|
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
|
جونو(Juno)
کارگردان: جیسون ریتمن / فیلمنامه: دیابلو کودی / مدیر فیلمبرداری: اریک استیلبرگ / تدوین: دانا ای. گلوبرمن / موسیقی متن: مت مسینا / بازیگران: الن پیج، مایکل سرا، جنیفر گارنر، جیسون بتمن / محصول: 2007، آمریکا، کانادا، مجارستان / مدت زمان: 92 دقیقه
خلاصه داستان:
جونو نوجوان 16 ساله دبیرستانی است که توسط دوست پسرش به طور ناخواسته باردار می شود. در این هنگام او موضوع را با والدینش در میان می گذارد و می بیند که برای مادر شدن خیلی جوان است ونمی تواند بچه را بزرگ کند، پس با کمک دوستش به دنبال خانواده جوانی می گردند که سرپرستی بچه را به عهده بگیرند.
راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز
"جونو" به کارگردانی جیسون ریتمن را تقریباً می توان بهترین فیلم امسال دانست. فیلمی بی نهایت هوشمندانه، مفرح و تأثیرگذار که داستان خود را در قالب یک کمدی اسکروبال آغاز می کند و در نهایت با شخصیت هایی همراه می شود که چاره یی جز دوست داشتن شان نداریم. البته عجیب است که چطور با وجود دیالوگ های مد روز این فیلم و لحن متظاهر و مغرورانه اش باز هم با تماشای آن می توانیم به درونیات یک زن جوان پی ببریم وبه شدت به او علاقه مند شویم.
آیا واقعاً می توان در میان بازی های امسال بازی بهتری از آنچه الن پیج در این فیلم ارائه داده است پیدا کرد؟ من که اینطور فکر نمی کنم. ممکن است بیشتر بازیگران قبول داشته باشند که اجرای نقش های کمدی نسبت به نقش های درام با سختی های بیشتری همراه است اما نمی توان از این نکته هم غافل شد که در میان نقش های کمدی آن نقشی که بر حضور ذهن بالا و اعتماد به نفس کامل متکی باشد و بتواند بدون آنکه راه دوری برود با حداقل توانایی ها مخاطب را بخنداند با دشواری های به مراتب بیشتری همراه است که الن پیج هم در این فیلم به طرز شگفت انگیزی از عهده آن برآمده است. من تنها در دو فیلم بازی پیج را دیده ام و با توجه به اینکه وی هنوز بیست سال دارد فکر می کنم در آینده نزدیک به یکی از بهترین بازیگران زمان خودش تبدیل خواهد شد.
می دانم که تعریف و تمجید من از این فیلم نباید تنها در حد گفتن اینکه تماشای«جونو» چقدر لذت بخش است باقی بماند. اما کیست که نداند این روز ها همراه شدن با مخاطبی که با اشتیاق به صندلی خود در سالن سینما تکیه بدهد و تمام لحظات فیلم را دنبال کند و از فیلمنامه هوشمندانه فیلم غافلگیر شود چقدر نادر و کمیاب است؛ و یا حتی شنیدن صدای خنده های بلند تماشاگری که در مواجهه با صحنه های غیر قابل پیش بینی فیلمی به اوج لذت رسیده باشد. در بیشتر فیلم های این روز ها به راحتی به آنچه در ذهن شخصیت ها می گذرد پی می بریم و به همین دلیل دیگر کمتر تماشاگری را پیدا می کنید که با شور و اشتیاق غرق تماشای فیلمی شده باشد و با خیال آسوده آن را تحسین کند.
الن پیج در این فیلم نقش دختری شانزده ساله به نام جونو مک گاف را برعهده دارد که گرفتار یک بارداری ناخواسته می شود و بعد از بازدید از کلینیک سقط جنین تصمیم می گیرد کودکش را به دست پزشکان آن کلینیک نسپارد و وی را به دنیا بیاورد. جونو می داند که خودش به دلیل سن پایین نمی تواند کودک را بزرگ کند به همین دلیل با پیشنهاد بهترین دوستش لی (الیویا ثربی) تصمیمی عجیب می گیرد که در نوع خودش کم سابقه و حتی بی سابقه است. جونو سپس در صحنه یی پدر و مادرش را هم از تصمیم خود مطلع می کند تا مطمئن شوید که این فیلم چقدر اصیل است و از واقعیت موجود نیز تاثیر پذیرفته است. صحنه یی که می توان گفت در آن با دوست داشتنی ترین پدر و مادر تاریخ فیلم های تین ایجری (نوجوانانه) مواجه می شویم؛ برن (آلیسون جینی) و مک (جی. کی. سیمونز). آنها از دیگر پدر و مادر هایی که در این نوع فیلم ها به تصویر کشیده شده اند پیرتر و عاقل تر و مهربان ترند، از استعداد و حس شوخ طبعی بیشتری برخوردارند و می توانند شما را از خنده روده بر کنند.
در کنار این شخصیت ها زوج دیگری به نام های ونسا و مارک (جنیفر گارنر و جیسون بیتمن) هم در این فیلم حضور دارند. آنها در یکی از همان خانه هایی زندگی می کنند که با دیدن شان خیال می کنید مارتا استوارت (سردبیر مجله خانه داری و تاجر و ناشر موفق امریکایی) درست یک ثانیه پیش آنجا را ترک کرده است. ونسا خواستار بزرگ کردن یک بچه است غافل از اینکه مارک هنوز خودش شبیه بچه ها رفتار می کند و انگار نه انگار که مردی متاهل است. مارک در آستانه چهل سالگی شغل ناچیزی در بخش آگهی های تبلیغاتی دارد اما هنوز در آرزوی تبدیل شدن به یک ستاره راک است و در همان حال و هوا سیر می کند.
در ادامه فیلم با جونو در خلال ماه های بارداری اش همراه می شویم درحالی که پدر و مادرش به جای کمک به او خود باعث دردسر های جدیدی می شوند. ظاهراً باز هم باید تکرار کنم که واقعاً عجیب است چگونه الن پیج توانسته تا این حد طبیعی احساسات عمیق نهفته در شخصیت جونو را به مخاطب منتقل کند.
فیلمنامه فیلم هم که اولین کار دایابلو کدی است به لحاظ ساختار یک شاهکار ماهرانه است که مضامین نهفته در خود را به آرامی بروز می دهد و اصلاً توی ذوق نمی زند. بعد از سه باری که به تماشای این فیلم رفته ام تصور می کنم بر بعضی صحنه ها تسلط کامل دارم اما نمی خواهم با نقل جذابیت های آن صحنه ها تجربه تماشای شما را خراب کنم و مانع غافلگیری تان شوم. چرا که «جونو» فیلمی است که در هر صحنه شما را مجذوب و شیفته خود می کند و علاوه بر پیرنگ داستانی اش به دلیل شخصیت های قدرتمندش دست از سر شما برنمی دارد. گذشته از این ها فیلم هیچ صحنه ضعیف و زائدی ندارد و مانند آب روان در جان شما نفوذ می کند.
تاد مک کارتی / ورایتی
تاد مک کارتی از ورایتی گفته است " امروزه فیلم هایی که درباره بارداریهای ناخواسته هستند تقریبا به یک مینی ژانر تبدیل شده اند و تماشاگران هم استقبال خوبی از آن می کنند. جونو هم همین سیر روایی را طی می کند البته با یک کمدی بسیار هوشمندانه تر و تحسین بر انگیز تر. باردار شدن ناخواسته یک دختر 16 ساله ی دبیرستانی است که نقشش را الن پیچ با مهارت بسیار اجرا کرده است. جیسون ریتمن هم که قبلا استعدادش را در فیلم "ممنون از سیگار کشیدنتان" نشان داده بود این بار با مهارت بسیار بیشتری این فیلم را کارگردانی کرده است ". مک کارتی درباره فیلم نامه فیلم هم گفته است که "دیالوگ های فیلم به طور ماهرانه ای نوشته شده است و به نظر می رسد که تمام کلمات خنده دار را از فرهنگ لغت چیده اند و آنها را در سرتاسر فیلم پخش کرده اند و کاملا به جا و بی عیب و نقص هستند. فیلم تحسین بر انگیزی است و ارزش جایزه گرفتن در رشته های متعدد را در جشنواره های مختلف دارد ".
کرک هانیکات / هالیوود ریپورتر
"جونو انتظارات هر سلیقه ای را بر آورده می کند و دیالوگ های فیلم به قدری شاد و مفرح هستند که هر بیننده ای را مجذوب خود می کند. مهمتر از همه تبدبل خط روایی داستانی معمولی به یک کمدی شناور و هوشمندانه است که کارگردان به خوبی از عهده ی آن بر آمده است. فیلم پر از صحنه های خنده دار و شاد است که به شیوه ای بسیار هنرمندانه در فیلم گنجانده شده اند و می توان آن را یکی از بهترین فیلم های سال دانست ".
لو لومنیک / نیوز ویک
لو لومنیک از نیوز ویک گفته است که به قول خودمان آب دستتونه بزارید زمین و به نزدیکترین سینما برای دیدن فیلم بروید و از تما شای فیلم لذت ببرید. او همچنین از بازی الن پیج در نقش جونو بسیار تعریف کرده است و گفته " اجرای شگفت انگیز و بسیار ماهرانه الن پیج هر بیننده ای را متحیر می کند. او درباره فیلم هم گفته " فیلم شبیه بسیاری از فیلم های رایج کمدی در این روزها است، ولی فیلم این ژانر را از بسیاری جهات به اوج خود رسانده است ".
ترجمه
فرید عباسی
یتیم خانه The Orphanage
این فیلم مثال خوبی است برای اینکه بفهمیم چرا منتظر بودن برای اتفاقی از دیدن ان ترسناک تر است . "یتیم خانه" تمام ویژگی ها را برای بردن ما به درون وحشت دارد . هیچکاک این گونه ترفند ها را به خوبی می شناخت . او در گفتگویی که با تروفات سالها پیش داشت مثال بسیار خوبی را توضیح داد . او فرق بین سورپرایز و معلق بودن انسان را در فیلم ها توضیح داد و گفت "سورپرایز این است که شما ببینید چند نفر دور میزی نشسته اند و در حال کارت بازی هستند ناگهان بمبی منفجر شود ، این سور پرایز است . ولی اگر شما بدانید که بمبی در زیر میز قرار دارد و آنها از وجود آن باخبر نیستند و بیخیال همچنان در حال کارت بازی هستند در حالی که هر لحظه احتمال انفجار آن هست . این است که بیننده را معلق نگه می دارد". حالا بمبی در زیر یتیم خانه قرار دارد که ما را معلق نگه می دارد ، و هر لحظه منتظر اتفاقی هستیم .
همین ویژگی باعث می شود که فیلمی ممتاز درباره ارواح درست شود ، اگر به راستی ارواحی وجود داشته باشند . شاید اینها تنها توهماتی از ارواح در ذهن بازیگر فیلم باشند . ما فیلم را از میان چشمهای او می بینیم و هر چه او می بیند ما هم می بینیم ، و ما از او توانا تر در پیش بینی داستان نیستیم . یعنی وقتی او به داخل راهرویی تاریک یا زیرزمینی وحشتناک می رود و احساس ترس و وحشت می کند ، ما هم این احساس را خواهیم داشت . اما آیا ما یک خانه شبح زده را می بینیم یا یک ذهن شبح زده؟
فیلم روی لورا (بلن ریودا) تمرکز یافته است ، که بچگی اش را در یتیم خانه بوده تا روزی که توسط خانواده ای به فرزندی قبول بود .حالا او را در 30 سالگی می بینیم ، که همراه به شوهرش کارلوس (فرناندو کایو) و پسر کوچکشان سیمون (راجر پرینسپ) برگشته اند که ان یتیم خانه را بخرند و به وسیله آن به بچه های ناتوان و مریض کمک کنند . لورا خاطراتی از این یتیم خانه به یاد دارد که بیشتر انها شاد هستند . اما تصویراتی در ذهن او و حتی در دید او آغاز به حرکت می کنند . او تصوراتی وحشتناک را درباره هم بازیهای 30 سال پیش او و اینکه چه اتفاقی برای آنها افتاده است می کند .
سیمون هم همینطور آشفته به نظر می رسد . از وقتی که هیچ بچه ای به آن یتیم خانه تحویل داده نشده او هم بازیهای خیالی را برای خود در ذهنش درست می کند . یکی از آنها پسری است . سیمون نقاشی آن پسر را می کشد و ان را به مادرش نشان می دهد . مادرش بعد از دیدن آن به وحشت می افتد زیرا مادرش هم این تصویر را در ذهنش می بیند . این چه معنی می دهد؟ تلپاتی؟ یا اینکه این هم محصول تصورات سیمون هست ؟ مرز بین واقعیت و خیال در فیلم خیلی تیره و تار است . این احتمال هم وجود دارد که سیمون لورا را در ذهن می پروراند .
این برای ما اهمیتی ندارد به خاطر اینکه ما در داخل ذهن لورا هستیم . ناگها یک کارگر روبروی سیمون ظاهر می شود . سیمون بع از ملاقات با او می فهمد که او فرزند آنها نیست . سیمون ظاهرا فرار می کند ، اگرچه او هر روز به دارو نیاز دارد . والدینش ماهها به دنبال او جست و جو می کنند ، و عکسهایی از او را در همه جا نصب می کنند . آنها مطمئنا که او نمرده است . ولی بچه های زیادی ممکن است در یتیم خانه مرده باشند .
فیلم محصول اسپانیا است و توسط آنتونیو بایونا کارگردانی و توسط گیلرمو دل تورو(هزار توی پن) تهیه شده است . فیلم ما را با احساس مکان و همدردی با شخصیت ها ، به جای هیجاناتی کم ارزش روبرو می کند . فیلمبرداری بسیار زیرکانه و غریبی را دارا است . این احساس را به بیننده منتقل می کند که وقتی در جاهایی نظیر فیلم قرار بگیریم ممکن است احساس کنیم که چیزی را می شنویم و اینکه چرا چراغها خود به خود خاموش شد؟
شاید بتونید که به هر زیرزمینی قدم بگذارید . اما اگر بیشتر پایین رفتید و به تاریکی زیر زمین رسیدید ، آیا چیزی را احساس نمی کنید؟

مصاحبه ای با مورگان فریمن و جک نیکلسون درباره آخرین فیلم شان لیست باکت
فیلم لیست باکت درباره دو پیر مرد است که در اتاقی در بیمارستان در روزهای آخر زندگی خود را سپری می کنند . یک روز یکی از آنها می گوید که این آخر عمری کارهایی را انجام بدهند که تا حالا آرزویانجام دادن آنها را داشته اند . و اتفاقاتی در سراس فیلم رخ می دهد که هم خنده دار است و هم جای تامل و تفکر .
سوال : ایا بازی کردن دراین فیلم این احساس را در شما به وجود نمیاورد که دارید با مرگ خودتان دست و پنجه نرم می کنید؟ یا شما از آنها چشم پوشی می کنید وقتی که دارید فیلمی درباره مرگ می سازید ؟
مورگان فریمن : فکر می کنم چیزی که شما در حال انجام دادن هستید، در هر موقعیت بازیگری ، فقط بازیگری است نه بیشتر . شما سعی نمی کنید که ان شخصیت را در خودتان بگنجانید ، اگر این کار را بکنید ، آنوقت خودتان را در رنجی عمیق قرار می دهید . بازی کردن شخصیتی که دارد میمیرد یا قرار است که بمیرد ، ما فقط نقشش را بازی می کنیم و هیچ گونه احساس مرگی در خود ما به وجود نمی آید . حالا شاید بگویید که پس فیلم درباره چه هست ؟ من منطق این فیلم را دوست دارم . فیلم درباره زندگی است نه درباره مرگ .
جک نیکلسون : بله درست می گوید . این همان جمله ای است که اولین بیننده ها گفتند ." فیلم درباره زندگی است ". حسی درون فیلم است که من آن را دوست دارم و آن این است که شما با دیدن فیلم به فکر زمان مرگ خود می افتند . این ترس ناشناخته تو را تحریک می کند . من به سخنرانی های زیادی رفته ام که این موضوع را مورد بحث قرار اده اند . سوالی که قبل از شما از ما پرسیده شد این بو که آیا تاثیرات این فیلم با شما خواهد ماند؟ ما میخواستیم اگر چه این رویکردی کمیک است ولی ما میخواستیم که فیلم کمی همنوایی داشته باشیم . فکر می کنم به خاطر این باشد که این مسائل درونی هستند ، اینها مکالماتی هستند که ما مخفیانه با خودمان انجام می دهیم . مطمئنا شما تا بحال در مراسم تششیع جنازه شرکت کرده اید و این سوال را از خود کرده اید که چطور میتوانم با مرگ کنار بیام؟ شما تمثال بزرگی مثل این فیلم را می خواهید که بعضی وقت ها در فکر من هم هست . همه ما یک جور هستیم و هیچ فرقی با هم نداریم .
سوال : چطور ریتم بازی با یکدیگر را به دست آوردید ؟ ایا شما بیشتر از آنکه فیلم نامه بود همدیگر را تحت فشار قرار دادید؟
مورگان فریمن : من از همان اول داشتم یک جورایی با جک می رقصیدم . من ریتم کارش را بلدم و چیزهایی زیادی درباره بازیگری او می دانم که همه ینها را فقط از تماشا کردن فیلم هایش به دست آورده ام .
جک نیکلسون : هدف کلی من به عنوان بازیگری این نقش این است که او را تحت فشار قرار دهم تا او را راضی به رفتن به گردش کنم . فکر می کنم هر دوتای ما به اندازه کافی حرفه ای برای انجام این کار باشیم . اولین باری که او را دیدم بهش گفتم "چیزی بهت می گم که شاید کسی تا حالا بهت نگفته باشد . من فکر می کنم که تو جیمز دین مدرن هستی" او گفت "چی؟" من گفتم " من درباره یک ویژگی جیمز دین صحبت می کنم . سینما وجود دارد ، بازیگری وجود دارد" دین این کیفیت را داشت . مورگان کار زیادی را برای این فیلم انجام داد در حالی که شاید لازم نبود.
سوال : ایا هر کدام از شما لیست باکتی داشته اید؟ چیزهایی در ان لیست بوده که بخواهید انجام بدهید؟
جک نیکلسون : من دوست دارم که اهرام ثلاثه مصر را ببینم .
مورگان فریمن : فکر می کنم همه ما یک لیست باکت خصوصی را داریم . شاید آنها روی کاغذ نوشته نشده است و شما آن لیست را جایی نوشته اید. من همیشه درحال تغییردادن آنها هستم .
سوال : آیا در هنگام کار اوقات خوبی را گذراندید؟
مورگان : ما با هم به کنار دریاچه برای ماهیگیری رفتیم . تجربه جالبی را ان شب داشتیم . و قتی داشتیم بر می گشتیم مردم دورمان جمع شدند و از ما امضا و عکس می خواستند . من از ازدحام جمعیت فرار کردم ، چون از امضا دادن متنفرم .
جک نیکلسون : درست می گه . مورگان از ایستادن متنفره . من هم شب جالبی را با مورگان آن شب گذراندم .
سوال : صادقانه به ما بگویید که ، شخصیت شما چقدر به شخصیت های درون فیلم نزدیک است؟
مورگان فریمن : خوب نمی دانم . هیچ وقت یک مکانیک نبوده ام . بله چیزهایی هست که همیشه می خواستم داشته باشم . وقتی در نیروی هوایی بودم یک تکنسین الکترونیک بودم . سراسر زندگی ام یک بازیگر بوده ام ، یا به عبارتی یک متظاهر . فکر نکنم که خیلی به شخصیت درون فیلم نزدیک باشم و بزنم به تخته هنوز با اینکه 62 ساله و سیاهپوست هستم همچنان درسالم و سرحل هستم.
جک نیکلسون : (خطاب به مورگان فریمن ) : واقعا؟
مورگان فریمن : بله . من زندگی راحتی دارم و واقعا به مانند فیلم نیستم .
سوال : چیزی هست که بنا بر میل شما نباشد؟
مورگان : سوال سختی است به خاطر اینکه چیزهای زیادی وجود دارد . من یک فیلم نامه ی ماندلا را دارم ، و می خواهم آن را سال آینده اجرا کنم . واقعا می خواهم آن را انجام بدهم . 15 سال است که دنبال این کار هستم . واقعا آدم کاملی است .
جک نیکلسون : کی آن را نوشته است؟
مورگان فریمن : هنوز کسی ان را ننوشته است .
سوال : شما درباره تصمیم شخصیت های فیلم درباره مرگ خودشان چه فکری دارید؟
مورگان فریمن : از شخصیت جک در فیلم رهایی از شاوشنک یادم هست که خطاب به من گفت " دوست داری مشغول مردن باشی یا مشغول زندگی " و تصمیم آن بو که مشغول زندگی کردن باشم.
جک نیکلسون : ما می دانستیم که باید فیلم را قابل باور می ساختیم . و کار خوبی از کار در آمد .
نظر یادتان نرود
جنگ چارلی ویلسون Charlie wilson’s war
گفته میشه که جنگ چارلی ویلسون از روی حقیقت درست شده است و من دلیلی برای شک داشتن به آن نمی بینم . تام هنکس در فیلم نقش یک جمهوری خواه به نام چارلی ویلسون را بازی می کند ، کسی که الکل زیاد مصرف می کند و از یک لیبرال از تگزاس در مورد شکست شوروی در افغانستان شکست خورده است . بله شوروی عقب نشینی کرد ، دیوار برلین فرو ریخت ، جنگ سرد تمام شد و رونالد ریگان تمام اعتباراتش را به دست آورد . عملیات ویلسون چطور اتفاق افتاد در حالی که کسی از آن با خبر نبود ؟
تمام چیزهایی که اتفاق افتاده است در فیلمی کمدی سیاسی که توسط مایک نیکولز کارگردانی شده و توسط آرون سورکین نوشته شده است می بینید . چارلی ویلسون که زندگی نامرتبی دارد ولی در کنگره شخصیتی محبوب دارد به خاطر اینکه او هرگز به نفع خودش در کنگره کاری را انجام نداده است . جدا از آن هیچ کس در خانه منتظر او نیست که به عنوان همدم برای پسری پیر باشد در ضمن چارلی دوست دارد که در وان داغ با یکی همصحبت باشد بدون داشتن مشروب در دستش .
چارلی موضعی نرم برای شخص طراز اول میلیونر جناح راست هیوستن به نام جوانا هیرینگ (جولیا رابرتز ) دارد . جوانا بعضی وقتها در میزگردهای تلویزیونی ظاهر می شود . او از کمونیست ها متنفر است و می خواهد جلوی کشتن افغان های شجاع را در افغانستان بگیرد .
جوانا به چارلی گفت که افغانها به سلاحهایی نیاز دارند که توسط آنها هلکوپتر های شوروی را منفجر کنند . از وقتی که چارلی در کمیته تعیین بودجه دفاع بود ، گزینه خوبی برای کمک به جوانا و افغانها بود . مشکل اینجا بود که آمریکا نمی خواست سلاحهای ساخت آمریکا در افغانستان پیدا شود و راه حل جوانا این بود : اسرائیلی ها جنگنده های خوبی برای مقابله با هواپیماهای شکاری شوروی دارند ، پس ما می توانیم از آنها برای کمک به افغانها از طریق کانالی در پاکستان استفاده کنیم ؟ چارلی با تعجیب می پرسد : چی؟ پاکستان و اسرائیل با هم کار کنند ؟
جوانا ترتیب ملاقات چارلی با دوستش ژنرال زیا دیکتاتور ارتشی در پاکستان را می دهد ، که به اندازه جوانا او هم از شوروی نفرت دارد . ژنرال زیا چارلی را به میان کمپ های اندوه بار مهاجران افغانی در پاکستان می فرستد . چارلی مردی را در CIA پیدا می کند که واقعا می تواند به او کمک کند . مردی شکم گنده ، آلوده به سیگار ، معتاد به الکل به نام گاست اوراکوتس ( فیلیپ سیمیور هافمن) با یک سبیل گنده . گاست با اسرائیل صحبت می کند .
آنها به پول احتیاج دارند . ایالات متحده برای جنگجویان مبارز افغان تنها 5 میلیون دلار در سال که رقم بی ارزشی است را تصویب کرده بود . ولی چارلی که آدم محبوب و فعالی بود توانست بودجه را تا یک میلیارد دلار در سال افزایش بدهد . این کار با استفاده از مقداری حرفهای دیپلماسی و بردن یک رقاص از تگزاس به کنگره بود و چارلی موفق به این کار شد .
می گویند که همه اش حقیقت دارد . خانم جوانا که قبلا خانم سلطان و بعدا خانم دیویس شد هم موافق است . میتوانید از وب سایش به نشانی joanneherring.com . او در خانه ای در ورنون به دنیا آمد . و خیلی هم شبیه جولیا رابرتز نیست . چیز قابل توجه درباره همکاری نیکولز و سارکین این است که آنها این هزارتو را نه تنها قابل درک بلکه خنده دارش کرده اند . این کار آمریکایی ها در افغانستان قابل ستایش بود و متاسفانه جنگجویان مبارز در آخر همان دارودسته ی طالبان می شوند . و مقداری از همان سلاحها بر علیه هلکوپتر های آمریکایی استفاده می شود .
شاید فکر کنید انتخاب تام هنکس در نقش یک آدم جذاب اشتباه بوده است . همینطور دنیس کواید یا وودی هارلسون . ولی تام هنکس چیزی منحصر به فرد را به نقش می آورد . او نقش مردی خسته را بازی می کند که از دخترها و مهمانی ها خسته شده است و به دنبال چیزی می گردد که معنی و مفهوم را به کارهایش ببخشد . چارلی و گاست با هم رفاقت خوبی دارند . گاست سالهاست که برای تصویب بودجه برای افغانها در CIA می جنگد .
نیکولز جاهایی از فیلمش را با خوشمزگی هایی غیر اجباری پر کرده است . فرشتگان چارلی اینجا هستند اتاق چارلی از زنان خوش هیکلی پر است . همکار ویژه و دوست داشتنی چارلی که نقشش را آمی آدامز بازی می کند همیشه اتاق را بعد کارهای چارلی تمیز ، به او نصیحت هایی خوب ، برنامه روزانه او را آماده و به او عشق می ورزد . حضور هافمن هم مانند آتشفشانی خاموش در فیلم حس می شود . سخت است که ببینید چطور چارلی جنگ سرد را بدون او به پایان رساند . باید ریگان از چارلی ویلسون ممنون می بود .
جوانی بدون جوانی youth without youth
جوانی بدون جوانی ثابت می کند که فرانسیس فورد کاپولا هنوز می تواند فیلم بسازد ، اما دیگر نمی داند چطور پروژه هایش را انتخاب کند . فیلم آنهایی را که مدت 10 سال است منتظر فیلمی دیگر از کاپولا بوده اند نا امید می کند . به تنها چیزی که باید امید داشت این است که دوباره به فیلم سازی روی آورده است و دوباره آن را چشیده است . و راه را دوباره ادامه خواهد داد ، اما نه مثل این یکی .
داستان با دومنیک (تیم راث) 70 ساله آغاز می شود . یک زبان شناس رومانیایی که از این می ترسد ، در تنهایی بمیرد و کارش را ناتمام بگذارد . او تصمیم می گیرد که خودش را بکشد ، ولی قبل از آن به طور اتفاقی در معرض مستقیم رعد و برق قرار می گیرد . و در حالی که می بایست او را در زمین و پودر شده پیدا کنند او را زنده میابند و او را به بیمارستان می رسانند . بعد جریاناتی عجیب و غریب شروع می شود . او دوباره جوانی اش را باز می یابد ، موهای سرش ضخیم تر می شود و رنگ خاکستری اش از بین می رود . دندانهای جدید جای پوسیده ها را می گیرد ، پوستش دوباره شاداب می شود و سلامتی اش برمی گردد.
اوایل جنگ جهانی دوم است . و او مورد توجه دانشمندان رایش سوم قرار می گیرد . شاید هیتلر فکر میکرد که سربازان مجروحش توسط او به کلی خوب شوند یا خودش دوباره به زمان نظامی بودنش بر گردد . بعد دومنیک جوان و نیرومند خودش را در حالی می بیند که در دام یک زن جاسوس هوسباز افتاده است . او روزی زنی را می بیند و به یاد لورا می افتد . عشق گمشده ی جوانی اش . البته لورا (الساندرا ماریا لارا) در معرض رعد و برق قرار نگرفته است و در طول زمان پیر شده است .
جوانی دوباره برای دومنیک و اینکه می تواند تحقیقاتش را درباره منشا زبان ادامه دهد خیلی هیجان انگیز است . ولی او غمگین است زیرا به نظر می رسد که عشق را در زندگی کم دارد . عشقی که پیری در طول زمان از او گرفته بود .
کاپولا این داستان را از رمانی رومانیایی که توسط میرسینا ایلاده نوشته شده بود پیدا کرد که ادیبی مذهبی بود و زمانی در دانشگاه شیکاگو مشغول تحقیق بود . مقدور است که ببینیم چقدر فیلم را ساده تر و مختص تر از رمان ساخته اند ولی کاپولا به نظر می رسد که ابهام و نفوذ ناپذیری درون فیلم را می پذیرد .
از مصاحبه هایی که با کاپولا صورت گرفته است می دانیم که داستان فیلم معنی خاصی برای خود کاپولا دارد و شغلش ایجاب می کند که داستان را هم برای ما با معنی و مفهموم سازد . کاپولا فیلم ساز بزرگی است و من مطمئن هستم که این فیلم فقط یک پیش زمینه برای ساختن فیلم هایی گرانبها تر و بزرگتر از کاپولا است .