تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت

بازگشت وودی آلن به منهتن

 

نویسنده / کارگردان وودی آلن به آن فضای تاریک جنایی در "رویای کاساندرا" برگشته است . تریلری جنایی لندنی که نشان می دهد دوبرادر فقیر چه کاری را برای ثروتمند شدن (یا حد اقل نزدیک شدن به آن) انجام می دهند . یا عموی ثروتمند آنها چه کاری را برای آنها فراهم می کند تا از کم پولی به دور باشند . آلن فیلم تحسین شده "امتیاز نهایی" را که درامی بود درباره هوا و هوس ، تقدیر و شانس در سال 2005 ساخت . ولی این بار تهدش کمتر درباره زنان و مردان است و بیشتر درباره این است که چقدر وفاداریهای خانواده ، از هم گسیخته و دور می شوند . وودی آلن الان در نیویورک مشغول کارهای نهایی فیلم اسپانیایی اش  است . فیلمی رمانیک / کمدی با بازی اسکارلت یوهانسن و خاویر بردم .

 

مصاحبه زیر برگرفته از سایت سینمایی پریمیر است .

 

پریمیر : این روزها مشغول چه کاری هستید؟

آلن : فعلا مشغول مصاحبه با خبرنگاران درباره "رویای کاسندرا" هستم ، چون اینجام و در دسترس هستم و می خواهم که با مردم هنگام اکران فیلم باشم .

 

پریمیر : ویرایش و میکس پروژه ی اسپانیایی تمام شده است ؟

آلن : کار ویرایش که تمام شده است و لی هنوز میکس آن مانده ف در واقع هنوز در اواسط میکس و تصحیح رنگ فیلم هستیم .

 

پریمیر : اخیرا یه جایی خواندم که استیون اسپیلبرگ برای هر برداشتش 5 نسخه آماده می کند . شما چطور ؟

آلن : نه ، من فقط یک بار کات می دهم و نه بیشتر و در تمام فیلم هیچ وقت دوبار کات نمی دهم . ممکن است صحنه ای را تغییر ، کوتاه و یا خارج کنم ولی اصولا اولین کات مستقیما فیلم میشود .

 

پریمیر : میگویند که شما بعد از کارهای اولیه فیلم دیگر فیلم هایتان را تماشا نمی کنید و میلی هم به دوباره دیدن آنها ندارید .

آلن : هنگامی که در حال کارهای آخری فیلم مانند ویرایش و میکس و ... هستم فیلم را مرور می کنم و بعد از چک کردن آنها احتمالا آخرین باری است که صدای فیلم را میشنوم .

 

پریمیر : هیچ وقت هنگام ساختن چنین فیلم های جنایی تصمیم گرفته اید که مزاح هایی را به آن بیافزایید تا از آن وجه تاریک و سرد اش کمی فاصله بگیرد ؟

آلن : در کل یک بار . در این فیلم چند صحنه کمیک و خنده دار وجود دارد . همانند "امتیاز نهایی" ، صحنه ای که جاناتان ریس سعی داشت که قبل از کشتن پیرزن اجزای اسلحه را به هم وصل کند ولی اجزای آن در می رفتند و او نمی توانست به خوبی آنها را وصل کند و درست در لحظه آخری موفق به این کار می شود . این جا هم یه همچین چیزی هست . برادرها می خواهند مردی را بکشند ولی کالین فارل می گوید " بیایید اول با مادرش صحبت کنیم ، بعد او را بکشیم" .

 

پریمیر : من مطمئن هستم که این روزها شما کنترل زیادی را رو فیلم هایتان دارید . ولی آیا شما زیر فشار هستید برای قراردادن بعضی چیزها درون dvd .

آلن : نه ، زیر هیچ گونه فشاری نیستم و هیچ کس هم چنین پیشنهادی نمی کند . من فیلم رو میسازم ، میدم بیرون و بعد آنها هم آن را توی dvd  میذارند . همواره از من میپرسن که چیزی برای قرار دادن توی dvd  دارید؟ ولی من اغلب ندارم . و از کسانی هم نیستم که روی فیلم هایشان هنگام پخش فیلم توضیح قرار می دهند .

 

پریمیر : درباره چیزهایی که طرفداران شما دوست دارند چطور؟ مثلا مانن صحنه های اضافی آنی هال . همان صحنه بازی بسکتبال .

آلن : نه دیگه اینچنین چیزهایی وجود ندارد . فکر کنم آن صحنه ها همان 20 سال پیش نابود شده اند .

 

پریمیر : جدا؟ پس درباره صحنه های اضافی چطور؟

آلن : ما برشهای ابتدایی که خذف شده اند را نگه میداریم ولی وقتی کمکم تعداد آنها زیاد شد ، دورشون میندازیم .

 

پریمیر : بریا شما مهم است که فیلم هایتان را کجا نمایش می دهند ؟ مثلا روی پرده بزرگ یا تلویزیون ؟

آلن : بله . ترجیح می دهم که فیلم هایم روی پرده بزرگ نشان داده بشه . این برای تمام فیلم ها صادق است . مثلا بعضی ها در اتاقی با تلویزیونی بزرگ نشسته اند و فیلم را با سطح کیفیت بسیار بالا و تصویر بزرگ نگاه می کنید و فرق زیادی هم با سینما ندارد ولی حقیقت این است که فیلم برای سینما ساخته می شود . تصاویری بزرگتر از سینمای خانگی با بیننده هایی که در خلال فیلم درباره آن نظر می دهند ، می خندند و یا سروصدا می کنند . این یک تجربه اجتماعی است . خب ، من دوست ندارم از ابتدا آن را از طریق dvd ببینند ولی کاری نمیشود کرد چون فرهنگ تغییر کرده است .

 

پریمیر : شما الان در منهتن هستید و در حال تدارک فیلم بعدیتان در نیویورک بعد از ساختن چند فیلم در خارج . چطور چنین تصمیمی گرفتید؟

آلن : دلم برای نیویورک تنگ شده بود . من اولین فیلم خارجی ام را (امتیاز نهایی) در لندن ساختم بخاطر اینکه از نظر مادی هیچ کمبودی نداشتند . من فیلم نامه را برای نیویورک نوشته بودم و آماده میشدم که آن را اجرا کنم ولی از لندن بهم پیشنهاد شد که بودجه کافی را در اختیارم میگذارند و فیلم را در آنجا بسازم . فورا به آنجا رفتم . تجربه بسیار خوبی بود زیرا هم هوا مساعد بود و هم آسمان هم خاکستری بود و برای برداشت ها مناسب بود . تابستان بعد هم به آنجا برگشتم و چند صحنه کوتاه را با اسکارلت که برای شخصا خودمان بود فیلم برداری کردیم . بعد از آن دوباره به لندن برگشتم و رویای کاساندرا را ساختم  . از بودن در لندن لذت می بردم و از جنبه مالی هم مشکلی نداشتم . بعد از بارسلونا بهم پیشنهاد شد که می خواستند فیلمی را در آنجا بسازم . آنها هم پیشنهاد مالی خوبی کردند و من هم قبول کردم و این تابستان را در آنجا کار کردم .

 

پریمیر : تمام اینها کاربردی بود ؟

آلن : بله ، کاملا . الان می خواهم که فیلم بعدی ام را در نیویورک به مدت 8 هفته یا بیشتر بسازم . ولی بستگی دارد به این که چی میسازم . من به سادگی می توانم در کشورهای دیگر فیلم بسازم چون پول کافی در اختیار من می گذارند و اگر بتوانم پول کافی را به دست بیاورم آن را حتما در نیویورک میسازم .

 

پریمیر : آیا اسکارلت یوهانسن به نوعی شاگرد شما محسوب میشوند؟

آلن : اسکارلت دختر بسیار بسیار با استعدادی است . او خیلی زیبا ، زیبا رو ، مستعد و خیلی طرفدار دارد . او میتواند فیلم های کمدی و درام را بازی کند و در فیلمی که در طول تابستان گذشته در بارسلونا ساختم او فوق لعاده بود . واقعا از کار کردن با او لذت می برم و هروقت که در فیلم نامه هایم جایی برای او پیدا کنم حتما بهش خبر می دهم چون الان خیلی با او دوست شده ام . کار کردن با او بسیار آسان است و همیشه خودش را در اختیار کارگردان قرار می دهد (!) . و هر وقت قسمتس برای او باشد اول به او خبر می دهم بعد به دیگران .

 

پریمیر : این روز ها برای دیدن فیلم به سینما می روید ؟

آلن : من خودم یک سینمای شخصی ، جایی که فیلم هایم را ویرایش می کنم دارم و معمولا فیلم ها را در آنجا می بینم . دستیارم بهم خبر می دهد و فیلم ها را در آخر هفته به امانت میگیرد . منم ماند بیشتر آمریکایی ها دوست دارم که در آخر هفته ها فیلم ببینم .

 

پریمیر : چطور مگه ، آن جو حاکم بر سینما را دوست ندارید؟

آلن : نه اینطور نیست . در طول این سالها کمی تنبل شده ام . سینما درست نزدیک خانه ماست و به راحتی می توانم آنجا بروم . تماشا کردن فیلم را در سینمای واقعی را دوست دارم . دیدن فیلم روی پرده بزرگ ، کیفیت صدای خوب ، و تمام این چیزها را دوست دارم . بعضی وقتا هم با همسرم به سینمایی خلوت می رویم و فیلم ها را می بینیم و خیلی هم کیف می کنیم .

 

در ضمن این آخرین پستم در سال ۸۶ است . امیدوارم ازش لذت ببرید

نوروز خوش

                                                                                      ترجمه:فرید عباسی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:59  توسط فرید عباسی  | 

 

قفس غواصی و پروانه(The Diving Bell & the Butterfly)

کارگردان: جولیان اشنایبل / فیلمنامه: رونالد هاروود / مدیر فیلمبرداری: ژانوس کامینسکی / تدوین: ژولیت ولفلینگ / موسیقی متن: پل کنتلون / بازیگران: متیو آمالریک، امانوئل سینگر، ماریا خوزه کروز، ماکس فون سیدو / محصول: فرانسه، آمریکا / مدت زمان: 112 دقیقه

 

خلاصه داستان

قفس غواصی و پروانه داستان اعجاب برانگیزی درباره مردی موفق در کار و زندگی است. مردی که همه او را می شناسند و محبوبیت بسیاری بین مردم دارد. ولی ناگهان روزی تقدیر از او روی بر می گرداند و در سن 43 سالگی سکته مرگباری را می کند، که موجب می شود تا تمام اجزای بدنش از حرکت باز می ایستد و قادر به ارتباط با دنیای اطرافش نیست.  ژآن دومنیک که فقط پلک چشم چپش هنوز از کار نیافتاده است، به وسیله آن و با روشی پیشنهادی به وسیله پزشکان قادر می شود که ارتباط برقرار کند. او با همین پلک کتابی به نام قفس غواصی و پروانه می نویسد و تنها مدتی قبل از مرگ او در سن 45 سالگی انتشار می یابد. فیلم قفس غواصی و پروانه اقتباسی است از آن کتاب و زندگی ژان دومنیک بابی که به طور بسیار هنرمندانه ای ساخته شده است.

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

قفس غواصی و پروانه فیلمی است درباره مردی که بلایی ناگهانی را تجربه می کند، چیزی که من را در جراحی های اخیرم بسیار ترساند. او درحالی که زنده و هشیار است ولی قادر به برقراری ارتباط با دنیای اطرافش نیست و این موضوعی است که حتی فکر کردن به آن آدم را به وحشت می اندازد. فیلم اقتباسی است کاملا واقعی، از یک مرد و کتابی که او توانست به طور حیرت انگیزی بنویسد، اگرچه تنها با پلک زدن چشم چپش. ژان دومنیک بابی، ویراستار یک مجله مد فرانسوی به نام الی، بود. روزی او بر اثر سکته مرگباری فلج می شود و تمام بدنش به غیر از پلک چشم چپش از کار می افتد.  متخصصان درمان شناسی او را قادر می سازند که به وسیله ای بتواند ارتباط برقرار کند. بدین ترتیب که الفبا را به ترتیب روی کاغذی نوشتند و بابی آنها را با پلک زدن چشم چپش انتخاب می کرد و توسط این روش کلمه به کلمه و پلک به پلک توانست شرح حال خود را به کتابی تبدیل کند. اثری که نام آن را قفس غواصی و پروانه گذاشت و در سال 1997 تنها مدتی قبل از مرگش انتشار یافت.

این کاری بسیار مافوق انسانی، از انسانی بسیار با اراده بود ولی چگونه میشد آنرا به فیلم تبدیل کرد؟ کارگردان فیلم، نقاش و مجسمه ساز مشهور، جولیان اشنایبل است که دو فیلم قبلی اش هم درباره هنرمندانی بود که در کارشان مصمم بودند. "BASQUIAT" محصول 1995درباره یک گرافیست نیویورکی بود و "قبل از سقوط شب" محصول 2000 درباره یک شاعر رنج دیده کوبایی به نام رینالدو آرنا. راه حل او در این فیلم همراه با فیلم نامه نویس (رونالد هاروود) این نبود که مردی را در تخت نشان بدهند بلکه آن چیزهایی را که او در همان حال بی حرکتی می دید، اطرافیان و خیالاتش را به ما نشان می دهد. در واقع ما همان چیزهایی را می بینیم که بابی توسط چشم چپش می بیند و از دریچه چشم او به محیط نگاه می کنیم. این راهی عجیب و غریب برای نشان دادن است و کارگردان هم در نشان دادن آن بسیار ماهرانه عمل کرده است. نتیجه این عمل چیزی نیست که شما آن را "الهامی" بخوانید زیرا هیچ کدام از ما حتی فکرش را هم نمی کنیم که در موقعیت بابی قرار بگیریم و به این الهام احتیاج داشته باشیم. فیلم چیزی بیشتر از آن است. می توان گفت که یک حماسه است. نیروی زندگی و پافشاری اش بر شلاق زنی سرنوشت و تقدیر و همچنین به شهوات، اشتیاقات و تمام چیزهایی که این مرد قبلا به سادگی قادر به انجام دادن آنها بوده است. ما فلاش بک هایی از دوران بچگی و یا زمانی که او همراه با معشوقه اش رویای آینده روشن را در سر می پروراند و همچنین تصاویری از خیالاتش را می بینیم. در صحنه ای به شدت تاثیر گذار ما او را در حال ملاقات با پدرش می بینیم که آنده ساریس می نویسد "رهایی یافتنی از تنهایی، که در طول تاریخ سینمای فرانسه تک است" و همچنین "داشتن معشوقه عذری نیست برای ترک کردن مادر فرزندان، به راستی که دنیا ارزش هایش را از دست داده است"

سلین، مادر فرزندان و شریک کاریش به بابی وفادار باقی می ماند و حتی به او کمک می کند که با زنانی دیگر که آنها هم همکار او هستند ارتباط برقرار کند (شور جنسی یک مرد رام نشدنی است). و تمام زنان دیگری که در اطراف او هستند شامل پرستاران، دستیارانش و معشوقه خیالی اش، همه عاشق او می شوند و به او ایمان می دهند که تنهایش نخواهند گذاشت. و او تمام اینها را تنها با پلک چشمش بیان می کند.

ما نقش اصلی را که توسط ماتئو مارلیک اجرا شده است تنها در دو صورت می بینیم. نخست به عنوان مردی بدون حرکت در تخت که با خاطرات و تخیلاتش به زندگی وابسته می ماند. در این صورت او  اساساً با نقش دنیل دی لوئیس در "پای چپ من" فرق می کند. بخاطر اینکه  آن فیلم درباره مردی بود که فقط می توانست با پای چپش حرکت کند و حداقل می توانست به زحمت حرکت کند، ناله و یا گریه بکند ولی اینجا بابی نمی تواند هیچ گونه حرکت جزئی را انجام بدهد. هر دو فیلم راه حل ناگزیری را برای ایجاد ارتباط پیدا می کنند و بازیگران درستی هم به اجرای آنها پرداخته اند.

ژانوس کامینسکی فیلمبردار فیلم است. او سهم بزرگی را در طراحی صحنه های بی نظیر فیلم دارد. ما بعضی وقتها فیلم را به وسیله چشم بابی می بینیم و کامینسکی نمای دید او ر با زندگی و زیبایی پر می کند و آن طوری هم که گفته می شود نا امید کننده نیست بلکه زیباست.

در آخر ما با حس هشیاری انسان تنها می مانیم که معجزه بسیار بزرگی از تحول انسانی است و آن هشیاری تمام حواس شش گانه را به سادگی یک جعبه ابزار برای خود فراهم می کند.

 

پیتر تراویس / رولینگ استون

دو فیلم قبلی جولیان اشنایبل درباره دو هنرمند دیگر بود ولی "قفس غواصی و پروانه" بهترین فیلمی است که تا به حال ساخته است. فیلم شما را در خود غرق می کند. اثری بسیار هنرمندانه و غیر قابل انکار در وجهه هنری اش. شاهکاری احساساتی که شما را به فکر درباره سرنوشت، تقدیر، روح انسانی و زیبایی های زندگی وا می دارد. ژان دومنیک بابی که توانست با پلک زدن کتابی را بنویسد که جولیان اشنایبل توانست استادانه آن را به فیلم تبدیل کند. در این میان نباید فیلمبرداری هنرمندانه فیلم را فراموش کنیم که سهم بزرگی در موفقیت آن داشته است.

 

دیوید دنبی / نیویورکر

بیشتر فیلم سازان به موضوعاتی مانند بیماری یا یاس و ناامیدی به عنوان تله هایی خطرناک می نگرند. چنین گرایشات احساساتی به سطح بالایی از هنر نیاز دارد. رنج هایی از نبودن لذت روی دیگری از است ولی انجام دادن چنین موضوعات غیر ممکنی می تواند بهترین کار یک کارگردان را نشان بدهد. امسال، پس از فیلم حزن انگیز و تاثیر گذار "در وادی الاه" از پل هگیس، دو فیلم تاریک دیگر وجود دارد. یکی "خانواده سویج" از تامارا جین و دیگری همین فیلم "قفس غواصی و پروانه" از جولیان اشنایبل. فیلم اشنایبل درباره یک مرد بد شانس است، ژان دومنیک بابی مردی که در زندگی واقعی ویرایشگر مجله مد فرانسوی به نام الی (ELLE) بود و در سال 1995 در سن 43 سالگی بر اثر سکته عظیمی تمام بدنش فلج شد و دکتر ها تشخیص دادند که او قربانی سندروم بوده است. ژان دومنیک کاملا هشیار بود ولی نمی توانست هیچ جای بدنش را حرکت دهد به غیر از پلک چشم چپش. قفسه پروانه و غواصی از روی کتابی که ژان دومنیک با پلک زدن آن را در بیمارستان نوشت اقتباس شده است و به شیوه بسیار هنرمندانه ای ساخته شده است و دربردارنده تعدادی از خلاقانه ترین شگردهای استفاده از دوربین است.

در ابتدا آنچه را می بینیم که ژان دومنیک می بیند. در واقع از دید چشم چپ او دنیا را می بینیم. چهره هایی تیره و تار در نماهایی کلوز آپ و ترسناک همانند هیولاهایی در اعماق دریا. هشیاری فرا می رسد. تصویرهای تیره و تار به تصاویری شفاف و واضح از پزشکان و پرستاران و همراهان او تبدیل می شوند. ژان دومنیک کاملا به گوشه ای خیره شده است و اطرافیان نگرانش، از جلوی دید او عبور می کنند. ژان دومنیک به انسانی شبه چوب مانند تبدیل شده است ولی احساس زندگی و غرایز او از بین نرفته است و همچنان زنده است. ما به عکس اطرافیان  ژان دومنیک نسبت به او احساس تاسف نمی کنیم، زیرا می دانیم که چه چیزی در سرش می گذرد و به چه فکر می کند. بعد از مدتی دوربین اشنایبل از فضای محدود شده دید ژان دومنیک جابجا می شود و به شخص سومی منتقل می گردد و در اینجاست که ما می توانیم دنیا را ببینیم. فیلم به واقع یک شاهکار است و تمام احساسات آدمی را بر می انگیزد. ما می بینیم که زندگی، عشق، زیبایی، اشتیاق و تمام احساسات بشری برای فردی که دستش از تمام دنیا کوتاه است چه حکمی دارد و جولیان اشنایبل به شیوه ای بسیار ماهرانه این را برای ما بیان می کند.

 

 

 

ترجمه

فرید عباسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط فرید عباسی  | 

کارگردان: کریستین مونگیو / فیلمنامه: کریستین مونگیو / مدیر فیلمبرداری: اولگ موتو / تدوین: دانا بونسکو  / بازیگران: آناماریا مارینکا، لورا واسیلیو، یان ساپدارو، ولاد ایوانف، الکساندرا پوتوچن/ محصول: 2007، رومانی / مدت زمان: 113 دقیقه

 

خلاصه داستان

داستان در سال 1987 و در زمان حکومت دیکتاتوری نیکولا کاشنکو و فضای رعب و وحشت حاکم بر آن کشور جریان دارد. دانشجویی به نام اوتلیا (آناماریا مارینکا) می خواهد به دوستش، گابیتا (لورا واسیلیو)، کمک کند که سقط جنینی غیر فانونی را انجام دهد. ریسک بزرگی که اگر به آن پی ببرند محکوم به زندان می شوند و حال انها مجبورند که این کار را از طریقی نامناسب و غیر قانونی انجام دهند.

 

پیتر تراویس / رولینگ استون

"چهار ماه، سه هفته و دو روز"، صرفنظر از نامش، فیلمی است که تمام اتفاقات آن در یک روز دلخراش به وقوع می پیوندد و تاثیر این وقایع به حدی است که بیننده را به گونه ای در حالت معلق نگاه می دارد. کریستین مونگیو در این کار از هیچ حقه ای استفاده نمی کند و فیلمش را به شیوه ای بسیار صریح و روان نشان می دهد، بطوریکه در بیشتر اوقات دوربین در جایی ثابت است و تنها مشاهده می کند. موضوع فیلم هم موضوعی انسانی و درباره ستم حاکم در زمان حکومت دوران کمونیسم در رومانی است و به مانند بسیاری از فیلم های سیاسی کاملا روی پردازش شخصیت تمرکز یافته است. ماجرای فیلم در سال 1987 و آخرین روزهای دیکتاتوری نیکولا کاوچنکو اتفاق می افتد. داستان از یک خوابگاه دانشجویی آغاز می شود، جایی که اوتلیا (آناماریا مارنیکا) سعی می کند که به همکلاسی ناتوان اش، گابیتا (لورا واسیلو) کمک کند تا بچه اش را سقط کند. و این در حالی است که این عمل از سال 1966 از طرف رژیم کمونیستی رومانی اکیدا ممنوع اعلام شده است و هر کسی که آنرا انجام دهد یا در این کار دست داشته باشد به زندان محکوم می شود. این کار ریسک بزرگی برای اوتلیا و گابیتا به حساب می آید. از طرفی آنها نمی توانند با مادری مجرد روبه رو شوند و بچه را نگه دارند و از سویی دیگر ترس برخورد با ماموران را دارند. مونگیو اینجا موعظه نمی کند، بلکه آن جزئیات ناخوشایند را با پایداری صادقانه ای بیان می کند. عنوان فیلم اشاره دارد دقیقا به زمانی که گابیتا باردار می شود، حقیقتی که او به طور احمقانه ای از آن مرد خائن که به نام باب (ولاد ایوانف) که مسئول سقط بچه است، پنهان می کند. باب، گابیتا را در اتاق هتلی که قبلا رزرو شده بود می بیند. بازی ایوانف در نقش باب که جایزه بهترین بازیگر مرد نقش دوم را از اتحادیه منتقدان لس آنجلس را هم از آن او کرد، در چنان سطحی بسر می برد که قادر است تا خون بیننده را در رگ هایش منجمد کند.

بعد از سقط جنین هیجان فیلم به جاهای دیگری می رود. اوتلیا با بی میلی گابیتا را در تخت ترک می کند و به قصد شام خوردن با دوست پسرش ادی (الکساندرا پوتوچن) از آنجا خارج می شود و در خانه ادی با خانواده و مهمانان پر سر و صدایشان روبرو می شود. صحنه میز غذاخوری که به شیوه  کلوز-آپ، توسط فیلمبردار با استعداد اولگ موتو فیلم برداری شده، اوتلیا را در دریایی از سخنان نامشخص گیر می اندازد. ما در این صحنه می دانیم که اوتلیا درباره چه چیزی فکر می کند و چطور خودش را از آن فضا دور می نماید. اوتلیا از مهمانی با عجله به هتل، پیش دوستش برمی گردد و این جایی است که اودیسه وحشت شروع می شود. اوتلیا می خواهد جنین گابیتا را که سقط شده است در جایی دور بیندازد و مارنیکا به شیوه ای بازی می کند که تمام احساسات ترس و وحشت را به بیننده منتقل می کند. صحنه ای عظیم از نظر بازیگری و همچنین کارگردانی. سکانس های پایانی فیلم هم که در یک رستوران واقع شده است، مونگیو می خواهد لحظه ای را به ما بدهد که تم فیلم را تشدید کند. صحنه آخر فیلم تنشی است بین دو قطب که به طور چشمگیری از صورت مارنیکا خوانده می شود و آن را به سطحی از هنر پیوند می دهد.

 

گلن کنی / پریمیر

فیلم کریستین مونگیو،  سال 1987 رومانی را نشان می دهد و روی دو دختر جوان دانشگاهی متمرکز شده است که یکی از آنها می خواهد با سقط جنین مانع از بارداری اش شود. وقایع فیلم فوق العاده جذاب، متفکرانه و ماهرانه نشان داده شده است. فیلم دارای کنایه های بسیاری است که در عصر دیکتاتوری نیکولا کاوچنکو اتفاق می افتد، کسی که حکومت خودش را عصر طلایی می نامید. مانند شبی بی پایان دنیای فیلم دنیایی است که به نظر می رسد لذت و خوشی در فضایی دود آلود گیر افتاده است. دنیایی که سقط جنین غیر قانونی است و در آن پزشکانی به طور مخفیانه این کار را انجام می دهند و سفر بازیگران آن گاهی دل خراش و بعضی اوقات به مثابه هیجانی است که انسان را معلق نگه می دارد. اگر چه بسیاری از نظرات منتقدان بر روی منظر مشکلات اجتماعی آن دوره متمرکز شده که کاملا هم درست است، ولی فیلم برای من یک بررسی کاراکتر است. ما اوتلیا را می بینیم که چطور برای کمک به دوستش حتی حاضر می شود که خودش را در اختیار آن مرد خبیث بگذارد. واقعا عجیب بود که فیلم در لیست نامزدهای اسکار بهترین فیلم خارجی قرار نگرفت.

 

دیمون وایز / امپایر

اگر فیلم تلخ تراژیک/کمدی کریستی پویو به نام "مرگ آقای لازارسکو" را دیده باشید، آنگاه قدری درباره شکایت های مردم بعد از سقوط نیکولا کاچنکو و جهان آرام پس از او خواهید دانست. همچنین اگر تاکنون درباره نیکولا کاچنکو نشنیده اید، فیلم شما را با تنها قسمتی از حکومت او آشنا می کند. فضایی نسبتاً آرام که تقریباً هیچ گونه آزادی فردی در آن وجود ندارد. فضا مدرن است ولی حس مراقبت و ترس به دوران قدیم تعلق دارد. برای مونگیو  اندیشیدن به ستم آشکارا چیز خوبی برای شروع بود، جایی که دانشجویان (اوتلیا و گابیتا) نقشه یک سفر را می کشند. سفری که در فضای ترس و وحشت آن دوره ریسک بزرگی را متحمل می شد. فیلم به طور درخشانی ساخته شده است، آکواریم رنگ ها مجلل هستند، فیلم برداری فوق العاده است، دختران شگفت انگیز هستند و صحنه آخری برای اوتلیا ارزش بسیاری داشت، گابیتا چه طور باید متشکر باشد؟

 

 

ترجمه

فرید عباسی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:8  توسط فرید عباسی  | 

رویای کسندرا (Cassandra’s Dream)

کارگردان: وودی آلن / فیلمنامه: وودی آلن / مدیر فیلمبرداری: ویلموس سیگموند / تدوین: آلیسا لپسلتر / موسیقی متن: فیلیپ گلاس / بازیگران: ایوان مک گرگور، کالین فارل، تام ویلکینسون، سالی هاوکینز، هالی اتول / محصول: آمریکا، بریتانیا / مدت زمان: 108 دقیقه

 

خلاصه داستان:

رویای کاساندرا درباره دوبرادر است که با هم روابط نزدیک و دوستانه ای دارند ولی هردو احتیاج مبرمی به پول برای خریدن یک قایق دارند و چون نمی توانند آن مقدار پول را راحتی به دست بیاورند با هم نقشه ای خلافکارانه می کشند که پول کافی را از جایی به دست بیاورند و...

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

فیلم رویای کاساندرا ساخته وودی آلن، درباره دو برادر است، یکی مجرد، متواضع و موفق، دیگری تند مزاج و دمدمی. ولی هردو برادر رابطه خوبی با هم دارند. هردو در پول در آوردن مشکل دارند و برای انجام نقشه ای جنایتکارانه با هم توافق می کنند. این داستان در فیلم "قبل از اینکه شیطان بفهمد مردی" از سیدنی لومت هم بود که فیلم بسیار استادانه ای از کار درآمد و بعد از دیدن آن فیلم و دیدن این یکی معلوم میشود که چطور وودی آلن راه را اشتباه رفته است.

در فیلم لومت اتان هاوک و فیلیپ سیمیور هافمن بازی می کنند که در ظاهر اصلا به برادر شبیه نیستند ولی در احساس بسیار شبیه به برادر هستند و آن را به راحتی می توانیم بفهمیم ولی بازیگران وودی آلن (ایوان مک گرگور و کالین فارل) ظاهرشان به برادر می خورد ولی هیچ حس برادرانه ای در آنها نیست. فیلم لومت شامل جنایتی است که عضو هایی از خانواده آن را انجام می دهند که به نظر منطقی می رسد ولی به صورت بسیار دیدنی نقشه شان اشتباهی پیش می رود. ولی در فیلم آلن دو عضو خانواده نقشه ای غیر منطقی را برنامه ریزی می کنند ولی نقشه درست پیش می رود. یکی از برادرها در هر دو فیلم در حین انجام جنایت تباه می شود و بقیه ماجرا که اینجا جای گفتنش نیست. لومت با اجتماع دور و برش راحت به نظر می رسد همینطور بازیگرانش ولی آن اجتماع دور و اطراف وودی آلن مناسب نیست و به درد فضای لندن و لهجه آنها نمی خورد و بازیگرانش بیشتر به توریست ها شبیه هستند تا لندنی.

مک گرگور و فارل، نقش یان و تری را بازی می کنند. یان در رستوران پدرش کار می کند و تری که یک اکلی به تمام معنا و آلوده به سیگار است، مکانیک است. تری حداقل با زندگی و دوست دخترش (سالی هاوکینز) راحت تر به نظر می رسد هرچند که رویای زود پولدار شدن را در سر می پروراند. نباید اینجا تام ویلکنسون که نقش عموی آنها را بازی می کند را فراموش کنیم. او بازیگری است که در هر فیلمی باشد فضایی آرام را دوروبرش ایجاد می کند و کلا بازیگر توانایی است.

فیلم (MATCH POINT) که دو سال پیش آلن آنرا کارگردانی کرد، اگر چه آن هم درباره اجتماع و جنایت بود ولی پایانی رضایت بخش و قابل باور را داشت.

 

اوون گلیبرمن / اینترتینمنت ویکلی

برای ستاره های سینما بودن در لیست بازیگران فیلم های وودی آلن ارزش بسیاری دارد به خاطر آن درخشندگی و برتری اش و فرقی نمی کند که نقش آنها کوچک باشد یا بزرگ. بازی کردن برای وودی آلن به منزله بالارفتن اعتبار آن بازیگر است. آخرین کار وودی آلن کاری کوچک ولی سرگرم کننده است. فیلمی که او را بیشتر به ژانر تریلر نزدیک کرده است. نکته بسیار جالب درباره آن وجود بازیگران آن یعنی ایوان مک گرگور و کالین فارل هستند، برادرانی که اهل جنوب لندن هستند و برای به دست آوردن پول نقشه یک قتل را طراحی می کنند. اولین بار که ما آنها را می بینم در حال خریدن یک قایق بادبانی هستند که آن را به نام رویای کاساندرا صدا می زنند، یک همکاری جالب میان دو برادر که به اندازه کافی به یکدیگر همانند دوست نزدیک هستند اگر چه هیچ کدام نمی توانند آن قایق را بخرند. آلن داستانی جالب را برای روایت فیلم برگزیده است و با بودن بازیگرانی درجه یکی مانند مک گرگور و فارل انسان از تماشای فیلم خسته نمی شود.

 

ری بنت / هالیوود ریپورتر

"رویای کاساندرا" ی وودی آلن، فیلمی بی معنی است که استعداد چند بازیگر خوب را شامل ایوان مک گرگور، کالین فارل و تام ویلکینسون را به هدر داده است. وودی آلن به عنوان نویسنده داستانی سست، توصیف شخصیت هایی ضعیف، صحنه هایی کند و دیالوگ هایی سطحی را تقدیم می کند. و به عنوان کارگردان هیچ استفاده ای از فیلم بردار با استعداد "ویلموس زیگموند" و آهنگ ساز "فیلیپ گلاس" نمی برد. او از داستانی قابل پیش بینی و غیر منطقی در حومه لندن استفاده کرده است و بازیگران را به حال خودشان رها کرده است که به طور بداهه در هنگام اجرا هر کاری را خواستند انجام دهند.  فیلم در فستیوال فیلم بین المللی ونیز نمایش داده شد و پیش بینی می شود که در گیشه ناموفق باشد و شاید فقط مک گرگور و آلن آن را برای قفسه dvd  هایشان بخواهند. مک گرگور و فارل به طور غیر محتملی نقش دو برادر را بازی می کنند که درگیر نقشه عموی ثروتمندشان برای قتل یک کارگر می شوند که می تواند با شهادتش در دادگاه او را برای ابد به زندان بفرستد. آلن هیچ چیزی را برای شبیه به واقعیت نشان دادن نقشه آنها که در این گونه فیلم ها رایج است را انجام نمی دهد و هیچ توضیحی درباره زندگی دو برادر و دختر رفیقشان به نام ات ول ندارد. فیلم شکست بزرگی در کارنامه آلن که کارهی بزرگی همانند آنی هال را در پرونده دارد است.

 

 

ترجمه

فرید عباسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:24  توسط فرید عباسی  | 

مصاحبه با خاویر باردم به بهانه فیلم کشوری برای پیرمردها نیست. خاویر باردم که امسال دو فیلم "عشق در زمان وبا" که اقتباسی بود از رمان نویسنده پر آوازه "گابریل گارسیا مارکز" و فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" که اقتباسی بود از رمان کورمک مک کارتی. منتقدان و تماشاگران از فیلم اول استقبال چندانی نکردند ولی از فیلم دوم که آخرین کار برادران کوئن هم محسوب می شود بسیار استقبال شد. فیلم در جشنواره های مختلف به نمایش در آمد و جوایز بسیاری را دریافت کرد و در اسکار هم هشت نامزدی را به دست آورده است که خود نشان از پختگی فیلم می دهد. خاویر باردم که نقش یک قاتل بسیار خطرناک و دور از انتظار را بازی می کند برنده ی جایزه ی گلدن گلوب شد و نامزدی اسکار را هم به دست آورد. مصاحبه زیر در هنگام اکران فیلم با او انجام شده است.

 

سوال: شما نقش یک قاتل بسیار خطرناک و مرموز را در فیلم "سرزمینی برای پیرمردها نیست" بازی می کنید. داشتن آن کلاه گیس برای شما چقدر مهم بود؟

خاویر باردم: (با خنده) همه از من می پرسن که با پوشیدن آن کلاه گیس چه حالی داشتی؟ ولی آن کلاه گیس نیست، موی خودم است و این جواب هر سوالی است. پوشیدن کلاه گیس به مدت سه ماه آن هم با آن فرم ناجور دیوانگی بود ولی خیلی برای کامل کردن کاراکتر موثر بود.

سوال: یه جایی خواندیم که دوست داشتی یک گذشته ای از آنتوان چیگور، برای بهتر نشان دادن او درست شود. ولی بعد از دیدن فیلم آن را ندیدیم. چرا؟

خاویر باردم:  خب، من اوایل می خواستم ولی بعدا فهمیدم که بی معنی بود. مثلا اینکه چیگور چگونه متولد شد؟یا چطور مادرش او را تربیت کرد؟ یا آیا واقعا مادرش به او شیر داده است یا خیر؟ همچنین کاری غیر ممکن بودو کتاب هم او را به عنوان کسی نشان می دهد که از ناکجا آباد می آید و نکته مرموز و مبهم این است که ما هرگز نمی فهمیم که او کیست؟ از کجا آمده است؟ و چه می خواهد؟ با بردران کوئن حرف زدم و دیدم که اینها مهم نیست و چیزی که مهم بود این است که چطور آن کاراکتر را به خوبی نمایش دهیم و بتوانیم آن صفات بد را در چیگور به حد اعلا برسانیم.

سوال: برای شما مشکل نبود، پیدا کردن انسانیت در شخصی که هیچ چیز ندارد و فقط به مانند یک قاتل ماشینی عمل می کند؟

خاویر باردم: این همان قسمت چالش برانگیز است که چطور آن را با اخلاق آدمیت توازن سازیم. ما می دانیم که چیگور یک ماشین نیست و داخل بدنش هم سیم کشی نشده است و خون در آن جریان دارد و به خاطر همین است که ما می بینیم جراحی پایش برای او چقدر اهمیت دارد. پس او هم یکی از ماست و همین مسئله است که موجب ترس آنسان می شود که او فردی است از جهنم، که به هیچ وجهی نمی توان آن را متوقف ساخت.

سوال: شما تمام احساسات لازم را برای نشان دادن یک کاراکتر بسیار خطرناک را در این شخصیت جمع کرده اید. چطور به این مهم دست یافتید؟

خاویر باردم: من کلا شخصیت های منفی درون فیلم ها را دوست ندارم. خشونت بیشتر فیلم های خشن بی معنی است و من اصلا آنها را دوست ندارم. این روزها خیلی سخت است که فیلمی بدون خشونت یا کشتن آدم را پیدا کنید. نمی گویم که آدمی احساساتی هستم ولی وقتی آن ها را می بینم از خودم می پرسم چرا؟ این همه خشونت برای چه؟ و برای همین است که این جور مواقع سالن سینما را ترک می کنم، چون از اینجور فیلم ها اصلا خوشم نمی آید. به همین خاطر چون با کارهای کورمک مک کارتی آشنایی نداشتم، وقتی فیلم نامه را خواندم، برایم خیلی مبهم بود و پرسیدم که همه اینها به خاطر چیست؟ کتاب را دوباره خواندم و فلسفه و تمام معانی پشت آن دیالوگ ها را از این و آن پرسیدم و بعد از آن بود که احساس اطمینان بیشتری درباره اش پیدا کردم و سعی کردم که آن شخصیت خطرناک را در راهی بسیار خطرناک تر به بیننده بفهمانم و جای فکر کردن را برایش باز بگذارم. و به همین خاطر است که فیلمی خشن با فیلمی درباره خشنوت که در راهی خشن بیان می شود فرق دارد.

سوال: کارگردانی برادران کوئن را چطور دیدید؟

خاویر باردم: مثل حرف زدن با یک نفر است. آنها هیچ وقت با هم جر و بحث یا دعوا نمی کنند. من انتظار داشتم که حداقل تنشی بین آنها وجود داشته باشد (می خندد) ولی نه. همیشه موافق بودند و این خسته کننده به نظر می رسد (می خندد).

سوال: وقتی برادران در حال تهیه، کارگردانی و نوشتن هستند، چقدر با فیلم نامه شان انعطاف پذیر هستند؟

خاویر باردم: خب، این اقتباسی از رمان کورمک مک کارتی است و دیالوگ ها بسیار زیرکانه نوشته شده بود. ولی درباره من، چون که نمی توانم درست انگلیسی حرف بزنم، کلمه هایی بودند که در گفتنشان مشکل داشتم ولی آنها می گفتند "لطفا این کلمه را توی کلمات خودت قرار بده و اجازه بده که دیالوگ جلوه ی دیگری پیدا کند" ولی خدا رو شکر مربی دیالوگ بسیار خوبی را داشتم که بسیار به من در معانی کلمات و بیان آنها کمک کرد.

سوال: در آن منطقه چه احساسی داشتی؟ غریب بودن در میان آمریکایی ها؟

خاویر باردم: کاملا احساس تنها بودن می کردم،  بخاطر اینکه می بایست آنجا می رفتم، چند نفری را بکشم و برگردم تا شش روز دیگر برای برداشتی دیگر در آن منطقه بسیار وسیع منتظر بمانم. می توانستم که آن تنهایی را هم به کاراکتر اضافه کنم ولی واقعا علیه خودم بود. از آقای برولین هم متشکرم که همیشه به من کمک می کرد تا از آن وضعیت بیرون بیایم.

سوال: درباره پوستر فیلم چه نظری دارید؟ حضور شما خیلی حس می شود.

خاویر باردم: خدای من! پوستر شبیه یک جوک می مونه. من از بینی ام بدم می آید و همه این را خوب می دانند. وقتی پوستر را برایم فرستادند فکر کردم که دارند شوخی می کنند. به آنها گفتم "شوخی بی مزه ای بود، تصور کنید اگر واقعی بود چطور بود" ولی واقعی بود و من اصلا فکر نمیکردم که این اتفاق بیافتد. مانند این میمونه که دارم آب بینی ام را روی آقای برولین می ریزم (می خندد)

سوال: شما امسال دو فیلم "عشق در زمان وبا" و "سرزمینی برای پیرمردها نیست" را روی پرده داشتید و دارید؟ که هر دوتا آمریکایی هستند. آیا کار کردن در آمریکا برای شما آسان تر نشده است؟

خاویر باردم: خب، بله روز به روز بهتر می شود ولی هیچ وقت مانند آن نوع بازیگری که در اسپانیا انجام می شود نیست. اینجا مشکل زبان برای من وجود دارد ولی از قبل راحت تر هستم. قبلا فکر می کردم که بازیگری با یک زبان خارجی خیلی برایم مشکل باشد ولی حالا فهمیدم که با سخت کارکردن آسان می شود.

 

 

ترجمه

فرید عباسی

liberal7@gmail.com  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:17  توسط فرید عباسی  | 

یتیم خانه(The Orphanage)

کارگردان: خوان آنتونیو بایونا / فیلم نامه: سرجیو سانچز / مدیر فیلمبرداری: اسکار فائورا / تدوین: النا روئیز / موسیقی متن: فرناندو والازکوئز / بازیگران: بلن رودا، فرناندو کایو، جرالدین چاپلین، مونتسرات کارولا، مابل ریورا / محصول: 2007، مکزیک، اسپانیا / مدت زمان: 110 دقیقه

 

خلاصه داستان

دختری که در یک یتیم خانه زندگی می کند به وسیله خانواده ای به فرزندی قبول می شود. او پس از 30 سال زندگی بعد از ازدواج و داشتن یک فرزند همراه با شوهرش به همان یتیم خانه که قبلا آنجا بوده است بر می گردد تا آن را بازسازی و به یتیم ها کمک کند. ولی بعد از بازگشت و زندگی در آنجا می تواند روح همبازیهای قدیمی اش را ببیند و با آنها ارتباط برقرار کند. پسرش سیمون هم همینطور همبازی هایی خیالی را برای خود پیدا می کند. سیمون بعد از مدتی گم می شود و پدر و مادرش به دنبال او همه جا را می گردند. حالا باید ببینیم که آیا سیمون توسط روح ها کشته شده است یا نه؟ و ...

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

این فیلم مثال خوبی است برای اینکه بفهمیم چرا منتظر بودن برای اتفاقی از دیدن آن ترسناک تر است. "یتیم خانه" تمام ویژگی ها را برای بردن ما به درون وحشت دارد. هیچکاک این گونه ترفندها را به خوبی می شناخت. او در گفتگویی که با تروفو سالها پیش داشت مثال بسیار خوبی را توضیح داد. او فرق بین سورپرایز و معلق بودن انسان را در فیلم ها توضیح داد و گفت: "سورپرایز این است که شما ببینید چند نفر دور میزی نشسته اند و در حال کارت بازی هستند ناگهان بمبی منفجر شود، این سور پرایز است. ولی اگر شما بدانید که بمبی در زیر میز قرار دارد و آنها از وجود آن باخبر نیستند و بیخیال همچنان در حال کارت بازی هستند در حالی که هر لحظه احتمال انفجار آن هست. این است که بیننده را معلق نگه می دارد". حالا بمبی در زیر یتیم خانه قرار دارد که ما را معلق نگه می دارد، و هر لحظه منتظر اتفاقی هستیم.

همین ویژگی باعث می شود که فیلمی ممتاز درباره ارواح درست شود، اگر به راستی ارواحی وجود داشته باشند. شاید اینها تنها توهماتی از ارواح در ذهن بازیگر فیلم باشند. ما فیلم را از میان چشمهای او می بینیم و هر چه او می بیند ما هم می بینیم، و ما از او توانا تر در پیش بینی داستان نیستیم. یعنی وقتی او به داخل راهرویی تاریک یا زیرزمینی وحشتناک می رود و احساس ترس و وحشت می کند، ما هم این احساس را خواهیم داشت. اما  آیا ما یک خانه شبح زده را می بینیم یا یک ذهن شبح زده؟

فیلم روی لورا (بلن ریودا) تمرکز یافته است، که بچگی اش را در یتیم خانه  بوده تا روزی که توسط خانواده ای به فرزندی قبول بود.حالا او را در 30 سالگی می بینیم، که همراه به شوهرش کارلوس (فرناندو کایو) و پسر کوچکشان سیمون (راجر پرینسپ) برگشته اند که ان یتیم خانه را بخرند و به وسیله آن به بچه های ناتوان و مریض کمک کنند. لورا خاطراتی از این یتیم خانه به یاد دارد که بیشتر انها شاد هستند. اما تصویراتی در ذهن او و حتی در دید او آغاز به حرکت می کنند. او تصوراتی وحشتناک را درباره هم بازیهای 30 سال پیش او و اینکه چه اتفاقی برای آنها افتاده است می کند.

سیمون هم همینطور آشفته به نظر می رسد. از وقتی که هیچ بچه ای به آن یتیم خانه تحویل داده نشده او هم بازیهای خیالی را برای خود در ذهنش درست می کند. یکی از آنها پسری است. سیمون نقاشی آن پسر را می کشد و ان را به مادرش نشان می دهد. مادرش بعد از دیدن آن به وحشت می افتد زیرا مادرش هم این تصویر را در ذهنش می بیند. این چه معنی می دهد؟ تلپاتی؟ یا اینکه این هم محصول تصورات سیمون هست ؟ مرز بین واقعیت و خیال در فیلم خیلی تیره و تار است. این احتمال هم وجود دارد که سیمون لورا  را در ذهن می پروراند.

این برای ما اهمیتی ندارد به خاطر اینکه ما در داخل ذهن لورا هستیم. ناگهان یک کارگر روبروی سیمون ظاهر می شود. سیمون بعد از ملاقات با او می فهمد که او فرزند آنها نیست. سیمون ظاهرا فرار می کند، اگرچه او هر روز به دارو نیاز دارد. والدینش ماهها به دنبال او جست و جو می کنند،  و عکسهایی از او را در همه جا نصب می کنند. آنها مطمئنا که او نمرده است. ولی بچه های زیادی ممکن است  در یتیم خانه مرده باشند.

فیلم محصول اسپانیا است و توسط آنتونیو بایونا کارگردانی و توسط گیلرمو دل تورو (هزار توی پن) تهیه شده است. فیلم ما را با احساس مکان و همدردی با شخصیت ها، به جای  هیجاناتی کم ارزش،  روبرو می کند. فیلمبرداری بسیار زیرکانه و غریبی را دارا است بطوریکه این احساس را به بیننده منتقل می کند که وقتی در جاهایی نظیر فیلم قرار بگیریم ممکن است احساس کنیم که چیزی را می شنویم و اینکه چرا چراغها خود به خود خاموش شد؟ شاید بتوانید که به هر زیرزمینی قدم بگذارید. اما اگر بیشتر پایین رفتید و به تاریکی زیر زمین رسیدید، آیا چیزی را احساس نمی کنید؟

 

لو لومنیک / نیویورک پست

من به سادگی از فیلم های وحشتناک نمی ترسم ولی "یتیم خانه" فیلمی بسیار عالی و در سبکی جدید درباره خانه ای روح زده است که واقعا من را ترساند. این فیلم که محصول اسپانیا است، هر دو دفعه که آن را دیدم واقعا من را در تسخیر خودش در آورد. گیلرمو دل تورو که  یکی از بهترین فیلم های سال 2006 هزار توی پن را کارگردانی کرد این بار با تهیه این فیلم مهیج کارنامه خود را پررنگ تر کرد. یتیم خانه از آن دسته فیلم هایی است که از همان صحنه های ابتدایی، به زیر پوست بیننده نفوذ می کند و کم کم تمام بدن انسان را در بر می گیرد. در این فیلم لورا (نقش اصلی) در مرز بین واقعیت و خیال قدم می زند و کارگردان بسیار ماهرانه آن را در فیلم پیاده کرده است. یتیم خانه فیلمی است که باید دیده شود و از آن لذت برد.

 

آنتونی لین / نیویورکر

خانه درون فیلم یتیم خانه خود به خود تمام صداهای لازم را برای ترساندن ایجاد می کند. جیر جیر کردن، ناله و زاری، صدای درها و..... و تمام اینها با هم و هماهنگ ترس را بر بیننده تحمیل می کنند. ولی روح ها کی هستند؟ البته اگر روحی وجود داشته باشد و شکایتشان از چیست؟ از سیمون؟ سیمون ادعا می کند که با دوستان نامرئی اش در ارتباط است و با آنها حرف می زند. شما شاید سورپرایز شوید از اینکه افراد یتیم خانه همه ناپدید می شوند تا اینکه می فهمید چیزی که برای بایونا اهمیت دارد طرز عمل پلیس برای پیدا کردن آنها نیست (پلیس ها به طور فضولانه ای همه جای فیلم هستند) بلکه هدف، گمراه کردن بیننده به اینکه راه را اشتباه می روند. یتیم خانه فیلمی خوش ساخت تر است از بسیاری فیلم های وحشتناک و بایونا به عنوان اولین تجربه کارگردانی اش فیلم خوبی را درست کرده است.

 

ترجمه

فرید عباسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:54  توسط فرید عباسی  |