودی یک زن آلزایمری است . نقش جولی کریستی یکی از بهترین بازی های امسال است . نقش زنی را ایفا می کند که حافظه اش کم کم از او دور می شود . گوردن پین سنت نقش شوهر وفادارش را بازی می کند . فیلم از روی داستانی از آلیس مونرو اقتباس شده است . فیلم ناپدید شدن عشق ، زندگی و گذشته را در چشمان او نشان می دهد .
۷. در عرض جهان Across the Universe: محتملا تنها فیلم دو گانهی سال . می توانی عاشقش بشی یا متنفر . جولی تیمور تمام ابتکارات بصری اش را به ما عرضه می کند . داستانی که گروهی از دوستان را نشان می دهد که در دهکده گرینویچ زندگی می کنند و زندگیشان را توسط کتاب آواز بیتل ها شرح می دهند . آنها با مردمی روبرو می شوند که آهنگ ها و آلبوم های بیتل ها را دوست ندارند و موسیقی در تجربه هایشان جاری می شود . فیلم روی بهترین اثرهای بیتل ها پایه گذاری شده است . من می خواهم آن را دو یا سه بار دیگر هم ببینم .
۸. la via en rose: بازی هنرمندانه ی ماریون کولیارد در نقش یک خواننده ی افسانه ای که به قلب فرانسوی ها خیلی نزدیک شده است . او در یک فاحشه خانه بزرگ شده و بعد به عنوان مال یک گنگستر . او کوتاه قد است ولی صدایش در تمام شهر ظنین انداز شده است . او زندگی خودش را از توی جوب تا یک ستاره ی بین المللی توصیف می کند . و بعد در سن ۴۷ سالگی بر اثر مصرف بیش از حد مواد جان خود را از دست می دهد . عنوان به مشهورترین آهنگ او درباره زندگی در میان عینک های رنگی رجوع دارد . فیلم با "نه ، من از هیچی پشیمان نیستم" پایان می یابد . یکی از بزرگترین موزیکالها ی زندگینامه ای .
۹. مناظره ی بزرگ The Great Debaters: فیلم مجذوب کننده ی دنزل واشنگتن که براساس واقعیت از مناظره ای بزرگ در سال ۱۹۳۵ در دانشگاهی الهام گرفته است . سازمانی سیاهپوست گمنام در تگزاس از دانشگاه هاروارد می خواهد برای مناظره ای آماده شود . فیلم تجربه ی احساسی عمیق است .
۱۰. میان طبیعت Into the Wild: فیلم شان پن که از داستانی واقعی توسط کریستوفر مک الدنس الهام گرفته است درباره آدمی گوشه گیر استه که به میان جنگل ها ی آمازون کوچ می کند و همانجا میمیرد . کارگردانی و نویسندگی فیلم نامه توسط شان پن بسیار کامل و بی عیب و نقص است.
نقد زیر را از سایت هالیوود ریپورتر درباره فیلم بهمن قبادی (نیوه مانگ) انتخاب کردم و آنرا برای بازدیدکنندگان گذاشتم . لطفا نظرتان را ابراز نمایید .

بهمن قبادی و رابرت دنیرو در نیویورک
هالییود ریپورتر کرک هانیکات
تورنتو : مانند بیشتر فیلم های قبادی نیوه مانگ سفری است ناهموار و گیج کننده به میان چشم اندازهای کردستان ایران . سرزمینی فراموش نشدنی ، تصوراتی سحر آمیز ، سرنوشتی غم انگیز و شخصیت های احساساتی . نیوه مانگ نمایی بیشتر غم انگیز را به قبادی نشان می دهد ولی حس پذیرفتن تقدیر و سرنوشت وجود دارد که حتی مرگ هم شانس بد نیست.
مرثیه ی موزارت قبادی را دراین داستان رهبری کرده است . فیلم سرگل فیستیوالی سالیانه آهنگ سازها که در وین دور هم جمع شده بودند بود . تمام کارهای جدید در تمام رشته ها شامل سینما در تورنتو از موزارت به عنوان الهام استفاده می کنند. قبادی می گوید مرثیه ی موزارت احساساتی بسیار نزدیک به سرزمین کردستان دارد . و نقش اصلی فیلم مردی سالخورده به نام مامو (اسماعیل غفاری) که به نوعی روح موزارت را در فیلم مجسم می کند .
فیلم قبادی توسط تهیه کننده های غربی تهیه شده است . دو فیلمبردار خوب او نیل بلاک و کرایگت بون هستند . فیلم زیبایی که مورد علاقه ی بسیاری از جشنواره ها در سرتاسر دنیا است .
مامو هفت ماه است که منتظر اجازه برای برپایی کنسرتی در کردستان عراق است در حالی که پایش لب گور است . او 35 سال است که هیچ کنسرتی را در آنجا برگزار نکرده است و یک اتوبوس مدرسه را فراهم می کند که او را به دور کشور ببرد تا تمام پسران نوازنده اش را جمع کند . بزرگترین نظر او برای کنسرت انتخاب یک زن برای خوانندگی است و به یک زن خواننده احتیاج دارد. وقتی به او اجازه داده می شود که کنسرت را اجرا کند این بار مشکلش این است که خواننده های زن در ایران اجازه خوانندگی ندارند . پس او زنی را به نام هیشو (هدیه تهرانی) را قاچاقی و دور از چشم ماموران وارد کشور می کند.
نیوه مانگ کارهای جادویی ، دگرگونی و کارهای دیگر موزارت را با غم طنین انداز می کند . موسیقی کردی به طور طبیعی جریان می یابد و یکی از موهبت های فیلم است . موسیقی به طور غریبی خودمانی است . موسیقی ی که از زندگی پر مشغله و سخت انسانها سرچشمه گرفته است .
قبادی همیشه از نابازیگرها استفاده می کند اما شما هیچ وقت نمی فهمید . در حقیقت بازیگران حرفه ای میلی به ایفای اینگونه نقش ها ندارند و بازیگران این فیلم تا اندازه ای شخصیت های خودشان را بازی می کنند . شخصیت هایی که قبادی از زمان بچه گیش در خاطر دارد .
در فیلم هنری قبادی یکی از نقشها برجسته است . هیشو (هدیه تهرانی ) که قبادی آن را از کوههایی پیدا کرده است که 1334 خواننده زن ممنوع به خوانندگی هستند و در تبعید زندگی می کنند. رویای این زنها بر طبل کوبیدن و خواندن در دنیای رنگی خودشان و روی پشت بام ها به واقعیت نمی پیوندد و به سختی به سرکوبی انسانها اعتراض می کنند .
جوانی بدون جوانی هنوز نیامده از طرف چند منتقد امتیاز رقت انگیز صفر را در metacritic دریافت کرد. در پایین نقد اوون گلیبرمن را می خوانید که فقط چند خط درباره فیلم نوشته است.
Entertainment weekly By owen gliberman
فرانسیس فورد کاپولا بعد از 10 سال برگشته . سوال این است که آیا او دوباره برای فیلم ساختن برگشته؟ در این فیلم کند و فاجعه تاریخی تیم راث نقش پروفسوری را بازی می کند که بعد از قرارگرفتن در معرض رعد و برق به دوران جوانی اش برمی گردد. او در حال حاضر مشغول پژوهش درباره منشا زبان است ولی کی اهمیت می دهد وقتی که کاپولا می خواهد ما را به واسطه صحنه پردازی های بعد از جنگ رومانی فریب دهد در حالی که زبان قصه گویی را فراموش کرده است. این فیلم فیلمی خواب آور ، خسته کننده ، و صحنه ها یکی پس از دیگری مبهم است.
بادبادک باز
از زمانی که فیلمی ناب و ساده را دیده اید چه قدر گذشته ؟ فیلمی که به وجود بازیگران سرشناس و جلوه های ویژه بستگی نداشته باشد ولی به سادگی شما را مجذوب کند . مارک فورستر که فیلم را از روی رمان پرفروش و عاشقانه ی خالد حسینی ساخته و فیلم خوبی از کار در آمده است. فیلم انسان را با زمینه ی تاریخی و صحنه های حزن انگیز جنگ افغانستان روبرو می کند.
فیلم با پسرانی که در حال بادبادک بازی هستند آغاز می شود . شهر کابل سال 1978 . فیلم قبل از روسیها ، طالبان ، آمریکایی ها و بی قانونی الان را نشان می دهد. امیر (زکریا ابراهیم) به بقیه ی بچه ها که در حال بادبادک بازی هستند می پیوندد . بچه ها روی پشت بام ها می رقصند و برای قطع کردن نخ بادبادک های دیگر به وسیله بادبادک خودشان تلاش می کنند . حسن (احمد خان محمود زاده) دوست امیر است . پسر خانواد ای خدمتکار همیشگی مردی به نام علی است . که سالهای زیادی را با آنها گذرانده و خودش را یکی از آنها می داند . حسن بهترین بادبادک باز محله است و بچه های دیگر به او حسودی می کنند . بچه ها در سلامت به سر می برند و هنوز شهرشان رنگ جنگ را به خود ندیده . پدر امیر بابا (همایون ارشادی) است . یک روشنفکر سوسیالیست که استفاده ای برای ملاها ندارد. بابا که چشمان مهربانی دارد هر دو بچه را دوست دارد.
در محله یک پسر قلدر به نام آسف دارد که به امیر و مهارتهایش در بادبادک بازی حسادت می کند . روزی که در زندگی خیلی ها تاثیر داشت آسف و دارودسته اش به حسن حمله و به او تجاوز می کنند . امیر در هنگام تجاوز به آن صحنه می رسد و ان را می بیند و به خاطر اینکه خجالت می کشد محل را فورا ترک می کند . امیر احساس می کند که گناهکار است و احساساتش به عصبانیت تغییر پیدا می کند . و سعی می کند که به حسن توهین کند و حتی میوهایی گندیده را هم به سوی او پرت می کند . ولی حسن خونسرد است و جوابش را نمی دهد. بعد امیر سعی می کند مدارکی را نشان دهد که حسن را به عنوان دزد نشان دهد . حتی حسن هم اعتراف می کند ولی بابا او را می بخشد . پدر حسن اصرار می کند که حسن و امیر خانه را ترک کنند که حتی بابا هم نمی تواند جلوی او را بگیرد.
فیلم اینبار با زندگی مدرن حسن که در سان فرانسیسکو زندگی می کند آغاز می شود . امیر تلفنی را از طرف رحیم خان دریافت می کند که می گوید . "بهتره بیای خونه . می تونی دوباره پسر خوبی باشی". بعد تمام خاطره های قدیمی در ذهن او تداعی می شود و بعد می خواهد که آن زخم گذشته را التیام بخشد و به عنوان انسانی بالغ اشتباهی را که در دوران کودکی انجام داده است را جبران کند . که اگر آن دروغ را درباره حسن نمی گفت الان باهم در سان فرانسیسکو می بودند و آن تلفن هم لازم نبود.
رمان پرفروش خالد حسینی ، مارک فورستر و فیلم نامه نویس فیلمی احساساتی ساخته اند که ما آن را وقتی فیلم بین گذشته و حال جابه جا می شود ما آن را حس می کنیم . یکی از گرمترین صحنه های فیلم صحنه ای است که دو پیرمر در باره آینده فرزندانشان بحث می کنند . من می خواهم که یک بار دیگر یادآوری کنم که چشمان همایون ارشادی به عنوان پدر چشمانی عمیقا ومهربان و خوب به نظر می رسند . و انسان نمی تواند احساس بدی را در وجود او تصور کند.
آنچه در افغانستان در سال 2000 اتفاق می افتد احتیاجی نیست که در اینجا فاش شود ولی صحنه های فیلم احساساتی عمیق را در بر دارد . فیلم احساس بسیار عمیقی را در ما به خاطر داستان و سرنوشت آن ایجاد می کند و این ما را وا می دارد که فقط به افغانستان به عنوان کشوری جنگ زده که هر روز تلفاتش را از اخبار می شنویم فکر نکنیم . بازیها به زبان انگلیسی هستند اگر چه صحنه های زیادی هم به زبان دری در بر دارد. بازیهای امیر و حسن در حالت کودکی طبیعی ، متعاقد کننده و قوی هستند اخیرا فیلم های زیادی را دیده ام که بعضی از بازیگرا به بچه های بازیگر احساس حسادت کرده اند . احمد خان محمود به عنوان کوچکی حسن بازی گیرا و قدرتمندی را اجرا کده است بعضی وقتها جدی و بعضی وقتها قیافه ای عزادار دارد . ( احمد خان الان از حمله های انتقام جویانه افغانی ها به خاطر صحنه ی تجاوز می ترسد و تهیه کننده ها می خواهند کمکش کنند که او و خانواده اش را به محلی دیگر انتقال دهند).
یکی از صحنه های تاثیر گذار فیلم صحنه ی بادبادک بازی است . در اینجا از جلوه های ویژه استفاده شده و به معنی این است که آزادی بادبادک ها را در آسمان نشان می دهد و آن را با انسانها مقایسه می کند.
این فیلمی باشکوه از مارک فارستر 38 ساله است که از زمان monster’s ball (2001) او فیلم های finding neverland(2004) ، stay (2005) و stranger than fiction (2006) را ساخته است . همه فیلمهای خوبی بوده اند ولی بادبادک باز را با monster’s ball از نظر احساسات می توانیم در یک رده قرار بدهیم.

قبل از اینکه شیطان بداند تو مردی November 2 2007
Before the devil knows you’re dead
فیلم "قبل از اینکه شیطان بداند تو مردی"ی سیدنی لومت به عنوان یک ملودرام جنایی بسیار عالی که من نمی خواهم الان بنویسم و به شما توصیه می کنم که هر چه زوتر به سینما بروید و آن را ببینید. من از فاش کردن ماجرا به طور جدی اجتناب می کنم و نمی خواهم ریسک کنم.
من می خواهم از ستایش کردن فیلم جلوگیری کنم در حالی که فیلم بسیار تحسین برانگیز است و سزاوار ستایش است . اجازه بدهید اینها را با لغات به کار ببرم . فیلم با فیلیپ سیمیور هافمن و اتان هاوک به عنوان دو برادر آغاز می شود. بله ..... .برادر . زیرا اگرچه آنها از نظر ظاهری برادر به نظر نمی رسند ولی همیشه احساس مشترکی در طول سالها داشته اند. هافمن نقش اندی را که یک مدیر پرداخت حقوق کارمندان است بازی می کند. او همیشه لباسهای شیکی به تن می کند و موهایش را شانه می کند . ولی در عوض به مواد شدیدا اعتیاد پیدا کرده و به پول نیاز دارد . اتان هاوک نقش هنک را بازی می کند که خیلی اخمو است و همیشه دلایل خودش را برای داشتن پول دارد. او نمی تواند در چهره ی دختر کوچکش نگاه کند زیرا نمی تواند پول کلاسهای خارج از مدرسه او را بپردازد . او هم به یک شیره ای شباهت دارد.
اندی به برادرش پیشنهاد می کند که با دستپرد به یک جواهر فروشی مشکلاتشان حل می شود. ولی نه هر جواهر فروشی .خودت خواهی فهمید که چه مغازه ای . او نقشه دستپرد را تنظیم می کند.استفاده نکردن از اسلحه ، حمله کردن به مغازه در اوایل شنبه که هیچ مشتری در مغازه نیست ، پرداخت کردن خسارت مغازه از طرف بیمه و از این چیزها . قبل از اینکه به مشکل بر بخورن نقشه ی خوبی ترسیم کرده بودند و آن هنگامی است که همه چی ا نظر احساس ویران می شود.
اندوه و حسرت . آنها در حسرت و پشیمانی سقوط می کنند در حالی که هنوز به پول نیاز دارند. اندی یاد می گیرد که وقتی تو دلشکسته هستی خود به اندازه ی کافی بد هست و لی بدتر موقعی است که تو پاهایت هم بشکند. پدر خواب آلود آنها (آلبرت فینی) خودش شروع به تحقیق می کند .و با پسرانش مکالماتی را شروع می کند.
فیلم کاملا روی خانواده ها متمرکز شده است . آلبرت فینی ازدواجی ابدی با روزمری هریس کرده است ، هافمن با ماریسا تومی ازدواج کرده است در حالی که کم کم پیر می شود می خواهد همچنان خودش را جوان نگه دارد. و هاوک از زنش جدا شده است ، چون نمی توانست مخارج دخترش را بپردازد.
سیدنی لومت یکی از گنج هایی است که ما آمریکایی ها داریم و ما به او افتخار می کنیم . او فیلم های بزرگی را ساخته که همه در حافظه ها ماندگار شده اند . او از داستان سر راستی پیروی کرده و آن را به شیوه ای نابغه گونه به ما ارائه می کند . فیلم نامه ی زیرکانه ای که توسط کلی مسترسون نوشته شده است و ما را روی موضوع خاصی متمرکز می کند و ما را به فکر وامیدارد. جنایتی کامل که به اشتباه پیش رفت.
این فیلمی جنایی نیست که فقط با یک نقشه و چندتا جسد به جامانده در آخر تمام شود. نتیجه گیری این فیلم عمیقا احساسی است و برای همین هم است که بازیگری بزرگ به نام آلبرت فینی نقش دوم فیلم را قبول کرده است. در حالی که اگر جاهایی که او در فیلم است را برداریم فیلم کاملا خراب می شود. هافمن و هاک از نظر بازیگری کاملا با هم فرق دارند و لی اینجا هردوتا نقش هایشان را به خوبی اجرا کرده اند.انها موفق می شوند که ما از فکر کردن درباره فیلمهای قبلیشان دست برداریم و شخصیت آنها را از نو بسازیم . و این بار درباره هنک و اندی فکر کنیم.
این فیلمه . من به شما قول می دهم . این فیلم است . شگفت انگیز است و قتی کارگردان بزرگی مانند سیدنی لومت که به خاطر فیلهای دهه ی 70 و 80 اش جایزه یک عمر فعلیت هنری را از آکادمی اسکار می گیرد ، سه سال بعد از آن یکی از بزرگترین فیلمهایش را کارگردانی می کند.
در دره ی الله September 14 2007
من اصلا تام لی جونز را نمی شناسم . بذارید شفافتر بگم . من در جشنواره ی کن مصاحبه ای با او داشتم ، یکی از آن بحث های متفاوت .او از این کار خوشش نیامد . در میان سوالات و مثل یک بچه مدرسه ای در برابر مدیر مدرسه دستهایش را به هم می فشارد. آن برای من مثل یک راز می ماند ، من هم می خواهم در احساساتش شریک باشم . من سعی می کنم که بفهمم چرا او چنین هنر پیشه ی عالی است.
به خطهای دور چشمش نگاه کنید . او نگران به نظر می رسد زیر فشاری که بر خودش وارد می کند . مردی که درد را حس کرده است. به صورتش نگاه کنید به نظر می رسد که دردی را پنهان می کند . او خیلی لبخند نمی زند و وقتی هم که لبخند می رند زورکی است. به صدایش گوش کن از اعتبار و تجربه پر شده است. آیا اینها علامت های یک مرد سرد و گرم چشیده نیستند ؟
پل هاگیس در دره ی الله را بر اساس شخصیت تام لی جونز ساخته است. و به خاطر همین هم است که اینقدر خوب از کار درآمده است . اگر بازیگری دیگری به جای او می بود شاید سعی میکرد که با تمرینات زیادی این نقش را ایفا کند . ولی جونز تقریبا هیچ کاری نمی کند ، او واقعا خودش است و تجربه های زیادی را هم برای این کار دارد . او نقش یک کهنه سرباز ویتنامی را به نام هنک دیرفیلد ایفا می کند.و حالا هم در یک شرکت حمل و نقل ماسه کار می کند . او از طرف ارتش پیامی دریافت می کند که پسرش مایک از جنگ عراق برگشته است و لی در منطقه فورت راد گم شده است . به نظر یه جای کار می لنگد . او به زنش جوانا (سوزان ساراندون) می گوید که می رود به اطراف تا سروگوشی آب بدهد.
او به یک هتل ارزان سر می زند و تحقیقاتش در منطقه ی فورت راد او را به میکده ها ، خانه های مرغی ، ایستگاه پلیس محلی ، به بیمارستان و حتی مرده خانه ی ارتش می کشاند . جایی به وسائل یک نفر را که سوخته شده است می رسانند و او وقتی آنها را می بیند می فهمد که آنها وسایل پسرش هستند و بعد درحالی که خیلی گیج شده انجیل و موبایل پسرش را از آنجا بر می دارد . گوشی تقریبا بر اثر گرمای زیاد خراب شده است ، ولی یکی از دوستانش که وارد است ویدیوهای داخل حافظه گوشی را بازیابی می کند تا ببیند چه چیزی ضبط کرده بود. "نگاهی به جهنم"
شرح دادن تمام جاهایی که او سر زد بیهوده به نظر می رسد . من ترجیح می دم درباره پل هاگیس و نویسنده ای که با هم فیلم نامه را نوشته اند حرف بزنم . درباره توانایشان . ویولون زنی را تصور کن که توسط یادداشتی از سوی رهبر ارکستر سازش را کوک می کند . پل هاگیس به عنوان کارگردان آن یادداشت را از جونز می گیرد و بقیه بازیگران هم سازشان را با او کوک می کنند. چارلیز ترون به عنوان کاراگاه قتل ،جیسون پاتریک به عنوان پلیس ارتش ، ساراندون به عنوان زن دیر فیلد .
هیچ کدام از بازیگران این فیلم تا حالا از این بهتر نبوده اند . شاید اگر کارگردانی دیگراز آنها در فیلم های زرق و برق دار استفاده می کرد و به راحتی جواب هم پس می داد. چارلیز ترون به راحتی می تواند نقش زنهای سکسی را یازی کند ، پاتریک می توانست نقش یک کارمند خوش تیپ را اجرا کند ، ساراندون می توانست نقش یک زن آشفته را بازی کند . یا آنها را به هر طریقی می خواستی بچینی . ولی هاگیس نظرش طوری دیگر بود.
چارلیز ترون قطعا یکی از ستاره های فیلم است . او نقشش را بسیار طبیعی اجرا کرده است . او به تمام واکنش های سکسی که در اداره پلیس به او می شود بی اعتنایی می کند . هیچ رابطه ی جنسی با کسی دیگر ندارد . او با دیرفیلد احساس همدردی می کند و روی پرونده او کار می کند و در نهایت او فقط کارش را انجام می دهد و پسر کوچکش را بزرگ می کند .
من فکر نمی کنم که صحنه ای بازیگری در فیلم باشد که از طرف منتقدی رد شده باشد . وقتی ساراندون که پسرش را از دست داده ، حالا می بیند که هر دوی آنها را از دست داده . چیزی که او به همسرش در تلفن می گوید با احساسی تلخ پر شده است و این احساس را طوری بیان می کند که از عهده ی خودش بر می آید. فیلم درباره قصد (deterrmination) است . و اثراتی که جنگ یک مرد را عوض می کند . در پایان ما اوجی را نمی بینیم فقط خاتمه می یابد.
این لحن فیلم جنگ را مورد بررسی قرار می دهد . آنهایی که می گویند "در دره ی الله" فیلمی ضد جنگ در عراق است توجهی به این ندارند که فیلم به جنگی درحال انجام است فحش نمی دهد . هنک دیرفیلد مخالف سیاستهای جنگی نیست او فقط می خواهد بداند که چطور پسرش آن همه راه را از عراق تا خانه برگشته است ناگهان او را در قطعه هایی زغال شده در یک مزرعه پیدا می کنند.
پل هاگیس این روزها فیلم های خوبی می سازد.او فیلم تصادف را کارگردانی کرد و فیلم نامه ی محبوب میلیون دلاری را نوشت که برای هردوی آنها برنده ی جایزه ی اسکار شد.او همچنین برای نوشتن فیلم نامه ی نامه هایی از ایو جیما نامزد اسکار شد. او و تمام همکارانش فیلمی ایده آل را درست کرده اند . که ما را زیاد احساساتی نمی کند فقط ما را به چالش می کشاند. من داشتم فکر می کردم که چه کس دیگری می توانست به جای جونز این نقش را ایفا کند . الان می بینم که واقعا به کس دیگری نمی توانم فکر کنم .

بیدار 

November 30 2007
به هر چیزی که درباره فیلم بیدار می شنوید باور نکنید و حتی به پوستر هم سرسری نگاه نکنید که جنایتکارانه درباره فیلم بد قضاوت کرده اند. فیلم که از طرف بعضی منتقدها رد شده و امتیاز رقت انگیز 13 را از tomatometer توسط آنهایی که قادر به دیدن فیلم بوده اند گرفته است. فیلم به صورت شگفت انگیزی موثر است . من جمعه به سینمایی عادی رفتم تا آن را ببینم و درباره آن هیچی نمی دونستم بغیر از شایعه های بد ولی آنجا کاملا مجذوب فیلم شدم.
پسری بسیار ثروتمند به نام کلی برلسفورد (هیدن کریستین) وجود دارد که با مادرش زندگی می کند ولی از مادرش (لنا اولین) می ترسد که نامزدی اش با دختری بسیار زیبا به نام سامانتا (جسیکا آلبا) را اعلام کند.ولی ساعت همچان در حال تیک تاک است. به او توسط دوست و جراحش جک هاوارد (ترنس هاوارد) برای بیماری قلبی اش اخطار داده شده . دکتر جک یک بار او را از حمله قلبی بسیار خطرناک نجات داده و حالا او در انتظار پیوند قلب است.دکتر جک به او نصیحت می کند که با دختر ازدواج کن و حتی از او هنگام عمل جراحی دعوت کن تا ببیند که عمل جراحی چقدر خطرناک است.
عمل جراحی پیوند قلب بسیار خطرناک است و توسط تیم پزشکی کوچکی انجام می شود.آخرین لحظات آماده شدن برای جراحی عمل بیهوشی بیمار است و یک پرستار روپوش او را به تن می کند و او را برای عمل آماده می کند. ولی مسئله این نیست مسئله معلق بودن است .بعد از دقایقی کلی می فهمد که کاملا بیهوش نشده و تمام اتفاقاتی که جریان دارد را می فهمد و آنها را احساس می کند . شخصیت اصلی ماجرا در بعضی وقتها راوی است . او سعی می کند چشمهایش را باز کند و به آنها بفهماند که هنوز هشیار است و بعد اتفاقاتی غیر منتظره رخ می دهد که من آنها را فشا نمی کنم.
پسری ثروتمند که نمی تواند با پدرش به راحتی زندگی کند و مادری که نمی تواند پسرش را کنترل کند. در این هنگام جسیکا آلبای زیبا به میان آنها می آید . همچنین کلی تصمیم می گیرد که جراحی توسط دوست معتمدش دکتر جک انجام گیرد ولی مادرش شخص دیگری را در نظر دارد . آن شخص آلیس هاوارد است که به اینکه یک بار رئیس جمهور را جراحی کرده بسیا به خود می بالد. او همچنین کتابی در مورد پیوند قلب نوشته و جراحی مشهور به حساب می آید.
نا معقول است می دانم ولی این به ما یادآور می کنه که چرا ما در سینما در مکان اول قرار داریم و چی کار می کنه و چی کار نمی کنه . من واقعا مغلوب شدم . واقعا معلق بودن را احساس کردم. من گمان می کردم که (لنا اولین) به عنوان مادر شخصیتی عمیقتر از این را داشته باشد هر چند که منازعه او با جسیکا آلبا باور کردنی تر بود.
به هر حال بیدار نوشته و کارگردانی شده توسط جابی هارلود ، در مدت 78 دقیقه که برای اتفاقات این فیلم معقولانه به نظر می رسد.
شب از آن ماست 

October 12, 2007
شب از آن ماست شعار پلیس نیویورک در دهه ی 80 بود ، که روی ماشین های پلیس حک شده بود و به عنوان قولی به مردم به عنوان جلوگیری از تجارت مواد مخدر در داخل نیویورک بود.در فیلم جدید جیمز گری که به همین نام است ، نبرد برای کنترل شب بیهوده است. و برادرانی در یک خانواده هرکدام خود را در طرفی می بینند.
خواکین فونیکس که نقش بابی گرین را بازی می کند که اسم واقعی اش هم نیست ، به عنوان مدیر موفق کاباره ای در بروکلین است .هرشب در میان جمعیت در کاباره حرکت می کند ، با آنها خوش و بش می کند ، همه چیز را کنترل می کند و همه چیز را زیر نگاه دارد. و خود او عشق دختری زیباست .(اوا مندز). کاباره متعلق به یک مهاجر روسی به نام مارات بوجایف (مونی موشونوف) است که لبخند هایش صمیمانه به نظر می رسد. ولی به چه کسی گفته شده که کنترل مواد را در دست بگیرد. یکی از اقوام بوجایف به نام وادیم (الکس وادو) یک دلال مواد است و از آن کاباره به عنوان مکان توزیع مواد استفاده می کند. بابی در این کار دست ندارد و قبول می کند که دخالت نکند و هیچی درباره آن نپرسد و فقط مدیریتش را انجام دهد.
پدر بابی برت گروسنکی (رابرت دوال) است.که رئیس پلیس آن ناحیه است.برادر بابی ژوزف (مارک والبرگ) است و به عنوان پلیسی شجاع زیر دست پدرش کار می کند. اگر می دانستند که بابی فرزندی از آن خانواده است زندگی اش در خطر می بود.
همه چیز به مرحله بحرانی می رسد. وادیم از بابی می خواهد که به تجارت مواد بپردازد. در همین حال هم رئیس پلیس دستور به سخت گیری بیشتری می دهد.ژوزف در راس امور قرار دارد. پلیسی به کاباره حمله می کند و جنگ سختی بین پلیس و افراد کاباره در می گیرد که تا سرحد مرگ باهم می جنگند. پدر بابی از او می خواهد که برای او کار کند و می گوید "ما مواظبت خواهیم بود" ولی بابی قبول نمی کند.
فیلم مرحوم شده ی اسکورسیسی هم که اهام شده بود از فیلمی هنگ کنگی در باره ی دو نفر بود که در دو طرف ماجرا قرار دارند ،. جیمز گری فیلم های دیگری هم دارد. شامل فیلمی درباره اعضای جنایتکار یک سندیکای روسی در نیویورک است. از دیگر فیلمهای او اودیسه (1994) و theyards (2000) ( که والبرگ و فونیکس هم در آن فیلم با هم بودند.) فیلم اولی جایزه ی شیر نقره ای ونیز را به دست آورد و دومین فیلمش و همین شب از آن ماست در جشنواره کن نمایش داده شده است. ولی شب از آن ماست نسبت یه دو فیلم قبلیش کمتر واقعی به نظر می رسد ، شاید به خاطر فیلم مرحوم شده ی اسکورسیسی شاید هم به خاطر اینکه شخصیت های روسی بدذات و شریر هستند. (چهره ی روسی ها را در فیلم وعده های شر قی زشت تر هم می بینیم).
فیلم با انرژی ساخته شده و بازیهای خوبی هم از بازیگران می بینیم . تنها چیز غیر منتظره در این فیلم این است که آماد اجارز(اما مندز) با آن زیبایی مسحور کننده اش در فیلم به خاطر عشق وجود دارد نه به خاطر پول. واقعا بابی را دوست دارد و او را نصیحت می کند که این کمی غیر منتظره است.
بابی خود یک معماست . او رسمیت و محبوبیتی که شغلش به او می دهد را دوست دارد . ولی او نمی خواهد واقعیت را قبول کند . او روابطش را با خانواده حفظ کرده در حالی که که او از مبارزه برعلیه پدر و برادرش استقبال می کند .
من چند تا سوال دارم . در دنیای کوچک پلیس ها و دزدها در بروکلین 1. آیا کسی که اسمش را عوض می کند هویتش هم عوض می شود؟2.آیا پلیس ها هوای خودشان را ندارن وقتی که می دانند در معرض خطر هستند؟
این فیلم فیلمی جوگیرانه است ، با بازیهای خوب و صحنه هایی که جلوتر از ما حرکت می کنند. شب از آن ماست شاید به سوالات ما درباره مالکیت جواب ندهد ولی جستجو می کند که چه کسانی در شب ها زندگی می کنند و چرا.
کشوری برای پیرمردها نیست November 8 2007
فیلم از آپارتمانی آغاز می شود. صدایی که قاتل میانسالی را توضیح می دهد ، که دوست دختر 14 ساله خود را از روی احساس و علاقه شدید کشته است." ولی او به من گفت که از روی علاقه بیش از حد نبود او گفت که می خواسته کسی را بکشد که برای همیشه در خاطرش می ماند و گفت که اگر اجازه بدهد که به بیرون بروم دوباره یکی دیگر را می کشد "(راوی)
این کلمه ها به نظر می رسد که کلمه به کلمه از روی رمان به داخل فیلم گنجانده شده است،رمانی که به توسط کورماک مک کارتی نوشته شده است. ولی بعدا فهمیدم که آنها کاملا اینطور نیستند. وقتی که دی وی دی فیلم را گرفتم به این جملات چندین بار گوش خواهم داد . جول آن را با ظرافتی خواندنی و احساساتی به ما ارائه می کند.و آن ظرافت را در سرتاسر فیلم قرار داده است . ، که راجع به مردی است کاملا دیو صفت که آدم کاملا متحیر می ماند که چنین مردی می تواند وجود داشته باشد.
مردی وجود دارد به نام آنتوان چیگور. نه نمی دانم چطور فامیلیش تلفظ می شود.مانند تمام کلماتی که مک کارتی استفاده می کند ، مخصوصا در شاهکارش sutter . مهم این نیست که آن نامها چه معنی دارند یا چطور تلفظ می شوند. چیگور(خاویر بردم) مردی دراز و بیکار با موهای سیاه و لبخندی وحشتناک است که به دور تگزاس و با کپسولی هوای فشرده و یک شاتگان مردم را می کشد.
چیگور یکی از آدم هاست که در مرکز نقشه ای عجیب قرار دارد .کلانتر ادوارد (تام بیل) یکی دیگر از آن آدم هاست نفر سوم لیولین ماس(جاش برولین) است، مردی فقیر که با همسرش در یک واگن زندگی می کنند. یک روز معامله ی مواد در بیابان بهم می خورد ، همه کشته می شوند حتی به سگ ها هم رحم نمی کنند. آنها در پشت یک وانت مواد را پیدا می کنند . بعد می فهمند که چیزی را فراموش کرده اند . پول . او ساک را کنار مردی که در حال مردن آن را تا کنار یک درخت برده بود پیدا می کند.
چیگور می خواهد 2 میلیون دلار را از آن خود کند و آن را از آنها دور کند ، کلانتر بل می خواهد مانع از این کار شود . ما همچنین زنی بچه صفت به نام کلارا جین (کلی مک دونالد) یک شکارچی از خود راضی به نام کارسون ولز (وودی هارسون) و یک تاجررا ملاقات می کنیم.

کشوری برای پیرمردها نیست بهترین فیلم برادران کوئن است .
این فیلم تمام عناصر یک فیلم هیجان انگیز را دارا است و فیلم یک مطالعه شخصیتی است و نشان می دهد که چطور مردم با مردی بسیار بد ، دیو صفت و بی احساس معامله می کنند.چیگور مردی بسیار خطرناک است و بعضی وقتها مسخره هم به نظر می رسد . شکار چی از خود راضی می گوی "او قوانین خودش را دارد"
صحنه ی دیگری از فیلم که یکی از بهترین دیالوگ ها بین فیلم های امسال را دارد این است که چیگور داخل یک پمپ بنزین در منطقه ای متروکه می شود و با پیرمردی شروع به صحبت می کند .آنها دارند درباره اینکه آیا چیگور او را می کشد یا نه صحبت می کنند ، چیگور مغزش را کاملا به هم میریزد ، بدون اینکه بگوید که چرا دارد این کار را می کند. او از مرد می پرسد که سکه ای را بالا بیندازد . با دقت گوش کن که چه دارند می گویند ، چطور صحبت می کنند ، تو آن دیالوگهای ماهرانه را تحسین می کنی بخاطر اینکه آنها از طرف برادران کوئن هستند نه مک کارتی.
نگه داشتن دو میلیون دلار از به دست آوردن آن آسانتر است .ماس سعی می کند آنها را در هتل های گمنام مخفی کند . صحنه ها با زیرکی بسیار ساخته شده اند. ماس می تواند فرار کند ولی نمی تواند پنهان شود . چیگور همیشه او را پیدا می کند و رد پای او را مثل یک محکوم به اعدام دنبال می کند. هیچ وقت عجله نمی کند مانند یک تعقیب کننده در کابوس .
بله در داخل کیف پول یک گیرنده وجود دارد ولی این گیرنده برای چیست؟اگر تمام ممعامله کننده ها در صحنه کشته شده اند حتی مردی که کیف را تا پای درخت حمل کرده بود چیگور چطور به آنجا وارد شد؟ من فکر می کنم که او معامله را جور کرده برنامه ریزی کرده بود که مواد را با سرمایه گذاری دو میلیون دلار به دست آورد و در آخر هم پولش را دوباره بگیرد.این که آنها همدیگر را بکشند و در آخر هم کیف پول توسط مردی تا پای درختی توسط یک غریبه برده می شود نقشه های او نبود .
فیلم یک یادگاری استادانه از وقت ، مکان ، کاراکتر ، انتخابهای اخلاقی ، طبیعت انسان و تقدیر و سر نوشت است. عکاسی توسط راجر دیکنز ویرایش توسط کوئن ها موسیقی توسط کارتر بورول .است . بسیاری از صحنه های فیلم بی عیب و نقص ساخته شده اند و شما می خواهید که آنها به سادگی همین طور ادامه یابند. آنها چیزی ساخته اند که در هر صحنه شما را به صحنه ی بعدی جذب می کنند. همانطور که فیلم دیگر آنها (فارگو ) اینطور بود.
جادو شده November 21 2007
برای من سورپرایز نبود که خود امی آدامز چقدر دلربا است.او در june bug(2005) واقعا من را در تسخیر خود در آورده بود. جایی که به شوهر بی عرضه اش گفت (خدا تو را در راهی که هستی دوست دارد ولی خدا تو را بیشتر دوست دارد اگر اجازه بدهد که در همان راه بمانی و منحرف نشوی).
شما باید تا حالا junebug را دیده باشید و برای شما سورپرایز نباشد که چقدر امی آدامز تازه سرحال و واقعا مجذوب کننده است .
او خیلی دوست داشتنی است ، در حقیقت او زندگی اش را مثل یک شاهزاده خانم انیمیشنی در دنیای دیزنی شروع کرد.تمام پرنده ها ، سنجاب ها و موش ها عاشقش هستند ، و تمام کارهایش را انجام می دهند.
اسم شاهزاده خانم ژیسیل (gisell) است . او صدایی بسیار زیبا دارد ،و آهنگ (روزی شاهزاده ی من خواهد آمد)را می خواند . فکر می کنم او همیشه این ترانه را با خود زمزمه می کند.
روزی شاهزاده از راه می رسد ، اسمش شاهزاده ادوارد (جیمز مارسن) است.او همراه با زنگهای عروسی از آسمان قبل از اینکه ملکه بدجنس (سوزان ساراندون) به زمین برسد از سرزمین جادویی اش به زمین می رسد.و حالا فیلم از حالت انیمیشن به واقعیت تبدیل می شود ، و به همین حال باقی می ماند. شروع فیلم از حالت انیمیشن آغاز به جایی است.ما می دانیم که قوانین زمین نسبت به دنیای دیزنی فرق دارد.
شاهزاده ادوارد او را تا نیویورک دنبال می کند.او همراه با نوکرش (تیموتی سپال)و سنجابش به آنجا می رود.ولی عجله نکنید که بفهمید آیا ژیسیل و ادوارد در نیویورک عشق را پیدا می کنند یا نه. به خاطر اینکه شاهزاده خانم با یک مرد خوش تیپ (پاتریک دمپسی) روبرو می شود. او در حال بزرگ کردن دخترش مورگان (راچل کاوی) است. مورگان هم او را دوست دارد.
نانسی که نقش دوست دختر رابرت را ایفا می کند از نظر رابرت خیلی دلپذیر نیست. ولی آیا میتواند که او را علیه شاهزاده خانم حفظ کند؟ نه در دنیای PG-rated . بنابراین عشق و حادثه در یک فیلم با هم قاطی می شود. ما انیمیشن اقتباس شده از واقعیت را دیدیم (بیو ولف) و حالا واقعیت اقتباس شده از انیمیشن.
صدای پس زمیه فیلم هم حال و هوای همان انیمیشن های دیزنی را دارد.کارگردانی شده توسط کوین لیما موسیقی توسط آلن منکین شعرها توسط استیفن چوارت که قطعه هایی را برای (posahonta) نواخته بود . مهمتر از همه این میل دیزنی بود که اجازه داد تخیل به زندگی واقعی وارد شود. و خوب نیویورک مثل یک کتابچه نمایشنامه به نظر می رسد.
ما می دانیم که در منهتن میلیونها حشره وجود دارند.جاهایی که آشغالها در تمام شب میلیونها از آنان را جمع می کنند مانند کافه هایی که سرتاسر شب باز هستند.ولی ژیسیل سوسک ها را به کار می گیرد تا وان حمام رابرت را پاک کنند........خوب؟ داشتم می گفتم که شما هیچوقت این فکر را به کار نگیرید.به خاطر دارم که درباره فیلم آپارتمان جو (1996) که در آن از 5000 سوسک واقعی استفاده کرده بودن نوشته بودم (آنها مرا ناراحت می کنند بیشتر وقتی که اخبار گفت هیچ کدام از آنها در طول فیلم برداری آسیبی ندیده اند)
به هر جهت صحنه ی سوسک ها زود تمام می شود و توطئه چینی توسط ملکه بدذات که از ازدواج پسرش ادوارد با شاهزاده خانم می ترسد آغاز می شود. مطمئن یستم که رابرت و مرگان فهمیده باشند که ژیسلی از کجا آمده است ولی آنها به جادوی درون او واکنش نشان می دهند . ماهم همینطور

قطب نمای طلایی 


December 7, 2007
قطب نمای طلایی فیلمی است تاریکتر و عمیقتر نسبت به سه گانه ارباب حلقه ها،نارنیا و سری فیلمهای هری پاتر.فیلمی سر چشمه گرفته از جادویی شبه فیلسوفانه بریتانیایی،ولی با طرح سوالاتی جالب و کمی پیچیده تر.فیلم به عنوان یک تجربه دیدنی باشکوه است و به عنوان یک تخیل فراتر از واقعیت آدم را به چالش می کشاند.میانسالان مجذوبش می شوند و کوچکتر ها شیفته اش.برای بچه ها ممکن است کمی نا مفهوم باشد به خاطر اینکه مفاهیم کمی تیره هستند.
این مفاهیم که در سه گانه ی رمان فیلیپ پلمن نوشته و به کتابی پرفروش تبدیل شده بودندند نا مفهوم نیستند در کتابهای پلمن نیروی شر مطلق خوانده می شود،و کتابهای او چیزی کمتر از مرگ خدا را بیان نمی کنند،و از دین به عنوان نیرویی کهنه و شکست خورده نام می برد.
این فیلم که توسط کریس وایز نوشته و کارگردانی شده از کنار مذهب و خدا می گذرد و یک نیرویی مقتدر مانند مانند دیکتاتوری شوروی را به نمایش می گذارد.
کشیش های آمریکایی به نسبت به فیلم واکنش نشان داده اند و آن را ضد مسیح و انجیل می دانند.همین مسئله هم برای خانواده ها سوالاتی را به وجود می آورد. من خودم در تمام فیلم هیچ موردی که ضد دین باشد را ندیدم ،و بیشتر از همه حوادث دیدنی فیلم است که به چشم می آید.
فیلم روی یک دختر جوان به نام لیرا که در جهانی دیگر و نامشخص زندگی می کند متمرکز شده.دختر یتیمی که در دانشگاهی مانند آکسفورد یا کمبریج بزرگ شده.او یکی از اقوام ارباب آسریل(دانیل کرگ) است که او را واگذار کرده به یک قطب نمای طلایی ، قطب نمایی که حقایق را بیان می کند.
یکی از دوستان لیرا به نام راجر(بن واکر) ناپدید می شود،یکی از بچه دزدی های اخیری که در آن شهر روی داده است. و لیرا شایعاتی می شنود مبنی بر اینکه همان نیروی مطلق (magisterium) آنها را دزدیده است و آنها را به مخفیگاهی در شمال برده است .لیرا با خانم کالتر (نیکول کیدمن) ملاقات می کند و خانم کالتر پیشنهادی مشکوک را به او می دهد. سفری به شمال با کشتیهایی که در آسمان پرواز می کنند ، و حادثه به موقع اتفاق می افتد.
من باید توضیح بدهم که همه در این جهان یا روحی پاک دارند یا دیو صفت،که هم دیدنی است و هم شنیدنی .این ارواح وقتی با بچه ها هستند تغییر شکل می دهند ولی به تدریج که آنها بزرگ شدند این ارواح شکل می گیرند . کالتر آنها را به موجوداتی عجیب مانند موش ، گربه ، روباه ،یا حتی یک حشره تبدیل می کند تا بتواند آنها را به فرمانبری خود مجبور کند.
لیرا با این پیشنهاد روبرو می شود و با کمک یک خرس بزرگ با آو مبارزه می کند. لیرا در لیست کالتر قرار گرفته و باید با او دوئلی مرگبار در مخفیگاه شمالی بکند.او همچنین دوستانی پیدا می کند که در حال پرواز او را همراهی میکنند.
دختر 12 ساله ای که نقش لیرا را بازی می کند دختری زیبا و دلپسند است و گفته شده که از میان ده هزار دختر برای این نقش انتخاب شده است ، او دختری زیبا ، با شهامت و قوی که به با خرس زره پوش با کالتر به مبارزه می پدازند. نیکول کیدمن می خواهد او را با نقشه ای از پیش طراحی شده او را به خدمت خویش در بیاورد و دانیل کرگ و سام الیوت (با آن سبیل های مشهورش که هرگز از این ترسناکتر نبوده اند)بر علیه او اقدام می کنندو می جنگند . بازیگران به خوبی انتخاب شده اند و هرکدام نقشهایشان را خوب اجرا کرده اند.
اجازه بدبد بگم که قطب نمای طلایی فیلمی خوش ساخت و جذاب است. عبوری هیجان انگیز همراه با قهرمان فیلم (لیرا). برای بزرگسالان هم فیلمی خسته کننده یا ساده نیست. و من هنوز نفهمیدم که آن نشان روی قطب نمای طلایی چه چیزی را نشان می داد ولی مطمئنا ماهرانه به نظر می رسد.
گنگستر آمریکایی 



جدا از جزئیات که فرانک لوکاس یک دلال هروئین بود حر فه ی فرانک لوکاس می تواند مورد خوبی برای مدارس اقتصاد باشد.گنگستر آمریکایی سرگذشت موفق او را روایت می کند.وارث شدن امپراطوری جنایت از رئیس مشهورش بامبی جانسون که با استفاده از استراتژیهای سرمایه داری اش کنترل پخش مواد مخدر را در دست داشت.
او شخصا به شرق آسیا پرواز کرد تا مواد را مستقیما از تهیه کننده ها بخرد و با استفاده از یک نقشه ی هوشمندانه مواد را به داخل آمریکا وارد کرد و با خلوص بیشتر و قیمت کمتر به مشتری می داد در حالی که بقیه قادر به انجام چنین کاری نبودند. در آخر سرمایه اش بیش از 150 میلیون دلار برآورد شده بود.او همیشه مادرش را به کلیسا می برد.نقش فرانک لوکاس که توسط دنزل واشنگتن اجرا شده یکی از آن نقشهای دو رویی است که در ظاهر آدمی ساده و خوش برخورد است ولی در باطن به قدری بی قرار است که می تواند همه چیز را به آتش بکشد.نمونه اش این است که وقتی یکی از وردستهایش در کارش پیشرفت می کند او را با شلیک گلوله ای از گروهش بیرون می اندازد.
در مقابل رقیب سرسختش ریکی رابرت(راسل کرو)که در سازمان پلیس شهرت خوبی نداردبا خود عهد می بندد که فرانک لوکاس را به زیر بکشد . ولی چطور؟ با پیدا کردن یک میلیون دلار و تحویل آن به پلیس؟ چیزی در درون رابرت وجود دارد که خم نمی شود . حتی وقتی که همکار قدرتمندش او را تهدید می کند ولی رابرت عهد خود را ازیاد نبرده است و می خواهد لوکاس را به زیر بکشد . و می کشد .اگر چه آسان نیست.مشکل دیگر رابرت این است که از داخل خود پلیس مشکل دارد.
لوکاس عقیده ی ساده ای دارد با مردم درست رفتار کن چهره ی آرامی از خود نشان بده و بخشیدن بوقلمن در روز سپاسگذاری به مردم.او به کسانی که برایش کار می کند اعتماد دارد و پول خوبی هم به آنها می دهد چون بیشتر آنها از اقوام خودش هستند.در فیلم لوکاس شخصیتی آرام دارد هیچ حلقه ای در دست نارد هیچ زنجیری در گردن ندارد و با زنی شیرین ازدواج می کند.وقت زیادی می برد که آو را در فیلم بشناسند به خاطر اینکه باور نمی کنند که یک آفریقایی آمریکایی بتواند مواد مخدر منطقه ی هارلم را از دست مافیا خارج کند حتی خو مافیا هم این را باور ندارد.ولی لوکاس در این کار موفق می شود و در آخر هم زنده می نامد.
وقتی اولین با اعلام کردند که نام فیلم بعدی ریدلی اسکات پدر خوانده ی سیاه است الان می بینم که واقعا این طور است.فیلم دو قصه ی موازی را روایت می کند نه یکی و باید هم همینطور می بودچون بدون رابرت داستان کامل نمی شد و ممکن بود لوکاس همچنین در حرفه اش باقی می ماند.چیزی دز فیلم به طور افزاینده ای خسته کننده می شود آنهم زن رابرت است که از رابرت می خواهد بین او و کارش یکی را انتخاب کند.صحنه های الزامی آنها باهم بازیابی شده از صدها صحنه ی دیگر است.اگر چه ما با زن رابرت احساس همدردی می کنیم ولی از شکایت های زیاد او بی قرار می شویم.بحرانهای خانوادگی رابرت چیزی نیست که فیلم درباره آن باشد.
فرانک لوکاس به تایلند سفر می کند و با یک ژنرال آلوده به مواد مخدر روبه رو می شود و پاداشش را از این ریسک بی پروایش را با امضا کردن قراردادی انحصاری به دست می آورد.مواد در داخل تابوتهای سربازان کشته شده ی آمریکایی به داخل آمریکا وارد می شود که ظاهرا واقعیت داشته است.
همه از توزیع لوکاس راضی هستند زیرا هم محصول کیفیت بالایی دارد و هم قیمتها کمتر است و پول خوبی هم به دست می آورند.و بر اثر همین یک اعتیاد مسری از مصرف کردن زیاد بین همه به وجود می آید.
داستانی است خیلی جذاب با بیانی ساده و گیرا و سهم راسل کرو در این اثر بسیار زیاد است.فیلم مثل صورت زخمی تمام نمی شود بلکه با گفتگویی طولانی(نوشته شده توسط استیفن زیلیان) بین دو مرد بسیار باهوش که همدیگر را خوب می شناسند تمام می شود. همانطور که گفتم در حد پدر خوانده نیست ولی از وال استریت بهتر است