تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
برای تروفو شمعی روشن کنید: مروری بر فیلم چهارصد ضربه
برای تروفو شمعی روشن کنید: مروری بر فیلم چهارصد ضربه

توسط: راجر ایبرت

من ادعا می کنم که یک فیلم یا لذت ساختن سینما را بیان می کند و یا رنج سینما را. من به چیزی در این بین علاقه ندارم. (فرانسوا تروفو)

چهارصد ضربه” (۱۹۵۹) اثر فرانسوا تروفو یکی از تاثیر گذارترین داستانهای ساخته شده درباره یک نوجوان بالغ ااست. فیلم از دوران جوانی خود تروفو الهام گرفته شده است و یک پسر کاردان و متکبر را نشان می دهد که در پاریس بزرگ شده است و ظاهرا بی پروا با زندگی گناه کاری روبرو می شود. بزرگتر ها او را به عنوان یک دردسر ساز می بینند. به ما اجازه داده شده است که قسمت هایی از زندگی خصوصی او را ببینیم، به عنوان مثال قبل از اینکه او شمعی را در اتاقش روشن کند، روی تختش به پرستش بالزاک می پردازد. برداشت مشهور آخر فیلم چهارصد ضربه، بزرگ نمایی است از چهره فریز شده و قاب گرفته پسر داستان که او را در حالی نشان می دهد که مستقیما به لنز دوربین نگاه می کند. او به تازگی از حبس خانگی گریخته است و اکنون در ساحل است. گرفتار بین خشکی و آب.

 

آنتوان دونیل که ژان پیر لیاد نقشش را بازی می کند، شخصیت موقر دارد. به طوری که احساسات او بسیار قبل از اینکه فیلم آغاز شود، تیره و تار شده است. این اولین بار در سینما است که چنین اتفاقی در همکاری دراز مدت بین کارگردان و بازیگر انجام می شود. آنها این کاراکتر را بار دیگر در فیلم کوتاه “آنتوان و کولت” (۱۹۶۲) به اجرا در آورند. و همچنین در چند فیلم بلند به نامهای “بوسه های پنهان” (۱۹۶۸) ، “تخت و تخته” (۱۹۷۰) و “عشق فراری” (۱۹۷۹).

 

فیلم های بعدی مزیت های خاص خوشان را دارند و “بوسه های دزدکی” یکی از بهترین کارهای فرانسوا تروفو می باشد. اما “چهارصد ضربه” با تمام احساسات و سادگی اش، خود یک کلاس فیلم سازی است. فیلم اولین کار بلند تروفو بود و یکی از فیلم های پایه گذار جنبش موج نوی سینمای فرانسه. فیلم به آندره باژن تقدیم شده است. منتقد تاثیر گذاری که تروفوی بی خانمان را زیر دستش تربیت کرد، هنگامی که این مرد جوان به نظر می رسید که بین زندگی به عنوان یک فیلمساز و زندگی با بدبختی ایستاده است.

برای تاثیر گذاری محض در فیلم بر روی بیننده کار اندکی انجام شده است. همه چیز عصاره ای است از برداشت آخری. ما آنتونی را در اوایل نوجوانی می بینیم و اینکه او با مادر و ناپدری اش در ساختمانی زندگی می کند که همیشه شلوغ است و به نظر می رسد که هر کدام جای دیگری را اشغال کرده اند. مادر (کلاری ماریر) یک زن بلوند است که همیشه بلوزهای تنگ را می پسندد و به خاطر تنگدستی، پسر مزاحم و بخاطر عشق به مردی از همکارانش، پریشان به نظر می رسد. ناپدری (آلبرت رمی) مردی است به اندازه کافی خوب، جذاب و اینکه با پسر دوستانه رفتار می کند هرچند که خیلی عمیق به پسر دلبسته نیست. هر دو نفر (پدر و مادر) بیشتر اوقات از خانه دور هستند و هیچ وقت هم آن شکیبایی لازم را برای توجه به پسر به خرج نمی دهند. آنها او را بر اساس دیگران که از او برداشت اشتباهی دارند و ظاهرش قضاوت می کنند.

 

در مدرسه، معلمش (گای دکومبی) آنتوان را بخاطر بازیگوشیش سرزنش می کند. آنتوان بد شانس است، مثلا هنگامی که یک تقویم دیواری که به عکس یک دختر مزین است از دیوار کنده می شود، معلم آن را در دستان او می بیند. او را به گوشه ای می فرستد. او برای دوستانش شکلک در می آورد و روی دیوار سوگواره می نویسد. معلم از او می خواهد که بجای مجازات از نوشته اش عذر خواهی کند. دفتر مشق آنتوان پاره پاره شده است اما به جای اینکه آن را به مدرسه به عنوان مدرک بیاورد، عذرش این است که مریض بوده است. بعد از غیبت بعدی اش، او می گوید که مادرش مرده است. و وقتی که مادرش در مدرسه زنده و سرحال دیده می شود، او از آن به بعد به عنوان یک دروغگو شناخته می شود.

 

او به طور شگفت انگیزی عاشق بالزاک است و هنگامی که به او نگاشتن مقاله ای درباره واقعه ای مهم در زندگی اش پیشنهاد می کنند، او زندگی اش را با کلماتی بسیار نزدیک به کتاب”مرگ پدربزرگم” می نویسد چون او این کتاب را از بر دارد و حافظه او را پر کرده است. این انشای آنتوان به عنوان یک بیعت با بالزاک شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک سرقت ادبی و همین باعث می شود که مشکلاتش دو چندان شود. او و دوستش یک ماشین تحریر را می دزدند، او به خاطر این کار دستگیر می شود و به دارالتادیب فرستاده می شود.

 

 

نیش دارترین صحنه های فیلم جایی است که او را در حالی نشان می دهد که سرگردان، به امان اجتماع سپرده شده است. والدینش در حالی که با مدیران صحبت می کنند او را به صورت حزن انگیزی بیان می کنند “اگر به خانه بیاید، باز هم فرار می کند.” پس او توسط پلیس دستگیر می شود، کارتن خواب می شود و همچنین پلیس او را در زندان با فاحشه ها و دزد ها هم بند می کند. او به درون خیابانهای تاریک پاریس کشیده می شود و چهره او در بارها همانند قهرمان دیکنسون جوان می شود. او یک بیان مشابه در دیگر اوقات فیلم دارد، که به صورت سیاه و سفید در فصلی سرد در پاریس فیلمبرداری شده است. آنتوان همیشه یقه اش را برخلاف باد به بالا می زند.

 

فیلم تروفر نوحه سرایی یا سراسر تراژیژدی نیست. صحنه هایی از لذت و فرح (عنوان فیلم یک اصطلاح است به معنی”بالا آمدن از دوزخ (Raising Hell).” یک سکانس بسیار باارزش در فیلم هنگامی است که دوربین از بالا خیابان را نشان می دهد و در همین حالا ما معلم ورزش مدرسه را می بینیم که دانش آموزان را برای آهسته دویدن در خیابانهای پاریس هدایت می کند. آنها دو به دو باهم همکاری می کنند تا اینکه معلم به جلوی خط بچه ها می آید. شادترین لحظه در فیلم بعد از یکی از احمقانه ترین اشتباهات آنتوان می آید. او برای بالزاک شمعی را روشن می کند که که مقوایی را به آتش می کشد. والدینش شعله ها را مهار می کنند اما برای یک بار هم که شده غضب آنها نسبت به آنتوان به بخشش تبدیل می شود و تمام خانواده به سینما می روند و سپس خنده کنان به خانه.

 

ما می دانیم که تروفوی جوان هم هر وقت می توانست، به سینماها پناه می آورد. همین که آنتوان و دوستش از سینما بیرون می آیند، آنتوان یکی از عکسهای بازیگران راهرو سینما را می دزدد. در فیلم “روز برای شب” (۱۹۷۳) که تروفو خودش آن را کارگردانی کرده است، فلاش بکی از حافظه کاراکتر وجود دارد، به عنوان پسری که که از جلوی یک سینما پوستر فیلم همشهری کین را می دزدد.

 

 

سینما زندگی فرانسوا تروفو را نجات داد، او همیشه این را می گفت. دانش آموز متخلفی که عاشق شد و با دلگرمی و تشویق باژن، منتقد شد و سپس این فیلم را در جشن تولد ۲۷ سالگی اش ساخت. اگر موج نو به عنوان نقطه تقسیم سینمای کلاسیک و مدرن شناخته می شود (که بسیاری بر این عقیده هستند)، پس تروفو بدون شک محبوب ترین کارگردان مدرن شناخته می شود، کسی که فیلمهایش ژرفای طنین اندازی دارند و از نظر عشق به فیلم سازی ثروتمند هستند. او دوست داشت که تاثیرات فیلمهای قدیمی را احیا کند. و به احترام سینماگران بزرگ از آنها یاد کند (عروس سیاه پوشید و ازدواج می سی سی پی بیشتر متعلق به قهرمان فیلمسازیش، هیچکاک هستند.)

 

تروفو (۱۹۳۲-۱۹۸۴) بسیار جوان مرد. مرگش بر اثر تومور مغزی بود و در سن ۵۱ سالگی فوت کرد. ۲۱ فیلم را از خود به جا گذاشت بجز فیلم های کوتاه و فیلم نامه هایش. یکی از فیلم های نادر و فراموش نشدنی او “اتاق سبز” (۱۹۷۸) است که اقتباسی است از داستان “محراب مرده” از هنری جیمز. داستان درباره یک مرد و زن است که احساسات خودشان را برای کسانی که دوستشان داشته اند و اکنون مرده اند، به اشتراک می گذارند. جاناتان رزنباتم که فکر می کند “اتاق سبز” بهترین فیلم تروفو است به من گفت این فیلم او بیعتی است با تئوری مولف بودن این کارگردان. تئوری، توسط باژن و مریدهایش پایه گذاری شد. تروفو، گدار، رسنیس، شابرول، رامر و میل، بر این اندیشه هستند که کارگردان باید نویسنده فیلم باشد. اگر تصاویر اتاق سبز نمایانگر وجود کارگردانان بزرگی در گذشته است، احتمال دارد که اکنون معبدی از تروفو وجود داشته باشد. یکی دوست دارد به روح آنتوان فکر کند که در حال روشن کردن شمعی برای تروفو است.

این نقد قبلا در سایت سرزمین سینما نمایش داده شده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:40  توسط فرید عباسی  | 

توسط راجر ایبرت

مدت زمان فیلم “بعد از ظهر سگی” کمی بیشتر از یک فیلم سینمایی معمولی است و ممکن است این فکر را بکنید که سازندگان فیلم می توانستند صحنه های آغازین فیلم که مونتاژی از زندگی در نیویورک است را، حذف کنند. این برداشت های ابتدایی از واقعیت گرفته شده و به عنوان بنیان فیلم استفاده شده است. سیدنی لومت این تصاویر را ناتورالیستی می خواند. فکر کنم منظور او این است که حس و حال زندگی همه مردم در این صحنه ها جاریست. هنگامی که شما با داستان مردی روبه رو هستید که به خاطر در آوردن هزینه جراحی تغییر جنسیت دوستش دست به سرقت از بانک زده و با موقعیتی روبه رو هستید که صد ها پلیس در اطرافتان جمع شده اند و میلیون ها بیننده از طریق تلویزیون شاهد ماجرا هستند، امکان دارد بعضی ها موضوعی فرعی را در فیلم بگنجانند که از درون مایه اصلی دور بشود. اما “بعد از ظهر سگی” هرگز دچار این اشتباه نمی شود. تمام کاراکترها قابل باور هستند، با آنها احساس همدردی می کنیم، متقاعد کننده هستند و به وضعیت شان اهمیت می دهیم. درست است که فیلم دزد و پلیس مابانه است اما هیچ آدم بدی وجود ندارد. تنها مردمی کسانی هستند که سعی در پشت سر گذاشتن بعد از ظهر غریبی دارند که مثل روزهای قبل نیست.

بعد از ظهر سگی، فیلمی بازیگر محور است. لومت و ادیتورش دِد آلن، با اهدای وقت به بازیگران، این اجازه را به آنها داده اند که درون کاراکترها زندگی کنند، تا جایی که فراموش می کنیم مشغول تماشای فیلم هستیم. هرچند که فیلم با حالتی تراژیک ادامه می یابد و به تراژدی بزرگتری ختم می شود و البته به طور ترسناکی هم خنده دار است.

اما فیلمنامه ای که فیلم نامه نویس برنده اسکار آن را به رشته تحریر در آورده است، هیچ وقت به خاطر خنداندن تماشگر، وضعیت اصلی خود را از دست نمی دهد. خندیدن به طور لحظه ای و به خاطر حضور بازیگران و موقعیت ها در طول فیلم به وقوع می پیوندد. حتی با وجود گروگانهایی که گرفتار شده اند و آتش نشانهایی که اطراف بانک را احاطه کرده اند، پلیس هایی که منتظر دستگیری سارقان هستند، هم می توانتید عناصری از کمدی را در فیلم مشاهده کنید.

یکی از لحظات خنده دار فیلم در ابتدای فیلم است. هنگامی که سارقان وارد بانک می شوند، اما یکی از آنها برخود میلرزد و می گوید که نمی تواند این کار را انجام بدهد. “سانی” به شریکش “استیو” می گوید که “ماشینو نبر” استیو در جواب با غر زدن می گوید: “پس من چطوری به خونه برسم؟” آیا این واقعیت دارد؟ بله، به این خاطر که شما باور می کنید که استیو خودش را به خانه می رساند و اینکه سانی (آل پاچینو) نگران این نیست که او را دستگیر کنند.

پاچینو گفته است خاطره انگیز ترین لحظه در فیلم، لحظه ای است که آن پسر پیتزا رسان (لیونل پینا) که پیتزا ها را به سارقان و گروگانها می دهد و می فهمد که تصویرش از تلویزیون سراسری پخش می شود و میلیون ها نفر در حال تماشای او هستند و هنگامی که جمعیت او را تشویق می کنند به هوا می پرد و فریاد می زند که “مشهور شدم!” تلویزیون در آن لحظه کاملا روی این اتفاق جدید متمرکز می شود و او را نشان می دهد. سانی این کار را بسط می دهد، خودش را به بیرون بانک می رساند و به طور عجیب و غریبی خودش را بی حفاظ مقابل ده ها پلیس قرار می دهد. از دیگر رو شریکش سال (جان کازال)  فردی است که در درون خودش تنیده است. او نمی تواند این را باور کند که سارق بانک است. نمی تواند حرفهای سانی را مبنی بر اینکه گروگانها را می کشد، باور کند. او از از این رنج می برد که در تلویزیون، طور دیگری به مردم معرفی می شود که اصلا حقیقت ندارد. نمی تواند باور کند که به راحتی و در امنیت همراه با دیگران سوار جت شود و از آنجا بگریزند. و هرگز قبلا پرواز هم نکرده است. سانی از او می پرسد که به چه کشوری فرار کنند او می گوید: “Wyoming” این دیالوگ را خود کازال بر زبان آورد. (Wyoming نام یکی از ایالت های امریکا است.)

تقریبا تمام فیلم در داخل بانک و آرایشگاهی که آن طرف خیابان است به وقوع می پیوندد. آرایشگاهی که تبدیل می شود به ایستگاه فرماندهی پلیس و FBI. دوربین از مکان اصلی دور می شود. از نمایی راه فرار سانی و دوستش را میبینیم که فوری توسط جمعیت بسته می شود و راه فراری باقی نمی ماند. این راه و جمعیت، خود به کاراکتری تبدیل می شوند. در یک مهم، از جمعیت تهدیدهایی شنیده می شود. بعد از اینکه پاچینو در پیاده رو فریاد میزند: “آتیکا، آتیکا” و قصدش از این حرف اشاره ای است به کشتار دسته جمعی مفتضحانه ای که در یکی از ایالت های شمالی آمریکا اتفاق افتاده است؛ جمعیت هم ناخودآگاه همزمان با او فریاد می زنند “آتیکا، آتیکا. ” آنها هیچ وقت سالِ رنگ پریده، لرزان، عرق کرده و ترسیده را نمی بینند. آنها به سانی اول به عنوان یک قهرمان و بعد به خاطر ریشخند واکنش نشان می دهند.

سانی پسری است که مادرش با بیرحمی از او انتقاد می کند. سانی از همسرش می پرسد که وقتی از او خواسته است که به بانک بیاید، چرا نیامد؟ او در جواب می گوید که “نتونستم پرستار بچه پیدا کنم.” او و همسرش به یک لهجه مشابه نیویورکی حرف میزنند. همسرش توضیح می دهد که احتمال دارد بانکی را زده باشد….”او توانایی این کار را دارد، قدرت این کار را دارد، اما او… او خودش این کار را نکرده است. سانی به درون بانک قدم میزند، اسلحه اش را نشان می دهد  می گوید که “من یک کاتولیک هستم و نمی خوام به کسی آسیب برسونم، می فهمید؟” او به حرفای کسی که می خواهد به توالت برود و نگران بیماری آسم پاسبان بانک است، گوش می دهد. او اغلب می گوید که: “اینجا دارم میمیرم.” ودلیلش هم این است که مشکلات گروگانها به مشکلات او تبدیل می شود.

سخنگوی گروگان ها، سیلویا (پنه لوپه آلن) است که به اصطلاح نگران “دختران” است. او به بیرون بانک می رود و می تواند به راحتی فرار کند اما به داخل بر می گردد. به این خاطر که از قرار گرفتن در مرکز توجه دیگران، لذت می برد. او درباره سانی به همکارانش می گوید که “نقشه ای در سر ندارد، همه ش خیاله.” ممکن است درست بگوید. مطمئنا “سال” هیچ فکری درباره اینکه سانی قادر به چه کارهایی است ندارد. در مصاحبه ای که در DVD فیلم در قسمت اضافه ها آمده بود فهمیدم که سانی سال را در میکده ای در گرینویچ ملاقات می کند و سال حتی او را به درستی نمی شناسد. می فهمیم که “سال” هنگامی شروع به لرزیدن می کند که میشنود میخواهند با هواپیما کشور را ترک کنند. او از روی اعتراض می گوید “تو گفتی اگه کارا بد پیش بره، خودمون رو می کشیم!” زیرا”سال” ترجیح می دهد که بمیرد ولی سوار هواپیما نشود!

بعد از گذشت نیمه های فیلم، کاراکترهای کلیدی دیگری در فیلم پدیدار می شوند. لیون (کریس ساراندون) که عاشق سانی است. او شخصیت تزلزل ناپذیری دارد. مطمئنا هرگز به سانی نگفته است که بخاطر جراحی تغییر جنسیت او دست به بانک زنی بزند. وی را به داخل آرایشگاه می برند و گوشی را دستش می دهند که با سانی صحبت کند. او غیر مستقیم احساس درونی خودش را آشکار می کند. لیون در یک نهاد (موسسه) درمانی ذهنی بوده است. او و سانی از هم دور می شوند زیرا تحمل احتیاجات بیش از حد سانی را ندارد. او در آرایشگاه می نشیند و با سانی از طریق تلفن صحبت می کند. این مکالمه در دو مونولوگ نوشته شده بود. پیرسون می گوید که این مونولوگ ها ناخودآگاه به طول انجامید که در آخر ساراندون را به نامزدی اسکار رساند. در سراسر فیلم هیچ کسی اسمی از انحرافات اخلاقی نمی برد. لیون آسیب پذیر است و به سادگی روحش جریحه دار می شود، اما مرکز اصلی داستان ما نیست. پاچینو مرکز قضیه است. در صحنه ای که او آخرین حرفش را به مدیر بانک (سالی بویر) میزند، می گوید که عاشق لیون است “بیشتر از هر مردی توی این دنیا” و این را به عنوان جوهر حقیقت اعلام میدارد.

پلیس ها و ماموران FBI در فیلم کاربرد ابزاری دارند و کمتر از مردم درون بانک، شناسانده می شوند. چارلز درنینگ نقش پلیس سازمان پلیس نیویورک (NYPD) را بازی می کند و جیمز برودریک هم نقش مامور FBI. هیچ کدام از این دو نفر نقشی که معمولا در فیلم های گروگانی ایفا می کنند، از خود بروز نمی دهند. توسط داستان محدود شده اند و فقط به وظیفه شان عمل می کنند. آنها از این می ترسند که حمام خونی به راه بیافتد و به پلیس ها با تندی هشدار می دهند که سلاح هایشان را کنار بگذارند. البته هر دو در ماجرا اهمیت دارند.

 

سیدنی لومت فیلم ساز برجسته ای است. کتاب او که درباره کارگردانی است همراه با کتابی از دیوید مامت، هردو با شفافیتی راسخ موضوع را بیان کرده اند. لومت کارش را اول در تلویزیون شروع کرد. اولین فیلمش را با نام “دوازده مرد خشمگین” که اقتباسی بود از محصولات تلویزیونی ساخت. موضوعات او به طور گسترده ای در دید همگان بوده اند. او کاملا بیشتر از همه نگران داستان است و به صورت تخصصی به ژانر یا تم نمی پردازد. اگر او را برای فقط یک وجه از حرفه اش بشناسیم، باید به فیلم هاییش درباره نیویورک اشاره کنیم. مثل “بنگاه” (The Pawnbroker) ، “خداحافظ براورمن”، “سرپیکو” (با بازی آل پاچینو) ، “سوال و پاسخ” (Q&A)، ” شبکه” و اثر برجسته او “قبل از اینکه شیطان بداند مرده ای”. او فیلم های درخشانی ساخته است که توسط کاراکترها به آنها عمق داده شده است. ممکن است فیلم هایش تقلید شده و بازگو شده باشند اما همیشه انسانی و واقعی هستند.                                       برگردان:فرید عباسی

این نقد قبلا در سایت سرزمین سینما نمایش داده شده است .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:19  توسط فرید عباسی  |