تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت

اخیرا دو بازیگر آمرکایی را که متضمن دوچاذلتون هستون

 نوع شیوه کاملا متفاوت بازیگری بودند

 از دست دادیم ، و درگذشت آنها یک یادآوری است که حضور یک بازیگر می تواند هر چیزی را درباره فیلم توضیح دهد .

چارلتون هستون مردی بلند قامت ، متظاهر و تنومند که تقریبا در نقش های بزرگتر از زندگی قرار داده می شد . ریچارد وید مارک مردی لاغر اندام ، درونی و کنایه آمیز بود . شخصیت های هستون روی قله کوه قرار داشت و دریای سرخ را نصف می کرد ولی ریچارد وید مارک اغلب در سایه زندگی می کرد . هستون چند نقش کوچک را بازی کرد ، ولی همیشه آن صلابت و بزرگی خودش را حفظ می کرد . ویدمارک اغلب نقش های اصلی را بازی می کرد ولی همیشه علاقه مند بود که در بیرون از جریان اصلی قرار داشته باشد .

هستون سه فیلم را در کارنامه دارد که تقریبا همه آنها را دیده اند . بن هور ، ده فرمان و سیاره میمون . ویدمارک کارهای کوچک تر و تکه هایی تاریکتر داشت . شاید بسیاری از سینما دوستان فیلم های "شب و شهر" ، " ترس در خیابانها"(هردو 1950) و یا "در خیابان جنوبی سوارش کن"(1953) را ندیده باشند ، ولی اگر دیده باشند به خوبی او را به یاد خواهند آورد .

هستون در ساحل شمالی شیکاگو بزرگ شد و همیشه می خواست که یک بازیگر باشد و در همان اوایل نسخه ای کوتاه از جولیوس سزار را درست کرد . هستون در سال 1968 به من گفت که "از تمام صحنه های واقعی استفاده کردیم ، پله های مرکز هنر ، باغ موزه ، سواحل دریاچه میشیگان و همه لوکیشن واقعی بود البته به غیر از بازیگری".  

سیسیل ب دومیل هنگامی که او را در نقش اصلی فیلم "بزرگترین نمایش روی زمین" قرار داد گفت که هستون  ، ستاره زائیده شده است . البته درباره فیلم صحبت های زیادی شده است و بعضی آن را به عنوان بدترین فیلم تاریخ سینما که برنده اسکار بهترین فیلم شده است لقب داده اند . ولی در سال 1956 هستون با بازی اش در نقش موسی در فیلم ده فرمان خودش را جاودانه کرد . از آن فیلم به بعد اغلب در فیلم هایی حماسه ای ظاهر شد و به گونه ای قربانی خود – تقلیدی شد ، حتی در حالی که او در اوج بود و می توانست در فیلم های زیادی ظاهر شود که نشد . آن قدرت استوار او فیلم "سیاره میمونها" را ساخت که به نظر بسیاری از جمله من بهترین فیلم زمان خودش بود . نقش های ویدمارک نه حماسه ای ، نه در چشم رس بلکه میانه بود . او نقش های زیادی را از جمله پلیس ، دزد ، آدمای عاقل ، مردان جنگی ، نقش های وحشتناک و گاوچران بازی کرد و در چند فیلم آخری جان فورد حضور داشت . نقش های او هیچ وقت دنیا را نجات نمی داد ولی معمولا خودشان را از دست زمانه نجات می دادند و نکته همین جاست . او نمایه کم حاشیه ای از خودش در اجتماع داشت ، چند اعلامیه صادر کرد ، موجب برانگیختن چند هدف شد ، و زمانی بازنشستگی اش را اعلام کرد که بسیار از این کار او سورپرایز شدند . اما چرا آکادمی اسکار برای یک عمر فعالیت او اسکاری افتخاری به او نداد؟

هستون مردی پرحاشیه بود ، مردی سیاستمدار(اول دموکرات ، بعد جمهوری خواه) و سخنرانی قهار به آن چیزی که اعتقاد داشت بود . در روزهای اولیه او رهبر گروهی بود که علیه پلیس های نژاد پرست مبارزه می کردند . و در سالهای بعد او مسئول انجمن تفنگداران آمریکایی بود . همیشه خیلی تراژیک است که کسی از آلزایمر رنج ببرد ، ولی شجاعت و دلیری او در شناخت عمومی همچنان او را به عنوان کسی که به عنوان نمادی شناخته شود می شناختند .

احتمالا هستون خودش را در نقش قهرمانهای فیلم های حماسه ای پیدا کرده بود . در صنعتی که روی ظواهر تمرکز یافته است ، او به مانند یک قهرمان بود ، نه یک یار .

وید مارک محدودتر بود و نقش هایش واقعی تر . وید مارک در سال 1968 به من گفت که گنج خودش را با جان فورد بزرگ و بازی در فیلم های "پاییز چایان"(1964) و "دو خشن با هم"(1961) یافته بود . او مشتاقانه به من گفت که "من افتخار می کنم که او به عنوان کارگردان من بود". ما هنگام فیلم برداری فیلم جیمز باند با هم داشتیم صحبت می کردیم ، که او از اصالت خودش دفاع کرد و گفت " احساس می کنم که این نوع حسرت را برای فیلم های جنایی دارم و فکر می کنم که دیگر از آن فرشته های تجملی و سیگارهای روشن خسته شده باشیم . هالیوود فیلم های جنایی را در طی سالیان پرورش داده است و من را ناراحت می کند وقتی که می بینم تمام کارها روی حقه های قدیمی و کلاهبرداریها خلاصه می شود".

اگر ویدمارک محافظه کار و درونی بود ، برعکس ، هستون ، بسیار رک و اجتماعی بود . من شبی را که با او در سالن افسانه ای o’rourke در حال نوشیدن بودیم به خاطر میارم که او من را به مایک مگ گور معرفی کرد . او ادیتور روزنامه شیکاگو بود و گفت "بله .... تو از سیاست های من در کمپین بن هور حمایت کردی".

سخنگو ، ویل هنری گفت " این یکی از نقش های مورد علاقه من است ، بخاطر اینکه واقعی است و با امکاناتی ساخته نشده که آن را زیبا نشان دهد و حتی پایانی نا خوشایند دارد". سخن ناگفته اش این بود که چند تا از فیلم هایش این کیفیت را به کار نبرده بودند و ادامه داد " من همیشه نقش های قهرمانان را می گیرم و این چیز جالب در باره ول پنی است که من فقط یک کابوی معمولی هستم نه روی زین بن هور".

مقایسه کردن آنها با سوپر استارهای امروز که بسیار ناز پرورده هستند امکان پذیر نیست ، هستون و وید مارک تا حد ممکن آخرین تلاشهایشان را به عنوان حرفه ایهایی قدر انجام دادند . آنها انتظار احاطه شدن توسط بازیگران نقش دوم را داشتند .

به هارت و پورت عمیق بسیاری از سوپراستارهای امروزه گوش فرا دهید ، تکنیک هایشان را آنالیز کنید ، و به توضیح وید مارک  که دلیل اینکه چرا جان فورد دوست داشت وسترن بسازد ،گوش دهید . " او کار کردن در هوای تازه را دوست دارد" یا به هستون گوش دهید که درباره هنر ارابه رانی بن هور توضیح می دهد . " در حقیقت من ارابه را با گوشم راندم" .

-----------------------------------------------------------------------------

 

"نگاهی به گذشته"

به نام عدالت ، به نام آزادی و به نام پدر

 

به نام پدر             in the name of father

 

فیلم به نام پدر محصول سال 1993 آمریکا و انگلستان و به کارگردانی جیم شرایدان ، کارگردان مشهور ایرلندی و با بازی دانیل دی لوئیس و پته پوستلیتویت است . جیم شریدان کارگردان مشهور ایرلندی فیلم های مهم و تاثیر گذاری را از جمله "پای چپ من"،"به نام پدر"،"مزرعه"و"بوکسور" را در کارنامه دارد . به نام پدر دومین همکاری او با هموطنش دانیل دی لوئیس است . این دو قبل از این فیلم ، در پای چپ من با هم بودند و بعد از به نام پدر هم فیلم بوکسور را ساختند . فیلم پای چپ من که در سال 1989 ساخته شد نامزد 5 اسکار شد و توانست 2 اسکار را از جمله بهترین بازیگر نقش اول مرد و زن را به دست آورد . فیلم اقتباسی حقیقی از کتابی به همین نام بود . پای چپ من داستان پسری به نام کریستی بود که فلج مادرزاد بود و فقط پای چپش قادر به حرکت بود و با همین پا ، هم نقاش معروفی شد و هم توانست کتابی را بنویسد . اخیرا هم فیلمی به نام قفس غواصی و پروانه ساخته شد که از نظر داستانی شباهت هایی با پای چپ من دارد . (درباره فیلم قفس غواصی و پروانه قبلا نوشته ام) . پای چپ من با بازی متبحرانه دانیل دی لوئیس شکل گرفت و همین بازی برای او اسکاری را در پی داشت . فیلم به نام پدر در زمان درگیریهای بین انگلستان و ایرلند اتفاق می افتد . دی لوئیس پسر بزرگ یک خانواده است و در تظاهرات مردمی علیه انگلیس شرکت می کند . او روزی همراه با دوستش برای پیدا کردن کار به انگلستان می روند و هنگام راه رفتن در خیابان به طور اتفاقی یک روسپی را می بینند که سوار ماشین می شود و می رود و در همین حال کلید منزلش ، از کیفش پایین می افتد و خودش نمی داند . دی لوئیس و دوستش این ماجرا را می بینند و کلید را بر میدارند و وارد منزل روسپی می شوند . در آنجا مقداری پول می دزدند و زود محل را ترک می کنند و از سرنوشت شومی که انتظار آنها را می کشد باخبر نیستند . مدتی بعد که آنها در خیابان قدم می زنند پلیس او و چند تا از دوستانش را بدون هیچ سوالی بازداشت می کند وبه زندان می برد . وقتی که آنها را در بازداشت گاه شکنجه میدهند ، تازه می فهمند که جرم آنها کار نکرده ای است که انجام داده اند . بمب گذاری . بله آنها به جرم بمب گذاری بازداشت می شوند و زیر شکنجه های زجر آور ماموران مجبور به اعترافی دروغین می شوند . یکی از افسران پرونده که دستور بازداشت آنهار را داده است با دادگاهی اجمالی و سرسری آنها را به 30 سال زندان محکوم می کند . در طول زندان ماجراهایی برای او خانواده اش به خصوص پدرش اتفاق می افتد که حقیقتا تلخ و ناگوار است و تا جایی پیش می رود که حتی پدرش را هم بازداشت می کنند و او را همراه با پسرش زندانی می کنند . (بیش از این داستان فیلم را لو نمی دهم). فیلم قصه سرنوشت است و زندگی آدمهایی که به دست  تقدیر می افتد و عوض می شود . همان جمله معروف فارست گامپ که می گوید " زندگی مثل جعبه ای از شکلات است ، و تو نمی دانی که کدوم یکی را انتخاب می کنی" . این دیالو

گ در مورد این فیلم هم صادق است . فیلم نامزد 7 جایزه اسکار شد که متاسفانه هیچ کدام را صاحب نشد و برنده بسیاری جوایز دیگر شد . بازیهای فیلم به جد عالی است . مخصوصا بازی دانیل دی لوئیس و  پته پوستلیتویتد نقش پدر او . دیدن فیلم را به سه دلیلی به همه پیشنهاد می کنم . 1 . به خاطر کارگردان آن (جیم شریدان) که بلا استسناء باید تمام کارهای او را دید 2. به خاطر فیلم نامه ی عالی آن که نفس همه را در سینه حبس می کند و سوم به خاطر بازیهای خوب آن مخصوصا دانیل دی لوئیس که تعریف از بازی او دیگر تکراری است . تا فیلم بعد ...................

-----------------------------------------------------------------------------

عکس هفتهاسکورسیزی و دنیرو در پشت صحنه فیلم گاو خشمگین

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:23  توسط فرید عباسی  | 

نوری بتابان

 

کارگردان : مارتین اسکورسیزی

 

راجر ایبرت

 

فیلم "نوری بتابان" از مارتین اسکورسیزی را می توان خودمانی ترین مستند زنده ای از کنسرت راک اند رول دانست که تا بحال ساخته شده است . و مطمئنا بهترین پوشش اجرای زنده روی صحنه را دارا است . کار کردن با با فیلم بردار رابرت ریچاردسون  ،  و اینکه  اسکورسیزی تیمی شامل نه فیلم بردار را که همگی یا برنده اسکار بوده اند و یا نامزد شده اند ، را برای پوشش یکی از کنسرت های گروه رولینگ استون در سال 2006 در سالنی نسبتا کوچک در نیویورک ، به کار گرفته است . نتیجه این است که مستندی شگفت انگیز و تکان دهنده ، پیوندی بین تصویر و موسیقی که با اجرای آنها درست شده است .

 

در مختصر اجرای آنها به صورت سیاه و سفید در ابتدای فیلم ، ما اسکورسیزی را می بینیم که در حال مرتب کردن لیست آهنگ هایی است که باید اجرا شود ، لیست تک نوازیها ، و اینکه چه کسانی باید روی صحنه باشند . این همان برداشت نزدیکی بود که او در فیلم "the last walts"(1978) انجام داده بود و او را قادر می سازد که به فیلم بردارها بگوید که دقیقا چه چیزی را می خواهد ، همانند کارگردان هایی که در روزهای اولیه این کار را در شوهای زنده تلویزیونی انجام می دادند . این بار مشکل "مایک جاگر" و تاملات بیش از حد او بود . و گیرهای زیادی که بخاطر طراحی صحنه می داد و ما می شنویم که او در یک جا می گوید که باید تمام اجزای صحنه را عوض کنند . ظاهرا آنها بعد از کارکردن باهم به مدت 45 سال هنوز نمی دانند که چطور با هم رابطه برقرار کنند .

 

در یک صحنه ، فیلم اسکورسیزی را در حال وارد شدن به جایی را نشان می دهد . به خاطر میارم وقتی او را در یک اتاق در حال تهیه فیلم (Woodstock) در سال 1970 ملاقات کردم ، جایی که او هم یکی  از اعضای تیمی بود که توسط تلما اسکورمیکر رهبری می شدند  و در حال چیدن دوربین ها به نحوی بودند که بتوانند سه یا چهار تصویر را در یک نما داشته باشند . "نوری بتابان" آن آگاهیهای از پیش معین شده اسکورسیزی را با مهارت فیلم بردارانی بزرگ به هم ملحق می کند و این لزوما به نظر می رسد که در تک تک صحنه ها دوربین در بهترین مکان قرار داده شده و هرگونه حرکتی از خوانندگان را شکار می کند . اسکورسیزی به نوعی تحت تاثیر آهنگ های گروه رولینگ استون قرار گرفته است . او در مصاحبه ای می گوید " مابین سالهای 63 و 70 ، آن هفت نفر ، و موسیقی که می ساختند ، من خودم را در حالی دیدم که دارم به طرف آنها کشیده می شوم . و سرانجام ، در فیلم هایی مانند "خیابانهای پایین شهر" ، " گاو خشمگین" ، " رفقای خوب" و "کازینو" از آهنگ های آنها استفاده زیادی کردم" .

 

یادآوری کنم که او کنسرت گروه استون را تا اواخر 69 ندیده بود و گفت که موسیقی ،  خودش یک ریشه ذاتی در من دارد .  "سکانس ها  و صحنه های حقیقی سمعی و بصری فیلم خیابانهای پایین شهر ، بیشترش از موسیقی آنها میاید ، با زندگی کردن با آن موسیقی و گوش دادن به آن . فقط موسیقی قرار داده شده در فیلم نیست ، بلکه بخاطر آن حالت ، تن موسیقی و نوع نگرش آنهاست . من فقط به آن گوش میدم و صحنه ها را در ذهنم تجسم و اجرا می کردم . این فقط تصور کردن یک صحنه و یا گرفتن تصویری از دوروبر تصویر یک شخص یا یک خودرو نیست ، این واقعا حوادث و روی دادهایی بود که در زندگی خودم به وجود آمده بود و می خواستم آنها را به یک فیلم ، یک داستان و یا یک روایت ترجمه کنم . و به نظر می رسد که همان آهنگها من را ترغیب به انجام این کار کردم و پیدا کردن راهی که بتوانم آن داستانها را در فیلم قرار بدم . نمی دونم که چی بگم ، در ذهنم ، من این فیلم را 40 سال پیش درست کردم . ولی الان به فیلم تبدیل شده است."

 

و نتیجه ، یکی از بهترین مستند های دلپذیری است که شما می توانید آن را تصور کنید . دوربین ها به سادگی به اجراها توجه نمی کنند ، از نظر حسی ، در راهی که اسکورسیزی و ادیتورش دیوید تدشچی فیلم را تدوین کرده اند ، به نظر می رسد که خود دوربین ها هم در حال بازیگری هستند . حتی در دهه 60 سالگی آنها ، گروه استون همچنان فیریکی ترین و پرجنب و جوش ترین گروه موسیقی هستند . مقایسه کردن حرکات جوانان امروزی  با حرکات آنها ، همانند تماشا کردن عروسک خیمه شب بازی در برابر حرکاتی واقعی است . جاگر هرگز روی صحنه آن حرکات مکانیکی را که بسیاری از خواننده ها انجام می دهند ، انجام نداده است . او یک رقاص ، آکروبات و رهبر ارکستر هم است و از بندنش برای هدایت تماشاگران استفاده می کند .

نکته غیرقابل تردید این است که گروه استون اجرا را دوست دارند . ببینید هنگامی که ران وود به شانه ریچاردز تکیه زده است . یا اشاره های کنایه آمیز آنها به همدیگر ، لذت ، عکس العمل های عجیب و غریب آنها ، که خیلی خوب با چهره آنها جور شده است .

 

و اما موسیقی ؟ چی باید بگم درباره موسیقی؟ آیا چیزی مانده است که نگفته ام ؟ فکر می کنم که برای من چیزی مفید وجود ندارد که درباره موسیقی بگویم ،به غیر از اینکه اگر شما تمام این متن را خوانده باشید ، الان همه چیز را درباره آن می دانید و تمام چیزایی که توضیح دادم ، تجربه تماشا کردن این فیلم بود .

 

 

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

سخنی با بازدید کنندگان وبلاگ

 

از این به بعد میخواهم یک بخش جدید را به مطالب وبلاگ اضافه کنم و نام آن را "نگاهی به گذشته" بگذارم . قصدم از ایجاد این بخش مروری بر فیلم های قدیمی و کلاسیک سینما است ، فیلم هایی که در زمان خودشان خبرساز بوده اند و درخشیده اند ولی اکنون در ذهنمان کمرنگ شده اند و خصوصا اینکه این روزها بیشتر جوانان(منظورم کسانی است که تازه به سینما علاقه مند شده اند) اصلا اسم آنها را نمی دانند . امروزه بیشتر مردم تمام فیلم های روز را دنبال می کنند و اصلا علاقه ای به دیدن فیلم های قدیمی و کلاسیک سینما (به غیر از چند استسنا) نشان نمی دهند . ولی هرکسی که بخواهد که سینما را به معنای تمام کلمه بشناسند و آن را درک کنند ، نباید از گدشته غافل باشند . دوره ای که در سینما امکانی به نام جلوه های ویژه و امکاناتی که این روزها برای بهتر فهماندن سینما استفاده می کنند ، نبود و فقط کارگردان بود و بازیگر و فیلم نامه . اینان با همان امکانات ابتدایی جاودانه هایی خلق کردند که هنوز هم شاهکار هستند و نسخه دومی ندارند . بازیگرانی نظیر چارلز اسپنسر چاپلین ، همفری بوگارت ، جیمز استوارت ، اینگرید برگمن ، کری گرانت ، کلارک گیبل ، لارنس الیویر ، کاترین هیپورن ، مارلون براندو و ده ها نفر دیگر بر پرده های سینما خوش درخشیدند و جاودانه شدند . کارگردانانی نظیر دیوید لین ، آلفرد هیچکاک ، جان فورد ، ویلیام وایلر ، بیلی وایلدر و ........ با دشواریهای خاص زمانه فیلم هایی ساختند که با ما زندگی کردند و همچنان در یادها هستند . و در آخر ترکیب چنین انسان هایی با هم می شود فیلم هایی نظیر لورنس عربستان ، کازابلانکا ، سرگیجه ، پل رودخانه کوای ، جویندگان ، همشهری کین ف برباد رفته ، برباد رفته و ده ها فیلم دیگر . البته این نکته را یاد آوری کنم که منظورم این نیست سینمای امروز سینمای بی بازیگر ، نامفهوم و تهی است بلکه می خواهم بگویم که در کنار دیدن سینمای روز گهگاهی یادی هم از گذشته کنیم و جاودانه ها را ازیاد نبریم .

                                                                                               (فرید عباسی)

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

(نگاهی به گذشته)     

 

نیش       the sting

 

فیلم نیش محصول سال 1973 به کارگردانی جورج روی هیل است و بازیگرانی نظیر پل نیومن ، رابرت رد فورد و رابرت شاو در آن بازی دارند . نیش یکی از جذاب ترین و در عین حال پیچیده ترین فیلم نامه های تاریخ سینما را دارد . داستانی بسیار هوشمندانه و ماهرانه که هر بیننده ای را مجذوب خود می کند . فیلم از آنجا شروع می شود که چند دوست با هم در شهری زندگی می کنند و همه شان مشغول قمار و کلاهبرداری هستند . روزی یکی از قماربازان مشهور شهر به نام دویل لانگان (رابرت شاو) در غیاب دوستان رئیس آنها را که مردی سیاهپوست است را می کشد . یکی از شاگردان او جانی هوکر (رابرت رد فورد) است که او را همانند پدر خود دوست می داشت و از کشته شدن او بسیار تاراحت می شود و در سدد پیدا کردن راهی برای ضربه زدن به لانگان بر می آید . او برای عملی کردن نقشه اش به کمک یک یک دوست و قمار باز قدیمی نیاز دارد . این قمار باز قدیمی هنری گاندولف (پل نیومن) نام دارد که مردی است همیشه سرخوش و مست که چند سالی است قمار را کنار گذاشته و با کمک همسرش یک شهر بازی کوچک را می رداند .

 

این دو نفر با هم نقشه ای را برای ضربه زدن به لانگان می کشند که به عقل جن (؟) هم نمیرسد . نقشه ای بسیار زیرکانه با جزئیات فراوان . نقشه ای که حتی خود بیننده را هم سرکار می گذارد و تا آخر فیلم ما هم همانند لانگان از ماجرا سر در نمیاوریم . (داستان را بیش از این لو نمی دهم ) . همانطور که گفتم فیلم داستان فوق العاده جذابی دارد و جورج روی هیل با هنرمندی تمام آن را به یک اثر ماندگار تبدیل کرده است . فیلم ضرب آهنگ تندی دارد و بعد از دیدن دو ساعت و اندی فیلم احساس خستگی نمی کنیم و از تمام شدن آن حسرت می خوریم . فیلم اشاراتی به دنیای رفاقت و انتقام دارد و اینکه حتی می شود تمام زندگی را دریک قمار از دست داد و اینجاست که پشیمانی دیگر سودی ندارد .

 

بازیهای فیلم همه عالی هستند . اول از همه پل نیومن که ما همه او را با قیافه ی زیبا و به اصطلاح خوش تیپ می شناسیم ، این بار در این فیلم آن قیافه همیشی را ندارد و با گذاشتن سبیل و اندکی گریم تغیر کرده است ولی نگرا ن نباشید چون او اگر جذاب تر از همیشه نشده باشد ، کمتر از آن نیست و همان پل نیومن است . رابرت رد فورد هم که نقش اول را در فیلم دارد ف بازی تحسین برانگیزی را اجرا کرده است و توانست نامزدی اسکار را به دست آرد . فرامومش نکنیم که فیلم موسیقی به یاد ماندنی دارد ، موسیقی بسیار زیبایی که بر دل هر کسی می نشیند و کاملا با فضای فیلم هماهنگ است .

 

فیلم برنده 7 جایزه اسکار از جمله (بهترین فیلم ، کارگردان ، فیلم نامه ، موسیقی ، کارگردان هنری ، تدوین و .....) شده است . یکی دیگر از نکات برجسته فیلم زوج موفق پل نیومن و رابرت رد فورد است . این دو در فیلم دیگری (بوچ کاسیدی و ساندانس کید) که همین کارگردان آن را هم کارگردانی کرده بود بازی کرده اند و یکی از زوج های خاطره انگیز سینما را به وجود آوردند .

 

کارگردان : جورج روی هیل / فیلم نامه : دیوید وارد / بازیگران : پل نیومن ، رابرت رد فورد و رابرت شاو / ژنر : درام ، جنایی ، کمدی / مدت زمان : 129 دقیقه رنگی / محصول : آمریکا

 

من با دیدن بیش از 7 بار فیلم ، همچنان تشنه دوباره دیدن آن هستم و دیدنش را به سینما دوستان توصیه می کنم . 

                                                                                                 (فرید عباسی)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:25  توسط فرید عباسی  | 

 

زندگي متاهلانه    Married life

 

خلاصه داستان : بعد از مدتها زندگی زناشویی هری ، بسیار سخت عاشق دختر جوانی می شود که بینهایت او را دوست دارد . از طرفی زن فعلی خودش را هم دوست دارد و تصمیم می گیرد که بخاطر ازدواج با آن دختر جوان زن خودش را بکشد زیرا نمی خواهد که زنش از شنیدن ازدواج هری ناراحت بشود . فیلم فریبی عاشقانه ، کمدی انسانی و ملودرامی جذاب دارد . مردی که بعد از ازدواجی طولانی خودش را در حالی می بیند که عاشق یک دختر جوان شده است و دل جداشدن از همسرش را ندارد . چه کار باید کرد؟ آیا زنش را بکشد و با آن دختر ازدواج کند ؟ یا نه .

 

کارگردان : ارا ساش  /  نویسنده : ارا ساش و اورن مورمن  /  بازیگران : کریس کوپر ، پیرس برازنان ، پاتریکا کلارکسون و ریچل آدامز / ژانر : جنایی ، درام ، عاشقانه / درجه بندی : PG-13 / مدت زمان : 90 دقیقه / محصول : آمریکا

 

 

توسط راجر ايبرت

 

زماني را به خاطر بياوريد كه از تجار انتظار مي رفت كه هنگام نهار مارتيني بنوشند و زماني كه چنين انتظاري از آنها نمي رفت . فيلم "زندگي متاهلانه"از ارا ساچش از جايي شروع مي شود كه هري ، ذهن ريچارد را به خودش هنگام نوشيدن مارتيني و كشيدن سيگار هنگام نهار متقاعد مي كند و همين تصديق مي كند كه فيلم در دهه 40 قرار دارد . هري (كريس كوپر) آدمي خوش پوش ، دكمه بسته ، مسئوليت پذير و محترمي است . هري بسيار مشتاق است كه به دوستش بگويد كه قصد دارد زنش را طلاق دهد و با زن بسيار جوانتري ازدواج كند . زن جواني كه حقيقتا و عميقا او را دوست داشته باشد زيرا تمام چيزي كه زنش مي خواهد داشتن صكص است .

چرا هري اين اطلاعات را در اختيار او مي گذارد؟ فكر مي كنم كه او موافقت و بخشايش مردي را مي خواهد كه بهش احترام مي گذارد . او برنامه ريزي كرده است كه زني جوان هنگام نهار به آنها بپيوندد . زن وارد مي شود . اسم او كيkay (راچل مك آدامز) است . او مموهاي بلوند و رنگ لب قرمز روشني دارد . ولي اشتباه نكنيد . او زن بسيار شيريني است و واقعا هري را دوست دارد . فيلم يك راوي كه توسط ريچارد گفته مي شود را دارد ، اما ما نياز نداريم كه به وسيله چشمان ريچارد آرزوي او در مقابل كي kay را بشنويم و در آن وقت كه او (ريچارد) كي kay  را مي بيند ، مي خواهد كه kay  را از هري وظيفه شناس دور كند .

 

هري چقدر وظيفه شناس است؟ هري نمي تواند كه با زنش درباره جدايي حرف بزند . هري مي خواهد كه با دوري از او ، چشم پوشي از او و يا حتي كشتن او خودش را جدا كند . يه جورايي كشتن صادقانه . هري در اين باره خيلي جدي است و مي داند كه زنش چقدر به او علاقه مند و مي داند كه گفتن اين خبر چقدر او را خرد مي كند و شك دارد كه آيا او مي تواند باور كند يا نه .

 داستان توازنی بین عنصر جنایت و تفسیر اجتماعی اش برقرار می کند . هرکاری که هری انجام می دهد با شرایط و ظوابط ازدواج یک ازدواج طبقه متوسط دهه 50 با تمام خوفی که ما آنها را میدانیم مطابقت دارد . در این گونه فیلم های تیره ازدواج را همیشه بد نشان می دهند . من شخصا فکر می کنم که از کمدی های دهه 50 بهتر بود ، ولی این فقط نظر منه . ما همان مشکلات را داریم در حالی که سیگار کمتری می کشیم و سخنان بی معنی زیاد می زنیم . و هیچ نسلی فکر نمی کند که مد باب روز آن خنده دار است ، هر چند که جین سیسکل (gene siskel) خودش را با این سرگرم می کرد که به مردمی که در حال که رفتن به پایین خیابان بودند و به خودش فکر می کرد و می گفت " وقتی که آنها این وقت صبح خانه را ترک می کنند ، فکر می کنند که در نجام این کار ماهر به نظر می رسند"

اما کفی است . درباره زن هری چطور؟ اسم او پت(pat) است که توسط پاتریکا کلارکسون اجرا شده است . چه کسی بسیار ماهر است در ایفا کردن نقش یک آدم شکیبا و صبور . بسیار معتمد ، بی توجه یا گرفتار که هیچ وقت سوال نمی کند چرا؟ وقتی که هری کی (kay) را نگاه می کند . ریچارد تمام اینها را با نگاهی محافظه کارانه می بیند ، که راهی حقیقی است . به طوری که او هنگام نوشیدن مارتینی داستان را برای ما روایت می کند ، حتی مستقیما آدرس را سر وقت به ما می دهد .

آیا هری واقعا سعی می کند که زنش را بکشد؟ مردان بسیار زنهایشان را بخاطر هیچ کشته اند ، و ما می توانیم آنها را "با انگیزه هایی محتاط" صدا بزنیم .  ساچش و دیگر فیلم نامه نویس فیلم ، اورن مورمن ، داستانشان را از رمانی محبوب به نام 5 فلکه به جهنم توسط جان بینگهام اقتباس کرده اند .

پیرس برازنان در چشمان من بازیگر جدید و کاملی می نمایاند ، بعد از فیلم های "ماتادور" ، " evelyn" و "خیاطی ار پاناما" . بازی کردن نقش جیمز باند مانند بوسه ای بر مرگ است (ریسک) . ولی حداقل او شانس دوباره بازسازی خودش را به شما می دهد . کریس کوپر خودش را در هر فیلمی بازسازی می کند ، آیا این همان بازیکر است که در فیلم "اقتباس"بود؟ اینجا او به نظر ........ قابل احترام میرسه . ریچل آدامز کار زیبایی را انجام می دهد که همیشه صادق و صمیمی است . اما پاتریکا کلارکسون ، مثل همیشه ، پشت آن چهره که می تونه شیرین باشه ، چیزهایی برای سورپرایز دارد . هنوز زنان خانه دار عمیقا تو دل برو هستند .

احساسات بسیار زیادی در داستان است که مایه تعجب است که چطور در آخر نم نکشیده است . هیچ کس داد نمی زند . و ما کشف می کنیم که در داستان هری تنها کسی نیست که ما را سورپرایز می کند . درس ، فکر کنم که فرانسوی ها ایده صحیحی دارند که می گویند زنا دلیلی ندارد که ازدواجی بی عیب و نقص را نابود کند . اما آیا فیلم درباره ازدواج ، صکص ، قتل ، نقشه قتل یا چه هست؟ من مطمئن نیستم . فیلم با تمام اینها سرو کار دارد و سرنوشت آنها را با هم در می آمیزاند .

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------

 

 آیا فیلم دوران مهرورزی را دیده اید؟  

 

بیا برای خنده ، بیا برای گریه ، بیا برای همدلی و بیا برای مهرورزیدن

 

دوران مهرورزی terns of endearment

 

فیلم دوران مهرورزی محصول سال 1983 آمریکا به کارگردانی جیمز ال بروکس فیلمی است درباره زندگی ، آدما ، عشق ، تنهایی ، تقدیر و ..... . فیلمی در ژانر درام و کمدی با بازیهای عالی بازیگرانش . داستان درباره مادر و دختری است که تنها در یک خانه زندگی می کنند ، درختر بزرگ می شود و ازدواج می کند . شوهرش دبیر است و بنا بر اقتضای کاری به شهری دیگر کوچ می کنند . مادر تنها می شود . او همسایه ای دارد که قبلا فضانورد بوده است و ، مردی تنها وبدون خانواده به نام گرت (جک نیکلسون) که همیشه مست و چشمش به دنبال زنان بوده و اینطور روزگار را سپری می کند . او هم تنهاست . این آدما زندگی میکنند ، یک زندگی عادی . ماجراهای جالب و قابل تاملی برای اینها به وجود می آید و در آخر یک شوک قوی بیننده را به تفکر درباره سرنوشت وا می دارد . خب من نمی خواهم که داستان فیلم را لو بدهم . فیلم دو خط موازی را دنبای می کند (1) بخش زندگی اما(ema) ، شوهر و سه تا بچه اش و ماجراهای پیش آمده برای آنها و (2) بخش زندگی مادرش بعد از رفتن اما (ema) و روابط اش با گرت . فیلم را می توان یک بررسی شخصیت نامید و ما احساسات انسانی را در تک تک شخصیت ها حس می کنیم . آرورا (شرلی مک لین) مادری است که بسیار تنها فرزندش را دوست دارد و نگران او است و خودش می خواهد که همچنان سرحال و جوان بماند و وقتی که دخترش به او می گوید که باردار شده است و می پرسد که آیا خوشحال است یا نه ، آرورا فریاد میزند و می گوید "می خوای از اینکه مادربزرگ میشم خوشحال باشم" . او بعد از رفتن دختر و دامادش به شهر دیگر تنهایی را حس می کند و با همسایه اش که مردی تنها است یک رابطه دوستی برقرار می کند . همسایه او گرت (جک نیکلسون) است که او هم مردی تنها است ، او زمانی فضانورد بوده است و الان تمام لوح ها ، تقدیرها و عکسهایی که از آن دوران داشته است را به درو دیوار خانه اش آویزان کرده است تا بتواند زنان را به خودش جلب کند . مردی است همیشه مست ولی در باطنش قلبی مهربان دارد . اما (ema) (دبرا وینگر) دختری سرحال و بسیار سر زنده است ، به همه عشق می ورزد و تنهایی را دوست ندارد . شوهرش را دوست دارد ، به بچه هایش عشق می ورزد ولی در آخر وقتی که کاملا تنها می شود میبینیم که از این تنهایی غذاب می کشد . شوهرش هم مردی است اهل درس و کتاب و مردی که کارش را بیشتر از خانواده اش دوست دارد ، با مادر زنش رابطه خوبی ندارد و احساسات پدرانه ای هم ندارد . بازیگران فیلم بازیهای فوق العاده ای را انجام داده اند و فقط چهار نامزدی را برای اسکار به دست آورده اند که دو تا آنها را به دست آوردند . شرلی مک لین در نقش مادر بازی تحسین بر انگیزی را انجام داده است . درخترش اما(ema) بازی فوق العاده زیبایی را انجام داده است ، در نقش دختری بسیار سرزنده و شاد که همه عاشقش می شوند و در آخر که سرنوشت آنگونه با او رفتار می کند ، همه ناراحت می شویم و از دست تقدیر گلایه مند . و در آخر جک نیکلسون هم که فکر می کنم تعریف از بازی او دیگر تکراری باشد .

فیلم داستانی بس احساساتی دارد و احساسات بیننده را به دست می گیرد و بیننده را درون خودش حل می کند و با پایانی تراژیک تمام می شود. فیلم ریتم روایی تند و زیبایی را دارد که کارگردان بسیار به خوبی آن را کارگردانی کرده است . نمی توان موسیقی فیلم را هم نادیده گرفت ، موسیقی بسیار زیبا و جاودانه فیلم که همراه با فیلم داستان را روایت می کند . فیلم نامزد 11 اسکار شده بود و 5 اسکار را از جمله (بهترین فیلم ، بهترین کارگردان ، بهترین بازیگر مرد در نقش دوم ، بهترن بازیگر زن در نقش اصلی و بهترین فیلم نامه )

دوران مهر ورزی فیلمی است درباره زندگی و سرنوشت و فیلم آموزنده برای هرکدام از ما که باید با سرنوشت روبه رو بشویم . این یکی از بهترین فیلم هایی است که تابحال دیده ام و دیدنش را به همه  سینما دوستان توصیه می کنم .

 

کارگردان : جیمز ال بروکس  /  فیلم نامه نویس : جیمز ال بروکس براساس رمانی از لاری مک مورتی / بازیگران : شرلی مک لین ، دبرا وینگر ، جک نیکلسون ف جف دانیلز ، دنی دویتو و سم برنز / ژانر : عاشقانه ، درام ، کمدی / محصول : آمریکا / زمان : 132 دقیقه / تاریخ اکران : 23 نوامبر 1983

 

این مطلب توسط خودم (فرید عباسی) نوشته شده است و ترجمه نمی باشد .

 

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------

 

 

راجر ایبرت وارد دهه پنجم فعالیت خود در زمینه سینما شد .

 

همانطور که می دانید راجر ایبرت نزدیک به چهار ماه است که در بیمارستان به سر می برد و برای در مان سرطانش جراحی های زیادی روی بدنش انجام گرفته است . ایشان در پیامی که دیشب روی سایتش قرار گرفت خبر از بازگشتنش به دنیای سینما و نوشتن ریویو (review) می دهد .

پیام ایبرت : بالاخره پس از مدتی برای کوبیدن فیلم ها برگشتم و بعد از مدتی تحت مراقبت در موسسه نو توانی شیکاگو منتظر شب برگزاری فستیوال سالانه فیلم خودم در دانشگاه النویز در 23 آپریل هستم ، و دوباره به نوشتن ریویو برای سینما روی خواهم آورد .

آیا شما هم مثل من از از سلامتی من خسته نشده اید؟ این ژانویه من سومین عمل سخت خود را در هیوستن انجام دادم و برای چندمین بار مشکلات دیگری پیش آمد . متاسفم که می گویم صدایم را هنوز به دست نیاورده ام و نمی توانم صحبت کنم و گفته اند که شاید بتوانم آن را بعد از عمل جراحی دیگری (در آینده) به دست آورم . ولی هنوز تمام توانایی هایم را شامل دیدن فیلم ها و نوشتن درباره آنها را در اختیار دارم . و در کنارم هنوز همسر وفادارم چاز (chuz) را دارم .

از ایمیلهایی که در این مدت بسیاری از شما برایم ارسال کردید و حال مرا جویا شدید بسیار متشکرم و حالا بریم به سوی فیلم ها .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط فرید عباسی  | 

مصاحبه اي با مارتين اسكورسيزي توسط راجر ايبرت

تاريخ 7 مارچ 1976

 

اولين بار مارتين اسكورسيزي را در سال 1969 ، هنگامي كه اديتور فيلم "woodstock" بود ، ملاقات كردم . او يكي از با اشتياق ترين كساني بود كه تا بحال شناخته بودم . پسر نا آرام ايتاليايي / نيويوركي كه فقط يك فيلم بلند ساخته بود و آرزوي تبديل شدن به يكي از بزرگرترين كارگردانهاي دنيا را در سر مي پروراند. و اين آرزو فقط 5 سال زمان برد .

اولين فيلم بلندش فيلم "who's knocking at my door" ، كشف بزرگ فستيوال فيلم شيكاگو بود . فيلمي نيمه بيوگرافانه درباره جواني ايتالياي آمريكايي كه پا به سن جواني مي گذارد . فيلم جوايز بسياري را براي اسكورسيزي به دست آورد ولي در گيشه موفقيتي نداشت و اسكورسيزي خودش فيلم را از نظر مالي حمايت كرد .

شبي كه او را ديدم ، به رستوراني ايتاليايي رفتيم و بعد از نوشيدن شراب "باردولينو" او درباره پرو‍ژهايي كه بهش پيشنهاد شده بود حرف زد .

در سال 1973 با بودجه اي اندك ولي با آزادي كامل فيلم خيالانهاي پايين شهر (mean streets) را ساخت . فيلم دنباله اي بر who's knocking at my door" بود . خيابانهاي پايين شهر فيلمي تند ، دردناك و شاهكاري به تمام معنا بود . در سال1974 او فيلم بسيار تحسين شده و موفق در سينماها را به نام "آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند" را ساخت . الن بورستين براي نقش آفريني اش در فيلم جايزه اسكار را نصيب خود كرد و اسكورسيزي ديگر استعدادش حرز شد و به دنيا شناسانده شد.

فيلم جديد او كه اين جمعه در سالن مك لارگ و چند سينماي ديگر اكران مي شود ، " راننده تاكسي" خوانده مي شود . فيلمي با شركت رابرت دنيرو و بازگشتي خشونت بار و ترسناك به نيويورك . به نظر مي رسد كه موفقيت ديگري براي اسكورسيزي باشد .

من اسكورسيزي را هفته گذشته در هنگام ديدار او از شيكاگو براي نهار ملاقات كردم  و بعد از اندي پل شريدر فيلم نامه نويس فيلم هم به ما ملحق شد . آنها دو تيپ متفاوت داشتند : شريدر مردي پروتستاني از ايالت هاي جنوبي آمريكا كه يك پلور با كراوات بسته بود و اسكورسيزي جين پوشيده بود و ريش داشت ولي آنها از سال 1972 به بعد روي فيلم نامه اين فيلم كار كرده بودند .

 

اسكورسيزي : بخاطر اينكه تعدي هاي زيادي درباره اين فيلم وجود دارد و بعضي از نقد ها فيلم را يك استخراج مي نامند . خدايا... من چه تلاش ها كه براي اين فيلم انجام ندادم . فيلم هاي من با پول هاي زيادي ساخته نشده اند . همين حالا من به امید کارگردانی فیلم بعدی ام هستم .

شريدر : اگر اين فيلمي استخراجي است اي كاش كه براي هروقتي كه به ما گفته ميشد كه فيلم هيچ موفقيتي به دست نمي آرد يك دلار داشتيم . تقريبا همه اين فيلم نامه را پس زده اند .

 

اسكورسيزي : ما فيلم را به چند نفر فرهيخته نيويوركي نشان دادم و فكر مي كردم كه فيلم را رد كنند و بعد فيلم را يه چند تا دانش آموز رشته ويرايش فيلم نشان داديم ....... در آنجا مردي دانا بود كه من او را از هنگام فيلمبرداري فيلم "آليس....." مي شناختم ، بهم گفت كه آيا بعد از اين همه موفقيت آيا براي شكستي تحقيرآميز آماده اي . به سختي خشكم زد .

شريدر : ما تقريبا هيچ عكس العمل قابل قبول و معتبري را بعد از اكران فيلم نديديم . واكنش هاي فوري اوليه واكنش هاي تندي بودند . ولي اگر اين فيلمي بحث انگيز نبود ، ممكن است كه كشور مشكل داشته باشد .

ايبرت :  شما در اين مرد ،دنيرو به ما چه مي دهيد . مردي كه از ناكجاآباد ميايد و ما هيچ پيش زمينه اي از او نداريم . او در نيويورك راننده تاكسي است و بعدا ما مي فهميم كه كه درون او متلاطم و جوشان است و تمام اين خشونت ها را در درونش دارد.

 

اسكورسيزي : و او به گذشته جايي كه خشنونت از آنجا سرچشمه گرفته است دوباره و دوباره بر مي گردد . يكي از منتقدا كه فكر مي كنم اندرو ساريس بود گفته است كه چند بار شما مي توانيد از خيابان 42 ام به عنوان استعاره اي از جهنم استفاده كنيد؟ اما اين همان چيز درباره جهنم است كه همين طور ادامه دارد و او نمي تواند از آن بيرون بيايد . اما شما صحيح مي فرماييد كه ما نمي گوييم كه او از كجا مي آيد و داستانش چي است . ظاهرا او از جايي ميايد و اين مشكلات را هنگام گذر از جاده بر ميدارد.

 

ايبرت : پل كيل (paul keal) گفته كه اسكورسيزي ، رابرت آلتمن  و فرانسيس فورد كاپولا 3 كارگردان جالب كاتوليك حال حاضر آمريكا بعد از حادثه واترگيت هستند ، ملت آمريكا بعد از آن حادثه به نوعي احساس گناه مي كند و احتياج دارند كه به نوعي آن را جبران كنند و اين كارگردانان كاتوليك آن گناه را در راهي درك مي كنند كه ديگران نمي كنند . يه جورايي كارگردانان از آنجا آمده اند .

اسكورسيزي : گناه . چيزي درباره گناه وجود ندارد كه شما بخواهيد آن را به من بگوييد .

 

شريدر : من پروتستاني هاي زيادي را مي شناسم كه گناه كرده اند .

 

اسكورسيزي : شما نمي توانيد فيلم هايي را بسازيد كه در يك مقطع زماني كشور آن را حس نكند. بعد از ويتنام ، بعد از واترگيت . اين فقط يك چيز موقتي نيست بلكه چيزي دائمي است كه كشور در آن قرار دارد. تمام چيزهايي كه ما آنها را مقدس مي شمرديم ، چيزهايي كه برايشان ارزش قائل مي شويم ................ خب ما هنوز زمان را در اختيار داريم .

 

ايبرت : در بسياري از فيلم هاي شما يك گرايش دوجنبه اي به سوي زنان داريد . مرداني كه مجذوب زنان شده اند ولي آنها كاملا نمي دانند كه چطور با آنها ارتباط برقرار كنند .

اسكورسيزي : شما جوري بار آمده ايد كه نان را پرستش كنيد ، ولي شما نمي دانيد كه چطور به آنها درسطحي انساني و جنسيتي به آنها نزديك شويد . اين همان مشكل تراويس ، كاراكتر دنيرو ، در فيلم راننده تاكسي است . دختري كه او عاشقش مي شود ، كاراكتر سيبيل شفرد ، خيلي مهم است كه او هم بلوند است هم چشماني آبي دارد.

شريدر : او از رب النوع به يك بچه رب النوع تبديل مي شود و براي تراويس آن روسپي 12 ساله اي هم كه سعي در نجات او دارد غير قابل نزديك شدن است .

 

اسكورسيزي : دختره شمع هايي در حال سوختن در اتاق خوابش دارد و او براي تراويس همانند يك چيز مقدس است . او نمي تواند همان رفتاري را با او بكند كه مردان ديگري با او مي كنند . قبل از اينكه برود و از او انتقام بگيرد ميشه گفت او خودش را تبرئه مي كند درست مانند فيلم "باكره بهار" جايي كه مكس ون سيدو قبل از اينكه به انتقام مرگ دخترش برود خودش را تنبيه مي كند .

شريدر : در حقيقت آن صحنه را در فيلم داشتيم ولي بعد آن را برداشتيم . تراويس خودش را با حوله اي شلاق مي زند قبل از اينكه با اسلحه هايش بيرون برود . ما آن صحنه را برداشتيم بخاطر اينكه كمي غير طبيعي و زوري به نظر مي رسيد .

اسكورسيزي : اما موضوع كاتوليك ؟ من تصور مي كنم كه ارجاعات زيادي به كاتوليك ها وجود دارد حتي اگر آنها تنها ارجاعات شخصي من از كاتوليك باشند . مانند لحظه اي كه او گلها را مي سوزاند قبل از اينكه بيرون برود و شروع به كشتن كند . و لحظه اي كه اسلحه ها را ميخرد و فروشنده آنها را روي مخملي پخش مي كند همانند برگزار كردن آيين عشاي رباني و تزئين آن .

 

در اين هنگام شريدر مصاحبه را ترك كرد و من و اسكورسيزي مصاحبه را در اتاقش در هتل ادامه داديم . من و اسكورسيزي با دو چيز تنها بوديم . اولي جعبه بزرگي از كلوچه "مادرم اينها را برايم فرستاده است چون فكر مي كرد كه دلم براي ايتاليا تنگ ميشود" و چند تا مجله سينمايي كه آنها را مطالعه مي كرد . اسكورسيزي به تازگي با نويسنده اي به نام جولي كامرون ازدواج كرده است و قرار بود امشب با خانواده همسرش شام را به بيرون بروند .

 

ايبرت : شما در باره فیلم بعدی تان سخن گفتید .

اسكورسيزي : اسم این فيلم نيويورك نيويورك خواهد بود . فيلم در دهه 40 و 50 اتفاق مي افتد و درباره يك گروه موسيقي است . ليزا مينه لي نقش يك خواننده را بازي مي كند و رابرت دنيرو تقش شوهرش را . فيلم يك موزيكال نيست بلكه فيلمي است همراه با موسيقي . من اين تعريف را از بيلي وايلدر شنيدم كه گفته بود "شما نميتوانيد آن را موزيكال بخوانيد مگر اينكه بازيگران در موقيت هايي آواز بخوانند كه شما از آنها انتظار نداريد" . فيلم درباره به هم خوردن ازدواج آنها است و درباره مشكلاتشان در برقراري ارتباط با يكديگر.

 

ايبرت : آيا فيلم درباره وضعيت يك فمنيست است چون عده ي زياده گفته بودند كه "آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند" درباره يك فمنيست است.

اسكورسيزي : خب ، فيلم درباره مشكلات ازدواج بين آنهاست . من نمي دونم كه آيا  فمنيست است يا نه . در حقيقت ، "آليس ...." نه بلكه "راننده تاكسي" . اين فيلم فمنيستي من است . كي ميگه كه يك فيلم فمنيستي بايد درباره زنان باشه؟ "آليس...." هيچ وقت قصد نداشت كه رساله فمنيستي باشد و در آخر او همان اشتباهات را مرتكب مي شود و اولين صحنه هاي او در فيلم او در حالي نشان مي دهد كه دارد ظرف مي شورد. يك كلوزآپ بزرگ.

 

ايبرت : و در راننده تاكسي ، جايي كه قهرمان داستان اصلا نمي تواند با زنان ارتباط برقرار كند و ..

اسكورسيزي : فمنيست . زيرا اين به فرجام منطقي مرد پندارانه ختم مي شود . بهترين مرد كسي است كه مي تواند تو را بكشد . اين يكي آن نوع برداشت را نشان مي دهد ، آن نوع مشكلاتي را كه بعضي از مردان دارند ، مردان خوش برو رو يي كه نمي دانند ميان روسپي ها و الهه ها كدام يك را برگزينند . كل فيلم پايه گذاري شده بر روي صحنه اي كه قهرمان داستان در حال صحبت كردن با تلفن با دوست دخترش است و دوربين از او دور مي شود . بسيار دردناك است كه آن تنهايي و عدم پذيرش را ببيني .

 

ايبرت : موسيقي فيلم توسط آهنگساز بزرگ برنارد هرمنان است و او بعد از درست كردن آهنگ اين فيلم فوت كرد .

اسكورسيزي : خدا ، وحشتناك بود . درست بعد از تمام كردن آن . او خيلي خوشحال بود چون دوباره به هاليوود برگشته بود . مردم به خاطر احترام به او زانو زدند. او در حال ساختن چند قطعه جاز بود و پافشاري كرد كه حتما آن روز تمامش كند . من به او گفتم كه بهتر است آن را هفته بعد انجام بدهيم بخاطر اينكه او خيلي خسته به نظر مي رسيد . او گفت "نه ، همين حالا بايد تمامش كنم" 23 ام دسامبر بود و روز بعد در روز عيد كريسمس او مرده بود . و همان يكشنبه من و جولي به شيكاگو براي ازدواج پرواز كرديم .

 

ايبرت : سبكي جديد در فيلم به كار رفته است و شما صحنه ها را به ميان جزئيات خيلي گيرا و موثري قطعه قطعه كرده ايد ، و از نگ ها براي بيان احساسات استفاده برده ايد .

اسكورسيزي : يه جايي خواندم كه به من رئاليست يا طبيعت گرا گفته بودند . يكي هم فيلم را با "shoeshine" مقايسه كرده بود . جدي مي گم ... من به نگاهي واقع گرايانه(realistic) علاقه ندارم ، به هيچ وجه . هرفيلمي كه ميسازم بايد آن نگاهي را داشته باشند كه من حس مي كنم.

 

ايبرت : يه جايي خواندم كه دنيرو براي بهتر بازي كردن نقش مدتي با تاكسي در شهر رانندگي مي كرده است .

اسكورسيزي : بله . ما با هم چند شب با يك تاكسي در شهر مي گشتيم . دنيرو احساس غريبي داشت . او كاملا ناشناخته بود و كساني را كه سوار تاكسي ميكرد او را نمي شناختند . مثل اين بود كه او اصلا وجود نداشت . عاقبت يك مرد سوار تاكسي شد كه اسم او را از روي كارت شناسايي اش شناخت و گفت "خدايا ، تو سال گذشته يك اسكار بردي و الان داري تاكسي ميروني" . دنيرو گفت كه فقط براي انجام يه تحقيق است .

بعد از اكران خيابانهاي پايين شهر من نقدي را بر آن نوشتم و نوشته بودم كه اسكورسيزي شانس اين را دارد كه به فدريكو فليني آمريكايي در 10 سال يا بيشتر تبديل شود . بعد از نوشتن آن نقد و خوانده شدن آن توسط مارتين او به من گفت "واقعا فكر مي كني كه 10 سال وقت ببره؟"

 

 

                                                                            ترجمه : فرید عباسی

                                                            منبع : سایت راجر ایبرت

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط فرید عباسی  |