|
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
|

قصه های عامه پسند (پالپ فیکشن) pulp fiction
توسط را جر ایبرت
کوئنتین تارانتینو ، جری لوئیس سینما است . اجرا کننده ای که مسئله اش نیست هنگام زدن پیانو گریه کند ، در حالی که تمام دوروبریهایش با ساز راک اند رول مشغول رقص باشند . فیلم جدید او "قصه های عامه پسند" ، کمدی ی است درباره خون ، جرات ، خشونت ، سکس عجیب ، مواد ، مبارزه ، سر به نیست کردن جسد مردگان و یک ساعت چرمی که دست به دست در بین اعضای یک نسل منتقل می شود .
در می گذشته فیلم را در جشنواره فیلم کن دیدم ، و از قبل می دانستم که این فیلم یا یکی از بهترین فیلم های سال است یا یکی از بد ترین .
تارانتینو فیلم ساز بسیار با استعدادی است که بخواهد فیلمی خسته کننده بسازد ، ولی شاید او هم فیلمی بد ساخته باشد ، مثل ادوارد د جونیور که به عنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما شناخته شده است و مشهور است که هر صحنه ای را که می گرفت عاشقش می شد و با دیدن صحنه ها فیلم برداری شده اش از خود بیخود می شد . قصه های عامه پسند دارای یک درون گرایی و هوشیاری است ، و ما با کارگردانی طرف هستیم که می خواهد در یک اسباب بازی فروشی گم شود و تمام شب را بازی کند .
فیلم نامه که توسط تارانتینو و راجر اوری نوشته شده است که فیلم نامه ای بسیار ماهرانه نوشته شده است . همانند فیلم "همشهری کین" ، فیلم نامه در راهی غیر خطی بیان شده است که شما ممکن است آنها را چند بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که چه صحنه ای بعد می آید . فیلم داستانهای را درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه ، دسیسه ، نو میدی و لعزان سکنی گزیده اند . فیلم دنیایی را می سازد ، جایی که هیچ آدم نورمال و هیچ روز معمولی در آن وجود ندارد . جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی ، به داخل جهنمی از اتش می افتی . فیلم نه تنها بر خی ژانرها را بلکه چند دوره را احیا کرده است .
جان تراولتا در نقش وینسنت وگا بازی می کند ، قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد . در ابتدا ما او را با شریک اش جولس (ساموئل ال جکسون) می بینیم که در حال رفتن پیش چند جوان فروشنده مواد هستند و آنها را تهدید می کنند ، آنها در این را ه به همان اندازه ای بی گناهند که هاک (Huk) و جیم (jim) بودند ، در حالی که در رود می سی سی پی شناور هستند ، به این می اندیشند که چطور مقدور است خارجی ها همدیگر را درک کنند .
پیشه تراولتا یک سری وظایفی است که او کاملا از پس آنها بر نمیاید ، نه اینکه او به طور غیر عمدی مردم را می کشد (در ماشین یک نفر را می کشد) ولی نمی داند که چطور بعد از انجام کارش خودش را تمیز کند . چیزی که خوب است این است که او دوستانی نظیر آقای وولف ( هاروی کیتل) را دارد که متخصص پاک کردن آلودگیهای ناشی از جنایات است . و یا دوستانی مثل اریک ستوارز که داروخانه موادی را دارد و می تواند در موارد اورژانسی هوایش را داشته باشد .
تراولتا و اوما تورمن سکانسی را با هم دارند که هم جالب است و هم عجیب و غریب . تورمن زن رئیس تراولتا موب ( وینگ رازر) است . کسی که به تراولتا دستور می دهد که زنش را شب به بیرون ببرد . آنها به رستورانی دهه پنجاهی جک رابیت اسمیت می روند ، جایی که اد سالیوان مدیر تشریفات آنجا وبادی هولی گارسون است . آنها مسابقه ای را برنده می شوند ، بعد از آن تورمن به دلیل اینکه در مصرف مواد زیاده روی کرده است حالش خراب می شود و تراولتا فورا او را پیش ستولز می برد و به او آدرنالین تزریق می کنند . بعد ستولز سر تراولتا داد می زند و می گوید " تو اونو اینجا آوردی خودت هم باید سرنگ را به سینه اش بزنی ، وقتی من کسی را به خانه تو میارم خودم هم سرنگ را تزریق می کنم"
بروس ویلیس و ماریا د مدوری نقش های یک زوج دیگر را بازی می کنند . ویلیس بوکسوری است به نام بوچ که از او خواسته شده است مسابقه ای را ببازد ولی اینطور نمی شود و او مسابقه را برنده می شود . ماریا د مدورس نقش دوست دختر ساده و شیرین او را بازی می کند و نمی فهمد که چرا مجبورند "فورا" شهر را ترک کنند . ولی بوچ باید اول سفری بسیار خطرناک به آپارتمانش ، برای برداشتن یک ساعت مچی بی ارزش خانوادگی داشته باشد ، داستان سرگذشت این ساعت در یک فلاش بک توضیح داده می شود ، کهنه سربازی (کریتوفر واکن) به بوچ (هنگامی که بچه بود) می گوید که چطور پدربزرگش ساعت را خریداری نموده است و اینکه چطور نسل به نسل این ساعت در میان تمام خطرات به بوچ جوان رسیده است . مونولوگ های کریستوفر واکن خنده دارترین صحنه فیلم را می سازد .
متد فیلم ، درگیر کردن شخصیت هایش در موقعیت هایی دشوار است و بعد به آنها اجازه داده می شود که از جاهای دشوارتری سر در بیاورند . مثلا ببینید که چطور بوکسور و رئیس موب در زیر زمین یک اسلحه فروشی اسیر و گرفتار می شوند . یا چطور کراکترهای ابتدایی فیلم که تیم راث و آماندا پلامر نقش آنها را بازی می کنند و به پایانی نافرجام بر می خورند .
اگر موقعیت ها اصلی و مبتکرانه هستند ، دیالوگ ها هم همینطور هستند . بسیاری از فیلم های این روزها از دیالوگ هایی بسیار سطحی و وضیفه ای دارند که صرفا برای این بیان می شوند که داستان پیش برود و هیچ ارزش دیگری ندارد . اما مردم درون "قصه های عامه پسند" عاشق کلمه های به کاربرده خودشان هستند . دیالوگ هایی که توسط تارانتینو و آواری نوشته شده است در بعضی وقتها غیر معمول هستند ولی بی ارزش نیستند و مفرح هستند . همچنین به این معنی که تمام آن دیالوگ ها یک صدا ندارند . تراولتا مختصر گو و کم حرف است ، ال جکسون دقیق است ، پلامر و تیم راث عاشق و معشوقی هوایی و احمق هستند ، هاروی کیتل به مانند یک حرفه ای پرکار تند گو است و .........
شیوه فولکلوری که تارانتینو به عنوان متصدی یک مغازه فیلم فروشی کار کرده است و آن الهام "قصه های عامه پسند" از فیلم های قدیمی است . تارانتینو جایی گفته بود تمام مجله های عامه پسند را ، به عنوان یک سرگرمی می توان با خود داشت و آن را در جیب عقب شلوار خود بذارید . آره ، و نمی توانید تا وقت نهار منتظر بمانید ، چون باید آنها را دوباره بخوانید .
عکس ها(در ادامه مطلب)
پیتراتول
الفرد هیچکاک
کرک داگلاس
کمربند قرمز redbelt
توسط راجر ایبرت
"کمربند قرمز" دیوید مامت ، تمام عناصر لازم را برای یک فیلم بزرگ اثر مامت را دارد ، اما تمام آن عناصر را کف یک مغازه پهن کرده است . فیلم هیچ وقت خودش را به طور قانع کننده ای جمع و جور نمی کند ،فیلم روی درام متمرکز شده است و تا آخرین صحنه ها من را درگیر خودش کرده بود . خوب ، با استعداد ، مامت است که به عنوان یک نویسنده و کارگردان می تواند ما را مجذوب کند ، حتی وقتی که خرگوشهایی را از توی یک کلاه خالی بیرون می آورد .
فیلم در دنیای سوزناک مامت از خیابانهای درزدار در گوشه ای اتفاقی در شهر اتفاق می افتد و با آدمهایی سرکش و دغل ، آدمهای حقه باز و دزدها ، آدمهایی که اعتقاد دارند و مردم را قربانی می کنند پر شده است . مامت از حضور بازیگران موجود در کمپانی فیلم سازی استفاده کرده است که اتمسفر داستان مامت را تجسم می بخشند و همیشه آن چیزی نیستند که به نظر می رسند و حتی آنی نیستند که بعد از آن به نظر می رسند . او از نیرنگ های یک بازی مطمئن که یک در دیگری روی هم گردآوری شده اند مجذوب شده است .
در مرکز داستان ، در اجرایی سخت ایده آلیسم ، مایک تری (چیوتل اجیوفر) قرار دارد . یک مربی هنرهای تجسمی است که یک استودیو را در شهر بارن می گرداند . او یکی از آن نفر -اولهای بازار بزرگ تجار نیست ، بلکه بازگشتی است به سابق و به زمانهای اولیه . او وعده های خودش را که به جیو – جیتسو داده است امضا می کند و او ظاهرا این هنر را از جزوه ها یی با تصاویری خام و نا پخته که در به عنوان آگهی در صفحه های آخر کتابهای کمیک چاپ شده است ، یاد گرفته است . وقتی بچه بودم کتابهایی از این دست را می خواندم ، این ظاهرا همانند تجسم فلسفه یک پروفسور برای او است ، یک استاد هنرهای برزیلی که برای مایک حکم یک خدا را دارد .
مایک مشتریهایی دارد که در جامه اقتصادی شناور زنش سوندرا(آلیس براگا) ، که دیده شده او به یک پلیس اهل لس آنجلس به نام جو کالینز(امیلی مورتایمر) آموزش می دهد . وقتی شما فقط تنها مربی یک استودیو باشید ، احساس این را دارید که در شب پرواز می کنید ، اما ، یک خصوصیت وسواسی دارد که جو(joe) کاملا به آن اعتقاد دارد ، و آنها هر دو رسما به افتخار آکادمی اعتقاد داردند .
اتفاقاتی در فیلم آغاز می شود که شرح دادن آنها بی فایده است و تقریبا درک آنها غیر ممکن است ، شامل یک وکیل گرفتار (امیلی مورتایمر) ، یک ستاره سینما (تیم آلن) . تمام آن کاراکترها ، ورژن هایی تنزل یافته از کلیشه هایی هستند که از روی آنها اقتباس شده اند .
در یک سری حیله هایی بسیار گیج و مبهوت کننده ، مردم آن مایک آرمان گرا را به آدمی بدهکار ، خائن ، غمگین ، گناهکار و بد گمان تبدیل می شود . صحنه های شلوغ زیادی را در فیلم می بینیم که دوربین در آنها قصد دارد تصویری از هزاران مردم را نشان بدهد که واقعا آنجا حضور ندارند ، اما "کمربند قرمز" به نظر می رسد که قصد نمایش دادن صدها نفر آدم را که واقعا آنجا نیستند را دارد . نکته مهم ، در پیشرفتی وحشیانه غیر ممکن ، عمل ، از رینگ بیرون میرود ، و چراغها و دوربین ها روی یارگیری نمایش من تو من مردم در یک گذرگاه متمرکز شده است . اختتام همانند اشعار پایانی پیروزی راکی است . آخرین صحنه من را متحیر کرد .
خوب ، شاید الان برای شما این سوال پیش بیاید که کلا چرا می خواهید فیلم را ببینید؟ شاید به خاطر هنر و ظرافت خود دیوید مامت باشد . برای دیالوگهایش ، حالت معمایی و پر ابهامش ، که همانند یک کد مخفی . برای سری افشا هایش که آن چیزی نیست که نشان می دهد . برای بازیگرانش . برای قسمتی از جادوی توضیح داده نشده اش . به ویژه در یک سکانس ، وقتی که مایک تری ، که همانند خود ما گیج شده است ، الزاما از یکی می پرسد که نقشه را برایش توضیح دهند .
اگر شما این جور چیزها را مزه بکنید ، همان طور که من هم ، ممکن است که شما از "کمربند قرمز" بخاطر آن زمانهای مشکوک ولی گمراه کننده فیلم خوشتان بیاید . به نظر می رسد که می خواهد یک فیلم نوع فیلم بشود ، یک آمیزش (ترکیب) عرفی از یک بازی گمراه کننده و اکشن . و بعد سایه ها نوعی دیگر و مختلف از مبارزه را نشان می دهد که درباره ارزش هاست نه درباره توانایی و قدرت .
کارگردان : دیوید مامت / نویسنده : دیوید مامت / بازیگران : چیوتل اجیوف ، آلیس بارگا ، تیم آلن و ..... / مدت زمان : 99 دقیقه / درجه بندی : R (به خاطر خشونت بیانی)
-----------------------------------------------------------------------------------------
"نگاهی به گذشته"
(این متن را به درخواست یک بازدید کننده ترجمه کردم )
(نگاهی به فیلم تروی نوشته راجر ایبرت)
تروی troy
کارگردان : ولفگانگ پترسون / فیلم نامه : دیوید بنیوف بر اساس کتاب ایلیاد اثر هومر / بازیگران : براد پیت ، اورلاندو بلوم ، اریک بانا ، دایان کروگر ، شان بین ، برایان کاکس ، پیتر اوتول ، بنرندا گلنسون و سافرون بروز / مدت زمان :162 دقیقه / درجه بندی : (R) بخاطر (خشونت گرافیکی و دقایقی برهنگی و س ک س )
بر طبق گفته تهیه کنند گان فیلم ، "تروی" از شعری حماسی به نام "ایلیاد" اثر هومر اقتباس شده است . بهتر است که هومر دعوی اثرش را بکند ، فیلم از کنار موجودیت خدایان یونان به سادگی می گذرد و قهرمانان داستان را به فیلمی اکشن مانند تبدیل کرده است و تظاهر می کند که بیننده ها از دیدن نسل ارتش کامپیوتری که در فیلم ها استفاده می شود ، دارند خسته می شوند . و چند صد تا جنگجوی عرق کرده بهتر است از لشکری با پنجاه هزار مرد که روبروی هم در کنار دریا با استفاده از جلوه های ویژه رژه می روند .
فیلم افسانه جنگ تروژان را ، در حالی که توسط ارتش یونان به رهبری منلائوس اسپارتا و آگاممنون مسینا ، مورد حمله واقع شده اند را تعریف می کند . جنگ ، به خاطر احساسات شهوانی یک شاهزاده جوان به نام پاریس (اورلاندو بلوم) که در جریان عملیات صلح با اسپارتها ملکه هلن آنها (دایان کروگر) را گمراه کرد ، حالتی الزامی به خود می گیرد . فیلم به طور قابل فهمی شوهر ملکه ، منلائوس (برندان گلنسن) را به ستوه می آورد ، نه برای اینکه به برادرش هکتور ( اریک بانا ) ، که کاملا به درستی اشاره می کند وقتی شما یک شاه را در یک عملیات صلح ملاقات می کنید بدانید که کاسه ای زیر نیم کاسه است ، اشاره کند .
چیزی که فیلم درباره آن توضیح می دهد این است که چرا هلن میل دارد بعد از فقط چند شب آشنایی با او شوهرش پاریس را ترک کند . بخاطر این است که کمر او برای یک شاهزاده شهوانی می تپد؟ نه ، بخاط اینکه ملکه به او می گوید "من یک دلاور نمی خوام ، من مردی را می خواهم که باهاش پیر بشم" . نه در اسطوره های یونانی شما این کار را نمی کنید . اگر شما به اگر شما باور دارید که هلن تروی می توانست حقیقتا چیزی بعید مثل این را به شوهرش پاریس بگوید ، شما محتملا باور می کنید دومین شبی را که هلن با او خوابید به او گفته است که"دیشب یک اشتباه بود" .
گمراه شدن هلن پیش درآمدی است برای داستان اصلی ، که شامل ارتش وسیع یونان هم می شود که آن شهر غیر قابل نفوذ را محاصره کرده اند . آشیل در میان رهبرانشان یک فرمانده است ، گفته شده که بزرگترین جنگجوی زمانه است ، اما توسط برادپیت بازی شده است در حالی که خودش به آشیل اعتقادی ندارد . اگر آشیل همه چیز بود ، می بایست به گفته های خودش باور داشته باشد . دلاوران در درام یونانی درون گرا نیستند ، آنها فکر دومی و تضاد ندارند . آشیل تمام این چیزهاست . او خودش باند و جنگجویان خودش را در ارتش یونان دارد ، به افکارات سیاسی جدایی طلبانه خودش جامه عمل می پوشاند ، یه جورایی شبیه به اولی نورث (ollie north) . او فکر می کند که آگاممنون یک رهبر فقیر با استراتژیهای شکست خورده است و تا زمانی که پسر عمویش پاتروکلس (گرت هد لوند) در مبارزه ای کشته می شود خیال جنگ ندارد .
پاتروکلس که قیافه اشت ذره ای شبیه آشیل است ، کلاه خود و زره اش را برای مسخره کردن دشمن می پوشد ، و تا زمانی که کلاه خودش را از سرش بر نمی دارند همه فکر می کنند که این آشیل است که کشته شده است . بسیار دراماتیک است این توسعه وقتی که فیلم صد هزار مرد جنگجو را که آماده جنگ هستند را نشان می دهد ولی کاملا آنها را فراموش می کند وقتی فیلم صحنه مبارزه پاتروکلس را نشان می دهد ، و همه دوروبر آنها مانند اینکه دارند صحنه مبارزه ای را تماشا می کنند ف ایستاده اند .
براد پیت بازیگر خوب و مرد خوشتیپی است و برای اینکه نقش را طبیعی تر جلوه بدهد نزدیک به شش ماه کار کرد ، اما آشیل کاراکتری نیست که به راحتی سکنی گزیند . بگو شما چه خواستی درباهر چارلتون هستون و ویکتور میچر دارید ، اما یک راه خوب برای موفق بودن یک حماسه ی شمشیر و سندل دار ، این است که با فیلمبرداری بشود طوری که دوربین پایین زانوهای شما را نشان می دهد زمانی که در حال خواندن یک نثر شبه رسمی حماسه ای هستید . براد پیت بازیگری مدرن ، دارای جزئیاتی ظریف و درون گرا است ولی او یک جور پیچیدگی را به درون نقش میاورد در حالی که اصلا لازم نیست .
دیدن آشیل و دیگر کاراکتر ها به عنوان اینکه اگر انسان بودند ، به جای مخلوقاتی ابدی که در افسانه های یونانی مرسوم است ، کارگردان ولفگانگ پترسون اشتباه محاسبه کرده است . چیزی که در افسانه های یونانی اتفاق می افتد نمی تواند در بین کاراکتر های روانشناختی باور پذیر اتفاق بیافتد . این تمام اصل افسانه های یونانی است . فیلم های بزرگ مانند "الکاترا از مایکل کاکوینس" ، درباره قتل آگاممنون بعد از جنگ تروژان است . الکاترا از فضایی نزدیکی دراماتیک خشن استفاده می کند که عمدا به عنوان سبک در آمده است . البته ، اکاترا برای عام تماشاچیان سینما نیست .
بهترین صحنه فیلم جایی است که پیتر اتول جزیره ای از درام و احساس را میان آن دیالوگهای خسته کننده خلق می کند . او نقش پاشاه پیر پریم تروی را بازی می کند که در شب جرات بیرون رفتن از دیوارها را و رفتن به درون کمپ دشمن را دارد و آشیل را در چادرش سورپرایز می کند . آشیل ، پسر شاه پریم "هکتو" را در مبارزه ای قبل از دیوارهای تروی ، شکست داده است و جسدش را برپشت ارابه به داخل کمپ آورده است . شاه پریم از او برای بردن جسد به خانه برای خاکسپاری شایسته و بجا سوال می کند . برای این صحنه زمان و توجه لازم را برای درآوردن هر چه بهتر بودنش ، را داده اند . و ما این را باور می کنیم وقتی که آشیل به شاه پریم می گوید "شما برای شاه بودن بهتر هستید از اینکه بخواهید ارتش را رهبری کنید" . حضور پیتر اتول یاد آور کننده فیلم "لورنس عربستان" (1962) است . و این ثابت می کند که صبر و شکیبایی همراه با دیالوگ و کاراکتر مهمتر از این است که بخواهیم فیلم هایی صرف اکشن بسازیم .
درباره شهرهای یونان ، کلیشه ای از فیلم های حماسه ای کلاسیک هالیوود دست نخورده باقی مانده است . این همایشی است که هر وقت یک مبارزه بزرگ در حال اتفاق شدن است ، تمام کاراکتر های مهم خودشان را برای آن مهیا میسازند . وقتی آشیل با هکتور قبل از دیوار تروی مبارزه می کند ف برای مثال ، شاه پریم و خانواده اش نمایی درست در مقابل قصر دارند و ما طبق معمول نماهای جمعیت شلوغ را می بینیم . بعضی از نماها به طور آماتوری نماهای درشت (کلوزآپ) زنها را نشان می دهند که ناراحت هستند .
در نگاهی "تروی" به "آلامو" شبیه است . هر دو درباره قلعه هایی در محاصره هستند ، هر دو بخاطر نگهبان مقصر شب شکست می خورند . مکزیکی ها از آلاموی کشف نشده دزدکی به بیرون میایند و قطعا هیچ کسی بیدار نیست یونانی ها را ببیند که از اسب تروژان به بیرون میایند . یک فرق بین دو فیلم این است که بیلی باب تورنتن و آلاموی دیگر ، دیالوگهای مهیج و بزرگ داده شده است و خوب هم آنها را بیان می کند . ولی تروی دیالوگهایی را تهیه می کند که محتملا نمی توانند به خوبی بیان شوند بخاطر اینکه در آن صورتی که آنها نشان داده اند ابلهانه به نظر میرسد .
------------------------------------------------------------------------------------------
با عرض پوزش از اینکه وبلاگ دیر به روز میشود . یکی از دلایل دیر به روز شدن وبلاگ بستری شدن راجر ایبرت در بیمارستان در سه ماه اخیر بود که کار و کاسبی ما رو کساد کرد و دیگری اینکه خودمم یه کم سرم شلوغ بود (کی سرش شلوغ نیست) . ولی خوشبختانه ایبرت ظاهرا هنوز زنده است و از هفته پیش نوشتن را شروع کرده است و این نقد "کمربند قرمز" اولین ریویو او است . تصمیم گرفته ام که تمام فیلم هایی را که ایبرت برایشان مینویسد را برای خوانندگان تر جمه کنم و از این به بعد هم سعی میکنم که وبلاگ را حداقل هفته ای دوبار به روز کنم . به امید بهتر شدن................
-----------------------------------------------------------------------------------------
عکس های این هفته (برای دیدن به ادامه مطلب بروید)
1.پل نیومن و رابرت رد فورد (بوچ کاسیدی و ساندانس کید)
2.چارلی چاپلین
3.لینو ونتورا (بازیگر معروف ایتالیایی "همبازی آلن دلون در فیلم دسته سیسیلی ها و بسیاری فیلم های مشهور دیگر)
4. استیو مک کوئین
کارگردان : وادیم پرلمان /نویسنده :امیل استیم براساس رومانی از لورا کاسیشکی / تهیه کننده : مارک بوتان / موسیقی : جیمز هارنور / بازیگران : اوما تورمن ، ایوان راچل وود / ژانر : درام ، هیجانی / مدت زمان : 90 دقیقه
سید اسمیث / شیکاگو تریبیون
زندگی پیش چشمان او فیلمی زیبا ، ترسناک ، تلخ و عجیب است .
فیلم همچنین پایانی سورپرایز کننده همانند فیلم "حس ششم" را دارا است ولی تمام فیلم به نظر یک دست گرمی می رسد برای رسیدن به نتیجه نهایی . این فیلم که توسط وادیم پرلمان کارگردان مستعد فیلم "خانه ای از شن و مه" کارگردانی شده است . "زندگی پیش چشمان او" فیلم ناامید کننده است . فیلم به آسانی از اصول احساساتی استفاده می کند و خیالات روانی و درونی را زیاد به کار برده است .
موضوعات منحرفه زیادی در داستان گنجانده شده است ، شامل سقط جنین ، تقدیر و زنا . مثل این می ماند که بیننده را نا امید کند ، گیج کند و یا به سادگی احساس پوچی کنند . به مانند مکعب روبیک سینما مانندی که وقتی در حال تماشای آن هستید ، احساس تعجب می کنید که چرا آن همه زحمت دیدن فیلم را متحمل شده اید .
داستان که از رمان لورا کاسیشکی است ، زنی را در دونمای جداگانه به فاصله 15 سال نشان می دهد . ایوان راچل (در عرض جهان) نقش دایان 17 ساله را بازی می کند . او در دستشویی مدرسه همراه با بهترین دوستش مائورین (اوا آموری دختر سوزان ساراندون) گیر کرده است . تا هنگامی که صدای جیغ و داد آنها به بیرون می رسد. یک جوان تفنگ به دست رو به دختران می گوید که یکی از آنها ، نه هردویشان ، باید کشته شود . هر چند که ما زود می فهمیم که در حقیقت او مسئول قتل عام مدرسه بوده است . و نتیجه قطعی آن صحنه دستشویی تا آخر فیلم فاش نمی شود .
در ضمن فیلم زندگی دایانا را در 15 سال بعد دنبال می کند . این بار اوما تورمن نقش او را بازی می کند و هنوز درباره آن اتفاق وحشت زده است . او هنوز با به یاد آوردن آن خاطره های قدیمی مدرسه بیم ناک است و رنج می کشد . او الان به عنوان یک معلم ، پر تلاش است و از مشکلاتی که در خانواده اش وجود دارد به ستوه آمده است و از همه مهمتر وضعیت نگران کننده دخترش است . دخترش اخلاقی سرکشانه دارد و چنان رفتار می کند که روزی مادرش در جوانی اینطور بود . به عقب رفتن و دیدن دو دوره زندگی او ، فیلم در شخصیت او کنکاش می کند . هنگامی که جوان بود با مادری مجرد و موقعیتی نسبتا خوب ، موقیتش را به مبارزه می طلبد ، تحصیلاتش را خوار می شمرد ، و در زمانی که او در آرزوی یک زندگی عرفی تر است .
پرلمان کاملا رمان را اقتباس کرده است ، تورمن بازی عالی را به نمایش می گذارد ، آموری و مخصوصا وود ، دو بازیگر جذابی که بازیهای متقاعد کننده ای به عنوان دو دختر جوان به نمایش می گذارند . دوربین کند پرلمان بیشتر نماهای بسته (کلوزآپ) را از بازیگران می گیرد و نماهایی بلور مانند ، مثل اینکه به دوربین آب پاشیده اند .
برای تمام حساسیت و رئالیسم در کاراکتر ها ، وقایع یک درد رنجش آور و دستکاری شده که چند نوع مریضی از روی اعتقاد می تواند که یک زن بیچاره را در محاصره قرار بدهد . دایانا چیزی از زن بودن است . مطمئنا ، مسائل مذهبی در فیلم زیر سوال می روند . دایانا و مائورین درباره خدا و زندگی بعد از مرگ بحث می کنند ، و سقط جنین دایانا یک زیر داستانی را درباره حق زندگی مناظره می کند . اما در آخر ، برای تمامی زیبایی و درخشندگی اش ، برای تمام ماجراهای زیرکانه اش ، "زندگی بسیار واضح تر از آن است که باور شود" .
فیلم "زندگی پیش چشمان او" دومین فیلم بلند وادیم پرلمان بعد از فیلم "خانه ای از شن و مه" (2003) ، فیلمی پر سرو صدا است . منظورم این است که اگر چنانکه فیلم خانه ای از شن و مه را ندیده اید ، این فیلم چیزی بزرگتر از آن است . اما "خانه ای ...... " توازنی (یه جورایی بطور نا پایدار) را مانند لبه چاقو درفیلم با قی گذاشته بود که می توانست تراژدی را به اعمال پیش پا افتاده تبدیل کند ، اما ماجرای این فیلم به همان اندازه نمی گذرد و بیننده را تنها در همان زمان ابتدایی فیلم با آن مفاهیم قلمداد شده ، پای تلویزیون میخکوب می کند .
فیلم از رمانی اثر لورا کاسیشکه اقتباس شده است ، ایوان راچل وود و اوما تورمن همان کاراکتر ها را به فاصله 15 سال جدا بازی می کنند . هردو اجراهای خیلی خوبی را به نمایش می گذارند ، چنانکه اوا آموری (که هیچ وقت بیشتر از این شبیه مادرش ، سوزان ساراندون نمی شود) نقش مائورین را که بهترین دوست نوجوان دایانا است را بازی می کند . دایانا و مائورین دو جفت قسم خورده کلاسیک هستند . مائورین دختر خوبی است (و درباره این خودبین نیست) . در حالی که دایانا یه کم شیطون است ، در سالن دختران سیگار می کشد ، میانه اش با شیک پوشها خوب نیست ، بکارت اش را به مردی ژولیده و ناهنجار و مسن تر از خودش که گربه این را در آپارتمانش نگه می دارد ، می دهد و کارهایی از این قبیل .
در ابتدای فیلم هر دو در سالن دخترانه دبیرستانشان گیر افتاده اند و با پسری رو به رو می شوند که آنها را وادار به سکوت می کند و به آنها می گوید که می خواهد یکی از آنها را بکشد .
بعد از آن ما با اوما تورمن رو به رو می شویم ، دایانای او حالا یک زن ، مادر و یک معلم تاریخ هنر در همان شهر است . و البته او از بیاد آوردن خاطره هایش عذاب می کشد و با تصاویری لرزان و ترسناک احاطه شده است . عضی وقتها درخششی هست ، بعضی وقتها او چیزهایی را می بیند ، یه جای کار می لنگه و این همان چیزی است که او احساس می کند .
وود و آموری ارتباط مرکزی موثر فیلم را می سازند ، خود فیلم روی موضوع بیش از حد تمرکز می کند و این آدم را عصبی می کند . تا اندازه ای این موضوع داستان است که ----- ، شاید این فاسد را تشکیل دهد که ..... ، خوب بر حذر باشید که در فیلم ، انتخاب سوفی با حادثه ای در پل جغد ملاقات می کند و او هم کلمباین را می بیند .
ولی این همچنین کارگردانی پرلمان است با یک حرف بزرگ "ک" .
---------------------------------------------------------------------------------------
"نگاهی به گذشته"
کنتسی از هنگ کنگ
فیلم کنتسی از هنگ کنگ محصول سال 1967 به کارگردانی چارلز چاپلین است و بازیگرانی نظیر مارلون براندو و سوفیا لورن در آن ایفای نقش کرده اند . فیلم آخرین فیلم چارلی چاپلین چه در مقام بازیگر و چه در مقام کارگردان است . (87 مین فیلم در مقام بازیگر ، 75 مین فیلم در مقام کارگردان و 60 مین فیلم در مقام نویسنده) . البته چارلی چاپلین در مقام بازیگر فقط نقش بسیار کوتاهی به عنوان یک پیشخدمت دارد و چند ثانیه ای بیش در فیلم نیست . چارلی چاپلین در سال 1957 فیلم سلطانی در نیویورک را ساخت و با فاصله ی زیاد ده ساله در سال 1967 این فیلم را ساخت و با ساختی این فیلم کارنامه هنری اش را بست و ده سال بعد از این فیلم یعنی در سال 1977 به علت کهولت سن در منزلش در سوئیس فوت کرد . فیلم داستان بسیار ساده و سر راستی دارد و کمدی شیرین و روانی از دل آن در آمده است . داستان فیلم از این قرار است که سفیر آمریکا (مارلون براندو) برای انجام کاری به هنگ کنگ می رود و در آنجا ماندگار می شود . او در حین بازدید از هنگ کنگ در طی یک مراسم با چند تا کنتس آشنای می شود . بعد از اتمام ماموریتش در هنگ کنگ عازم آمریکا می شود . یکی از کنتس ها (سوفیا لورن) دزدکی در کابین او قایم می شود و می خواهد هر طور که شده است خود را به آمریکا برساند . کشتی به دریا می زند و به سوی آمریکا راه می افتد . مارلون براندو او را می بیند و از دیدنش شوکه می شود و می خواهد دستوربدهد که کشتی را نگه دارند و او را به داخل کشور باز گرداند . سوفیا لورن با خواهش و تمنا و چاپلوسی دل او را به دست می آورد و او را از انجام این مهم باز می دارد و مارلون براندو هم شرط می گذارد که نباید هیچ کسی او را ببیند . او هم شرط را می پذیرد و در اتاق مارلون براندو می ماند . خوب همین طور که خواندید داستان بسیار ساده است و بیشتر با طنز موقیت از همان نوع خود چارلی چاپلین پر شده است و صحنه های خنده داری در فیلم به وجود آمده است . هم مارلون براندو و هم سوفیا لورن بازیهای قابل قبولی را انجام داده اند و همراه با کارگردان چارلی چاپلین فیلم دلنشینی را درست کرده اند . پیرامون فیلم حواشی زیادی است که می گویند مارلون براندو هیچ وقت از دستورات چارلی چاپلین پیروی نکرد و صرفا خودش به میل خودش بازیش را انجام داد . در حین این سفر ماجراهای جالب و خنده داری برای آنها پیش میاید که دیدنش خالی از لطف نیست . تمام فیلم هم در استودیو ساخته شده است و هیچ لوکیشن خارجی ندارد . نمی دونم چرا این فیلم را انتخاب کردم ولی فیلمی با این همه ستاره فکر کنم دیدنی باشه ………..
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
عکس ها
عکسی زیبا از آل پاچینو به مناسبت سالروز تولدش
عکسی جالب از بازیگران فیلم چند مرد خوب
عکسی بسیار زیبا از پل نیومن
بازی های مسخره
کارگردان: میشل هانکه / فیلمنامه: میشل هانکه / مدیر فیلمبرداری: داریوش خنجی / تدوین: مونیکا ویلی / بازیگران: نائومی واتس، تیم راث، مایکل پیت، برادی کولبرت، دوون گرهارت / محصول: 2008، آمریکا / مدت زمان: 111 دقیقه
خلاصه داستان
آن (نائومی واتس) و جورج (تیم راث) زن و شوهری هستند که به همراه پسر ده ساله شان، گئورگ (داون گرهارت)، برای گذراندن تعطیلات به ویلای تابستانی خود می روند. اما با گذشت مدت اندکی از اقامت آنها در ویلا، دو جوان مهربان و بسیار مودب به نام های پل (مایکل پیت) و پیتر (برادی کولبرت) به دیدن آنها می روند و با آنها گرم می گیرند. اما پس از گذشت مدتی حرکات آنها بتدریج غیر عادی می شود، بطوریکه شروع به آزار و اذیت خانواده می کنند. پل و پیتر از شکنجه و آزار جورج و خانواده اش لذت می برند و تا جایی پیش می رود که کاملاً بر آنها تسلط می یابند و هرکاری دلشان بخواهد انجام می دهند و...
گلن کنی / پرمیر
"بازیهای مسخره" بازسازی صحنه به صحنه از فیلمی آلمانی زبان در سال 1997 از کارگردان اتریشی میشل هانکه است. هانکه خود فیلم را این بار به زبان انگلیسی و با هنرپیشگانی مطرح بازسازی کرده است و همانند فیلم اصلی، توانسته اثری مملو از حس تعلیق، هیجان و تنش را خلق کند. "بازی های مسخره" 2008 را می توان به عنوان اثری درباره آمریکا در نظر گرفت و از این روست که اشتیاق زیاد هانکه برای ساخت مجدد فیلم به زبان انگلیسی و در مقام یک کارگردان آمریکایی، قابلیت توجیه پیدا می کند.
هانکه فیلمسازی تحسین شده است اما چندان باهوش نیست هرچند که در تشخیص ایده های بد بسیار تواناست، اما این مسئله زمانی است که آن ایده ها به نحوی برای خودش جنبه عینی پیدا کرده باشند. هانکه در "بازیهای مسخره" توانسته تا حدودی با دیدی هوشمندانه آن وجهه از سینمای خشونت را با قرار دادن دو بیمار روانی جوان و مودب، محکوم می کند. در قسمت هایی از فیلم شخصیت پیتر، که باهوشتر از دوستش است، رو به دوربین می کند و به بیننده ها نشانی می دهد که شما با آنهایید یا نه؟. او مدتی پس از این جمله می گوید: "شما یک پایان واقعی می خواهید، با یک نقشه باور کردنی؟".
مشکل هانکه این است که سعی در این دارد تا هرچه بیشتر فیلم را واقعی نشان دهد. به عنوان مثال در صحنه ای که گئورگ از دست شکنجه گران می گریزید و در جایی حوالی ویلا پنهان می شود، از یک ژانر نرمال انتظار می رود که کودک خود را از دست متجاوزین نجات دهد، حال آنکه در این فیلم این اتفاق نمی افتد و پسربچه درست مانند یک بچه واقعی و نه یک ابر قهرمان رفتار می کند و دست آخر تسلیم می شود. این رئالیسم ملموس و قابل ستایش را می توان در مورد رفتارهای گروگان ها نیز مشاهده کرد. در فیلم می بینیم که آنها گریه می کنند، استفراغ می کنند و یا حتی خودشان را کثیف می کنند و این موارد از جمله رفتارهایی است که از هر انسانی که در چنین موقعیتی گرفتار شود، سر می زند. اما درست در سوی مقابل، عکس این رئالیسم را شاهد هستیم. به عبارتی شرارت مورد نظر هانکه بسیار فوق بشری تر از آن است که دو جوان بی آلایش چون پل و پیتر قادر به انجام آن باشند، آن هم در شرایطی که آندو حتی دستکش ها و لباس های سفیدشان را هم کثیف نمی کنند.
در کل باید بگویم که هانکه با ارائه این بازی مسخره به نوعی هر دسته از مخاطبی را مورد اهانت قرار می دهد. تصور من بر این است که او از یک سو قصد دارد با چنین فیلمی به نوجوانانی که به تماشای آثار سلاخی چون "اره" و "هتل" می نشینند، درس بدهد و از سوی دیگر سعی می کند تا با قرار دادن دیالوگ هایی فلسفی از زبان آن دو بیمار روانی اثری تامل برانگیز را برای آنها عرضه نماید. اما من به او اعلام می کنم که اتفاقاً همان دسته از مردم به دیدن "بازی های مسخره" نمی روند و در این میان اهمیت مهارت خرج شده از سوی هانکه در خلق اثر چندان مورد توجه قرار نمی گیرد.
در نهایت توصیه من به علاقمندان سینما این است که ترجیحاً از دیدن چنین فیلم های غیرضروری و بی هدف پرهیز کنید.
اوون گیلبرمن / اینترتینمنت ویکلی
آیا یک فیلم می تواند در یک زمان هم گیرا باشد و هم دافعه برانگیز؟ در "بازیهای مسخره"، میشل هانکه هم کاراکترهای فیلم و هم بینندگان را در بین گیره قرار می دهد. من "بازیهای مسخره" را برای عام مردم پیشنهاد نمی کنم و از طرفی مردم را از دیدن فیلم نیز بر حذر نمی دارم. فیلم با انبوهی از افسون وحشیانه و مهارت ساخته شده و گونه ای از تعلیق را همراه خود دارد. در یک منطقه منزوی ثروتمند، یک خانواده سه نفره در یک ویلای تابستانی که کاملاً از کف تخته ای پوشیده شده است، اسکان دارند. در همین حال دو جوان روانی ولی مودب به آنها سر می زنند و پس از زمان اندکی شروع به آزار و اذیت آنها می کنند. خانواده سه نفره شامل جورج و آن همراه با پسری ده ساله شان، گئورگ، افرادی نجیب، خوش ذوق، دلربا و ناز پرورده هستند. هیولاها در لباس ها و دستکش هایی سفید بسیار مودب به نظر می رسند. دو جوان اول آنها را می بندند، به دهانشان دهان بند می زنند، اذیتشان می کنند و آنها را می ترسانند ولی هیچ وقت آن لبخند دلنشین و ادب بی عیب و نقصشان را پنهان نمی کنند. از این رو می توان گفت که بازی واقعی آنها قدرت است.
در ابتدا، یکی از دو مهاجم (برادی کولبرت) برای قرض گرفتن چند تخم مرغ به ویلای جورج می آید. او پسری خجالتی و بسیار مودب است ولی در راه برگشت او تخم مرغها را به طور تصادفی می شکند و پس از آن است که آنجا را ترک نمی کند. در ادامه دوستش (مایکل پیت) نیز به او می پیوندد. میشل هانکه کارگردانی است که بسیار ساده و روان و با برداشت هایی پاک و با خرده گیری های بلا درنگ، که یادآور آثار استنلی کوبریک است، کار می کند. یکی از جک های بزرگ "بازیهای مسخره" این است که قیافه شکنجه دهنده ها همانند دو نفر انسان پاک و ساده است و از سویی به نحوی بازی می کنند که گویی قربانیانی خشونت زده هستند. آنها برتریشان را به رخ می کشند، اعتراضشان را نشان می دهند و در نهایت طغیان می کنند. هانکه در فیلم های گذشته اش چون "ویدیوی بنی"، "معلم پیانو" و "پنهان" نشان داده که همواره در پی کشف خشونت و ترسی بوده که از نظر او مانند پاشیدن زهر پشت است در نمایه های جاعل زندگی طبقه متوسط جامعه. او فیلمسازی زرنگ و ماهر و همچنین انسانی متکبر و وسواسی است. "بازیهای مسخره" برداشت به برداشت و خط به خط، بازسازی فیلمی به همین نام است که هانکه آنرا در سال 1997 در اتریش ساخته بود. نسخه جدید فیلمی با همان فضای دهشناک نمونه قبلی و اندکی تکان دهنده تر است چراکه شاید تماشای صحنه های شکنجه ستاره خوش چهره ای چون نائومی واتس، اثر بیشتری بر روی احساسات بیننده می گذارد.
در جامعه ای چون آمریکا که حس هیجان و اظطراب مردم با دیدن فیلم هایی مانند "اره" و"هتل" که با جدا کردن اجزای بدن انسان سروکار دارد، تحریک می شود،" بازیهای مسخره" اثری به نظر می رسد که تنها قادر به سرگرم کردن نوجوانان حاضر در کلوپ های شبانه خواهد بود. در حالی که در جامعه سینمایی اروپا، "بازیهای مسخره" را به دیده یک اثر هنری می نگرند. اما این نسخه جدید می خواهد که هردو را داشته باشد. دیدن فیلم شما را هم ترغیب می کند که آن خشونت را به سرگرمی تبدیل کنید.
فیلم دارای ارجاعاتی به آثاری چون "پرتقال کوکی" و "cul-de-sac" نیز هست. به عنوان نمونه می توان به سادیسم تقلیدی خونسرد "پرتقال کوکی" و یا بازیهای شکنجه گرایانه مهمانی های خانگی فیلم "cul-de-sac" اثر رومن پولانسکی اشاره نمود.
در پایان باید بگویم که من از "بازیهای مسخره" دفاع خواهم کرد، نه به عنوان یک اعلامیه بلکه به عنوان یک تجربه.
ترجمه
فرید عباسی
-----------------------------------------------------------------------------------------
"نگاهی به گذشته" توپهای سن سباستین Guns for San Sebastian فیلم "توپهای سن سباستین" محصول سال ۱۹۶۸ به کارگردانی هنری ورنیو و با بازیگری آنتونی کوئین و چارلز برانسون است . فکر می کنم که تا حالا همه فیلم مارمولک(کمال تبریزی) را دیده باشند و یا حداقل اسم آن را شنیده اند . یا اینکه شاید بسیاری فیلم "ما فرشته نیستیم" را با کارگردانی نیل جردن و با بازیگری رابرت دنیرو و شان پن دیده باشند . داستان "توپهای سن سباستین" هم داستانی شبیه به این فیلم ها است . ما در مارمولک می بینیم که یک شخص برای فرار از زندان ، با پوشیدن لباس روحانیون از زندان فرار می کند و او خودش عمدا این لباس را بر خودش می پوشاند و فرار می کند ولی می بینیم که درگیر ماجراهایی که از پوشیدن همین لباس نشات می گیرد ، می شود . در فیلم "ما فرشته نیستیم" دو نفر زندانی از زندان می گریزند . در حین فرار و به طور اتفاقی یکی از آنها کلماتی را از انجیل به زبان میاورد و همین بس است که مردم آن شهر کوچک که آن دو به آنجا فرار کرده اند ، فکر کنند که آن دو کشیش هستند . این دو نفر هم به صورت ناخواسته درگیر ماجراهایی می شوند . یا جای دور نرویم ، همین فیلم مرد هزار چهره که به تازگی از تلویزیون پخش شد و تقریبا همه آن را دیده اند هم ماجرای شخصی بود که ناخواسته درگیر ماجراهایی می شود . داستان " توپهای سن سباستین" ، ماجرای مردی (آنتونی کوئین )است که از زندان ارتش فرار می کند و در حین تعقیب و گریز به یک کلیسا پناه می برد . کشیش کلیسا او را به ماموران تحویل نمی دهد و عقیده دارد که کسی که به کلیسا یا همان خانه خدا پناه آورده باشد را نباید به زندان انداخت . در این موقع چون ارتش نمی تواند کشیش را قانع کند ، دست به دامان حاکم شهر می شوند . حاکم شهر همینکه می بیند که کشیش از دستور او سرپیچی می کند ، کشیش را به قصبه به نام سن سباستین تبعید می کند . آنتونی کوئین به صورت مخفی همراه با کشیش به این قصبه می رود . در حین ورود به کلیسای سن سباستین کشیش مورد حمله قرار می گیرد و کشته می شود . آنتونی کوئین او را خاک می کند و لباسهایش را می پوشد . مردم قصبه هم به خیال اینکه او کشیش است به او احترام می گذارند . هرچند که خود او مکررا می گوید که کشیش نیست ولی کسی حرف او را باور نمی کند . این قصبه مشکل دیرینه ای با سرخپوستها دارند و همیشه در جنگ و خونریزی به سر می برند . آنتونی کوئین چون مردم را در این وضع وخیم می بیند و خودش هم یک بار توسط سرخپوستها شکنجه شده است ، رهبری مردم را علیه سرخپوستها به دست می گیرد . او که مردی کاربلد و سرد و گرم کشیده جنگ است ، مردم از او حمایت می کنند و از توصیه هایش استفاده می کنند و برای جنگ با سرخپوستها آماده می شوند . فیلم البته پایانی بسیار متفاوت با مارمولک دارد و داستانی جذاب دارد و با بازیهای خارق العاده آنتونی کوئین و چارلز برانسون تکمیل می شود . فیلم از آن دست داستانهایی دارد که به شدت بر ضد سرخپوستها است و از آن گونه فیلم هایی است که مارلون براندوی فقید به شدت آنها را محکوم می کرد . بازیهای فیلم عالی هستن و به خصوص آنتونی کوئین بزرگ که بازیگری اش همیشه در اوج بود و نزول نداشت . او به طور بسیار گیرایی در بطن کاراکتر فرو می رود و چنان بازی از خود به نمایش می گذارد که ما با دیدن فیلم دیگر کاراکترهای او را فراموش می کنیم و او را در این لباس به خاطر میاوریم . او با آن هیکل تنومند و قوی و با آن خنده های جالبش همیشه در ذهن ها ماندگار است . موسیقی فیلم هم اثر انیو موریکونه مشهور است . این را هم فراموش نکنم که دوبله بسیار قوی و ماندگاری را دارد و یک از تکیه کلام های فیلم ، آنجایی که کشیش مورد اصابت گلوله قرار گرفته است و بعد از اینکه آنتونی کوئین ضارب را می گیرد و او را می زند ، رو به کشیش می کند و می گوید (البته فکر کنم این تکیه کلام کار دوبلور های خودمان باشد)"پدر ، این بی پدر نمی خواد حرف بزنه" . خلاصه این که دیدن فیلم آن هم با بازی آنتونی کوئین خالی از لطف نباشد . -----------------------------------------------------------------------------------------