تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
اسکات، کرو و دی کاپریو از مجموعه دروغ ها میگویند

اسکات، کرو و دی کاپریو از مجموعه دروغ ها میگویند

همبازی شدن دوباره با لئو بعد از چند سال چطور بود؟
کرو: همانطوری که در سال ۱۹۹۳ بود، راحتِ راحت و بسیار لذت بخش.

در بسیاری از صحنه های شما در این فیلم، الزاما با تلفن همراه دیده می شوید. آیا این کار مثل صداگذاری روی یک کارتون بود؟

کرو: نمی دونم، من هیچ وقت روی کارتون صدا گذاری نکرده ام. مثل این میمونه که مشغول ساختن یک فیلم CGI باشی و باید نقش یک کلاغ را با صدایت اجرا کنی. در حقیقت، بیشتر اوقات آن چیزهایی که بینده بر روی پرده سینما می بینید اصلا با تجربه بازیگر در سر صحنه همخوانی ندارد و بسیار متفاوت است. پس همیشه مجبور هستید چیزهایی که مانع تمرکز شما در لحظه برداشت می شود را کنار بزنید. این همین کاریست که با یک تلفن باید انجام داد. بعضی از بازیگرا سعی میکنند در یک زمان هنگام تلفن کردن نقش دو طرف را بازی کنند و مطلقا هدر دادن زمان است. بهتر این است که اول نقش خودت را ایفا کنی بعد دیگری را. (لئو وارد می شود، به لئو) تو هم لباساتو عوض کردی؟

دی کاپریو: آره عوض کردم
کرو: رسمی ترش کردی.

آیا کاراکترهای فیلم به کاراکتر های کتاب نزدیک هستند؟

دی کاپریو: من کاراکتر خودم را به عنان یک اپراتو در خاورمیانه دیدم که سعی دارد شغلش رابهتر از چیزی که رئیس اش میخواهد، انجام دهد. این کشاکش عالی در کتاب وجود دارد که بیل مونهان آن را به فیلم نامه تبدیل کرد و قسمت جالبش اینجاست از فریس (کاراکتر دی کاپریو) کارهایی خواسته می شود که او خودش اعتقادی به آنها ندارد و فکر میکند به صلاح کشور و این جنگ نیست. و همزمان به خاورمیانه و فرهنگ آنها خو میگیرد. او با یک افسر باهوش اردنی آشنا می شود، برای او احترام قائل است و می خواهد تا جایی که امکانش هست بهتر ماموریتش را انجام دهد.

کرو: جواب فوق العاده ای دادی لئو، تشکر.
دی کاپریو: ممنون، ممنون.

کرو: من همیشه اعتقاد دارم که در کنفرانس مطبوعاتی فیلم باید مودب بود. اولین چیزی که دریافت کردم تلفنی بود از طرف ریدلی که به من گفت”چطوره اگه یه چند کیلو به وزنت اضافه کنی؟” و این درخواست بیشتر اوقات از من می شود. اما یکی از خواسته های دیگرش این بود که کاراکتر من حس یک بازیکن سابق فوتبال را داشته باشد که اکنون از درد زانوهایش رنج می برد. اینم جالب بود. بقیه اتفاقات از کتاب می آید، طوری که هم کاراکتر و هم دیالوگ هایش شبیه کتاب است.

شما رابطه طول و درازی با ریدلی دارید آیا میل داشتید هر کاری که او از شما خواست را انجام دهید؟

کرو: بعد از ساختن گلادیاتور رابطه ما به طوری تحت تاثیر اسم آن فیلم قرار گرفت. آن فیلم موقعیت منحصر بفردی واسه من بود که روی زندگی بازیگری ام بسیار تاثیر گذاشت. بعد از آن از من خواست که “سقوط شاهین سیاه” را بازی کنم اما من تازه یک فیلم را تمام کرده بودم که در پس زمینه آن یک هلکوپتر وجود داشت و به یک فیلم دیگر در این مایه علاقه ای نداشتم. بعد ازم خواست که قلمرو بهشت را بازی کنم که در آن موقع مشغول بازی در فیلم دیگری بودم و بهش گفتم که باید یک سال صبر کند. بهم گفت”برو بابا، تو دیگه کی هستی؟”

لئو بیشت شیرین کاری های فیلم مال تو بود.
لئو: بله بیشترش.

آیا در میان آنها چیزی بود که چالش برانگیز و یا رنج آور باشد. تو مجبور بودی که عربی یاد بگیری، آیا چیزی از آن را بخاطر داری؟

دی کاپریو: مطلقا هیچی، حتی یک کلمه هم یادم نمیاد که به شما بگویم. اما ما یک مربی زبان عربی داشتیم که واقعا موثر بود به این خاطر که لهجه بسیار سختی دارند. شما باید بسیار دقیق باشید چون یک کشور عرب زبان با کشور عرب زبان دیگری گویش های متفاوتی دارند. پس این واقعا واقعا سخت است که به شما بفهمانم. و یکی از سخت ترین چیزهایی که در طول عمرم مجبور به انجامش شده ام، طریقه ادای این کلمات است. چون این عمل از راه گلو انجام می شود. و همچنین یادگیری فرهنگ ها، لباس ها و تما این چیزها و ما برای تمام این کارها مشاور داشتیم. پس شیرین کاری واقعا سخت بود. اما این طبیعت کارکردن با ریدلی اسکات است و مجبوری باهاش کنار بیای. شیوه ی کارکردن او بسیار سریع است و شما از قبل باید آمادگی انجام هر کاری را در هر لحظه ای داشته باشید. برداشت ها بسیار سریع اتفاق می افتد. من تازه فیلم دیگری به اسم”جاده انقلابی” را تمام کرده بودم. فیلمی که هماننند نمایشنامه های دهه ۵۰ است و جایی است که ما درباره احساسات و سلایق همدیگر صحبت می کنیم و بیشتر اتفاقات در یک اتاق کوچک رخ می دهد. اما بعد خودم را در وسط مراکش در میان چندین هلکوپتر و تانک نظامی می دیدم و فورا هم باید کارم را شروع می کردم. زود با آن منطقه آشنایی پیدا کردم و این برای من بسیار لذت بخش بود.

آیا آن ساختمان واقعا در پشت سرت منفجر شد؟
کرو: لحظه ای که به عقب برگشتی دیگه ساختمانی اونجا نبود.
دی کاپریو: من حتی فیلم را هم ندیده ام. نمی دونم درباره چی حرف میزنین، کدوم ساختمان؟
اسکات: خانه سنگی چوپان. آره، اونو منفجر کردیم.

دی کاپریو: اوه، آره آره انفجار بزرگی بود (همه میخندندند)

کرو: یک نصیحت برای بازیگران جوانی که میخواهند با ریدلی اسکات کار کنند این است که در هرلحظه باید منتظر خونریزی باشند. به همین سادگی.

یکی از مشخصه های ریدلی اسکات، حس مکان است. چقدر برای شما مهم است که به فیلم هایی اینچنین که بازیگران را در چنین لوکیشن هایی قرار می دهد، نزدیک شوید؟

اسکات: لوکیشن همیشه به مانند بازیگر دیگر است. این به من مربوط است لوکیشنی را انتخاب کنم که بسیار واقعی است و وقتی که بازیگر به آن فضا قدم می گذارد، کاملا تحت تاثیر آن قرار بگیرد. ما در تمام آن منطقه قدم زدیم و کل منطقه بسیار روی ما تاثیر گذاشت، اینطور نبود؟ لوکیشن ها باید تاثیر گذار باشند.

دی کاپریو: داشتن یک لوکیشن واقعی به طور مرتب بسیار عالی است. ما مراکش را به تصویر کشیدیم که با بسیاری از دیگر نقاط مختلف همخوانی دارد. این بیشتر کار کارگردانی است که شما با او کار می کنید و محیطی که او میخواهد شما را در آن احاطه کند. این همان چیزی است که کار کردن با ریدلی را جذاب می کند. او مرتبا به خودش می گوید “آیا اینو باور می کنم؟ آیا اینو باور نمی کنم؟ آیا به مردمی که بایگران اصلی را احاطه کرده اند باور دارم؟ آیا چیزی را که می گویند باور میکنم؟ آیا چیز هایی را که میبینم باور میکنم؟” او این فیلتر را دارد و به غرایز خودش اعتماد دارد. خیلی عالی است با کسی کار کنی که می آید و می گوید “خیلی خب، تمام این صحنه اشتباه بود. سه صفحه از دیالگو ها را پاک کنید و این قسمت را بیرون ببریم، هرچیزی که باشه اما من بهش باور ندارم” من همیشه در این باره صحبت می کنم اما شگفت انگیز است که او را پشت مانیتور ببینی یا در چادری پشت شش مانیتور ببینی که دوربین هایش از شش طرف مختلف صحنه را زیر نظر دارند و او تمام مانیتور ها را زیر نظر دارد. تصاویر را عوض می کند و وقتی به مورد علاقه اش رسید می گوید “همینه، این دقیقا همون چیزی که میخواستم در فیلم ازش استفاده کنم و بقیه فقط تلف کردن وقته.” این روش کاری است که او دارد.

لحظه ای در فیلم وجود دارد جایی که کاراکتر شما به فریس (کاراکتر دی کاپریو) می گوید که هرگز بچه دار نشود. افکار خود شما درباره پدر بودن چیه؟
کرو: که حال بچه هام چطور است؟

شما درباره پدر بودن چه نظری دارید؟

کرو: این فوق العاده ترین چیزی است که تو عمرم تجربه کرده ام. داشتن بچه هم به جمع خانواده اضافه میکنه و هم بیشتر سرگرم می شوی. حقیقتا ما درباره طرز برخورد فریس در رابطه با بچه یه مناظره ی کوچکی داشتیم. من فکر میکنم شیوه هافمن آنطور است که او دارد به مردی تبدیل می شود که میخواهد در راهی معین از آن استفاده کند. پس شاید این در لحظه منفی به نظر برسد اما چیزی که واقعا او در صدد انجام آن است پایمال کردن آرزویش که همان انجام دادن شغلش است و هر کار دیگری را بغیر از آن انجام دهد. لحظه ی دیگری در فیلم وجود دارد جایی که او مشغول حرف زدن با تلفن است و ما بچه هایش را می بینیم که به حمام می روند. فکر می کنم یک صورت تحقیر آمیزی در فیلم نامه وجود دارد و من هم به ریدلی گفتم که این وظیفه پدر بودن است که هنوز میتواند کارهایش را انجام بدهد درحالی که شورت بچه هایش را از پا در می آورد. چیزهایی از این قبیل. کاراکتر هافمن احتیاج به فاصله ای میان او و واقعیتی که او در حال انجام ان هست، دارد. او در حال انجام یک بازی کامپیوتری است.

شما با داستانی روبرو هستید که یک داشتان عاشقانه هم در آن وجود دارد و هنوز کاراکترها نمی توانند همدیگر را لمس کنند. این چه حقه ای بود؟

اسکات: فیلم با عایشه شروع می شود که وابسه به یک قوم است. در حقیقت او یک دختر فرانسوی در سفارت بود. من از دیوید پرسیدم که چطور است این کاراکتر را با یک دختر بومی عوض کنیم چون من احساس می کردم که مهم نبود که او از چه شاخه ای باشد. از آنجایی شروع شد که فریس به منطقه و فضایی که در آن بود و فرهنگ آنها وابستگی پیدا میکند و از آنجا خوشش می آید. پس او به آن نهار کوچکی که با عایشه دارد می آید در حالی که عایشه مجبور است کس دیگری را که خواهرش با دو بچه است را با خودش بیاورد. بعد از آن عایشه می گوید”خواهرم می خواهد که به آمریکا برود” فریس می گوید “خب، اگه میخوای، میتونم واسش پاسپورت جور کنم” عایشه می گوید”درباره اینجور چیزا شوخی نکن” فریس می گوید “نه، جدی گفتم.” پس شما وابستگی او را به آن مکان ویژه احساس میکنید و بعد چیزی که بسیار جالب است او طوری بار آمده است که بعضی ها ممکن است آن را مسخره و یک جنایت بدانند اما من فکر میکنم که این بیشتر از ظاهر قرآن است که او نمی تواند لمس کند و با کسی دست بدهد. پس شما باید یک همراه داشته باشید و نمی توانید با نامحرم دست بدهید تا وقتی که شما کاملا نامزد کرده اید و رابطه ای تصدیق شده دارید. پس ما میبینیم که جامعه ای که آنها در آن زندگی میکنند با جامعه امروزی خودمان بسیار تفاوت دارد. نکته مثبتی که هست ارزیابی کردن این دو جامعه است و اینکه چطور آنها محتاط تر عمل میکنند.

این سوال برای راسل و ریدلی است. یکی از بهترین فیلم هایی که شما باهم کار کردید، “یک سال خوب” بود. آیا فیلم دیگری در ذهن دارید که در آن سرها از بدن جدا نشود؟
کرو: بله، یکی دیگه در ذهن داریم که اسمش “یک سال خوبتر” است.

اسکات: فکر کنم چیزی که واقعیته، مردم از راسل انتظار فیلمی را ندارد. بلکه از من انتظار دارند. همیشه باید منتقد خودمان باشیم و زود قضاوت نکنیم. “یک سال خوب” تجربه بسیار نشاط آوری بود که همه ما را به وجد آورده بود. پروسه کاری ما در طول ساختن فیلم بسیار سریع گذشت و خاطرات خوبی از آن داریم. خوشحالم که شما از آن خوشتان آمده است. و فعلا هم چیزی در ذهن برای ساختن چنین فیلمی ندارم.

لئو می تونی درباره کارکردن با مارک استرانگ توضیح بدی؟ بازی خیلی خوبی داشت.

دی کاپریو: کاملا درسته. بازی فوق العاده ای داشت. او یکی از آخرین نفراتی بود که به جمع فیلم اضافه شد. او در انگلستان کارهای تئاتری بسیاری انجام داده است. کاملا به درون نقش رفته بود و بسیار واقعی آن را انجام داد. او کاملا با کاراکتر یکی شده است و آن را در آغوش گرفته است. تقریبا آخرین هفته فیلمبرداری او به جمع ما اضافه شد اما فوق العاده ظاهر شد.

ریدلی میتونی درباره صحنه شکنجه توضیح بدی؟ چطور میدونی که آن صحنه چقدر باید طول بکشه؟ چطور میدونی که آن صحنه برای بیننده ها که فیلم را می بینند زیاد نیست؟
اسکات: تجربه. بعضی اوقات استودیو به من می گوید که “این زمخته” منم میگم”صبرکن، به من پول میدن که زمخت باشم، باشه؟” چون آن یک فیلم وحشتناک بود. در این مثال، صحنه همیشه حقه ای بود بخاطرا ینکه ما یک کلیشه وحشتناک را اجرا می کردیم اما آن کلیشه واقعی و ترسناک بود. من میل ندارم که تحقیفات زیادی انجام بدم و همین که یک صحنه سربریدن رو ببینم، برام کافیه. هر چند که آن بسیار قابل وصول بود اما میلی به نشان دادنش نداشتم. باور کنید، من تهوع آور نیستم و با دیدن این صحنه ها خودم هم حالم بهم میخوره. اما من سعی کردم که این صحنه به بهترین شکل ممکنه اجرا شود و طوری که بیننده را آزار ندهد.

رابین هود را تمام کردید؟

کرو: نه هنوز شروع نکردیم. این کار از اون کارهای است که میخواهیم مدتی زمان بگذرد تا بهتر بتوانم اجرایش کنم چون نمی خوام آن را انجام بدهم تا وقتی که احساس کنم آن را به بهترین شکل بازی کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به طبع رسیده در سرزمین سینما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:1  توسط فرید عباسی  | 

 

دیوید لینچ، عصاره سورئال

دیوید لینچ، عصاره سورئال

دیوید کیث لینچ (David Keith Lynch) متولد ۲ ژانویه ۱۹۴۶ در میسولا، منهتن. او کارگردان، فیلمنامه نویس آهنگساز، بازیگر نقاش و عکاس آمریکایی است. لینچ تابه حال سه نامزدی اسکار برای فیلم های “مرد فیلم نما”، “مخمل آبی” و “بلوار مالهالند” به دست آورده است و از جشنواره های ونیز و کن هم جوایزی را کسب کرده است. لینچ بعد از ساختن فیلم “مخمل آبی” و سریال موفق تلویزیونی “تویین پیکس” شهره خاص و عام شد.

بقیه در ادامه مطلب                       منتشر شده در سرزمین سینما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:19  توسط فرید عباسی  | 

بعضی ها داغشو دوست دارند: تحلیلی از راجر ایبرت

بعضی ها داغشو دوست دارند: تحلیلی از راجر ایبرت

نام فیلم: بعضی ها داغش را دوست دارد (Some Like It Hot)

کارگردان: بیلی وایلدر

بازیگران: مرلین مونرو، تونی کرتیس، جک لمون

منتقد: راجر ایبرت

این فیلم در رتبه هشتاد و دوم، از لیست دویست پنجاه تای برتر دنیا قرار دارد.

عجب کار طبیعت و هنری است این مرلین مونرو، او هنوز که هنوز است به شمایل بعضی از بازیگران کلاسیک سینما تبدیل نشده است و هر وقت که او را می بینیم به نظر می رسد که هر بار خودش را از نو می سازد. او این موهبت را دارد که دیالوگ هایش را به نوعی الهام آمیز بیان می کند، همانطور که در سکانسهای او در “بعضی ها داغشو دوست دارند” می بینیم. بنگرید به جایی که او و تونی کرتیس دیالوگ های یک خطی را یک به یک همانند یک سیب زمینی داغ به یکدیگر پاس می دهند. مونرو خودش را درون لباسی رانده است که شور و شوق جوانان را بر می انگیزد و مردان را به آرزویی دست نیافتنی فرو می برد در حالی که او به رابطه عاطفی بی توجه است. لمون در حالی که به شیوه ای پرستش گرایانه او را می نگرد به کورتیس می گوید”ببین چطور حرکت میکنه، مثل ژله فنری میمونه، باید یه جورایی ساخته دستگاهی چیزی باشه، بهت گفته باشم این دختره یه چیز دیگه س.”

کمدی سال ۱۹۵۹ وایلدر یکی از ارزشمندترین گنج های تاریخ سینماست. فیلمی الهام انگیز، هنری و ستودنی. فیلمی که درباره هیچ چیز نیست مگر رابطه ی عاطفی. در حالی که هنوز آن طور وانمود می کند که درباره جنایت و حرص و طمع است. مکتب سرخوشانه وایلدر، زیر پوستی است. پس می توان گفت همه بر اساس نظریه اصلی داروین رفتار می کنند. ما طرفی از احساس آنها نسبت به یکدیگر را می بینیم، طرف کور آن را. کورتیس فکر می کند که تنها خواهان رابطه است، مونرو در این فکر است که فقط و فقط پول میخواهد و اما زمانی درمی یابند که محظوظ یکدیگر شده اند، متحیر می شوند.

ساختار فیلم، کمدی اسکروبال است. کورتیس و لمون در نقش دو نوازنده شیکاگوئی ظاهر می شوند که بعد از آنکه شاهد قتل عامی در روز ولنتاین می شوند، از ترس کشته شدن، خودشان را به شکل دو زن در می آورند. آن دو به دسته ارکستری ملحق می شوند که  در راه فلوریدا برای انجام مراسم و تمامی اعضای آن دختر هستند. مونرو خواننده است و همیشه رویای این را در سر دارد که با یک میلیونر ازدواج کند اما همیشه نالان است که “چرا همش بد شانسی میارم.” کورتیس مجذوب جذبه مونرو شده سات و خودش را در شمایل یک میلیونر جا می زند تا بتواند مونرو را به دست آورد. اما مونرو مجذوب پول است و به کورتیس درسهایی عاشقانه می دهد. روابط آنها با یک کمدی سطح پایین آمیخته می شود در حالی که لمون با یک میلیونر واقعی (با بازی جو ایی براون) نامزد میکند. کورتیس به لمون خرده میگیرد و می گوید”تو که دختر نیستی، یه مردی، چطور یه مرد با یه مرد دیگه ازدواج می کنه؟  “لمون”بخاطر امنیت.” فیلم مقایسه شده است با فیلم های کلاسیک براردان مارکس بخصوص تعقیب و گریز خنده دار آنها در یک هتل.

تک گویی مونرو را ملاحظه کنید “میخوام تو دوستم داشته باشی.” موقعیت تا جایی که امکان داشته است بنیادی (Basic) است. دختر خوشگلی در مقابل ارکستر ایستاده است و در حال خواندن ترانه ای است. مونرو و وایلدر آن را به یکی از هپنوتیزم کننده ترین و پرسرو صدا ترین صحنه های عاشقانه سینما تبدیل کرده می کنند. مونرو لباسی اغواکننده پوشیده است. وایلدر او را در مرکز توجه و زیر نور افکن قرار می دهد. وایلدر نور را طوری روی او متمرکز کرده است که از کمر به بالای او را آنطوری که فیلم های دیگر به سادگی نشان می دهند، نشان نمی دهد. او طوری زیر نور بدنش را حرکت می کند و آواز میخواند که همه را مجذوب خودش می کند. برای درک کردن این صحنه باید این را درک کنید که چرا هیچ بازیگر دیگری اعم از زن یا مرد آن جذابیت را با دوربین ندارد در حالی که مونرو آن را دارد.

رسیدن به این جذابیت آنقدر ها هم ساده نیست. بزرگان سینما”بعضی ها داغشو دوست دارند” را احاطه کرده اند. کورتیس یک بار جایی گفت که بوسیدن مونرو مثل بوسیدن هیتلر می ماند. مونرو در بیان کردن حتی یک خط هم بسیار مشکل داشت. مثلا در جایی که در کشوها را باز می کند، می گوید “بوربن (نوعی نوشیدنی) کجاست؟” در حالی که وایلدر در چند جای کمد این خط را نوشته بود. بی قاعدگی و اختلالات روانی مونرو در سر فیلمبرداری باعث دشواری کار می شد. اما استودیوها بسیار در پی قرار دادن او در فیلم هایشان نسبت به دیگر بازیگران زن بودند، به این خاطر که آنها نتیجه کار با مونرو را بعدا در روی پرده می دیدند و آن چیزی جادویی بود. به آخرین برداشت”بوبرن کجاست؟” بنگرید. مونرو کاملا بی اختیار به نظر می رسد و همچنین به برداشت مشهور روی کرجی نگاه کنید، جایی که کورتیس ادعا می کند که هیچ زنی نمی تواند او را تحریک کند و مرلین توانسته این کار را به بهترین شکل انجام دهد. مونرو، کورتیس را می بوسد، اما نه بخاطر هوس و شهوت بلکه از روی ترحم و دلسوزی و بسیار شیرین این کار را انجام میدهد همانند اینکه هدیه ای را به کسی می دهید یا جراحت کسی را پانسمان می کنید. شما به یاد می آورید که کورتیس درباره او چه گفت اما وقتی که شما آن صحنه را نگاه می کنید تمام چیزی که فکرتان را مشغول می کند، این است که هیتلر باید یک ماچ کننده فوق العاده ای بوده باشد!


فیلم در واقع درباره کاراکترهای لمون و کورتیس است و همچنین بازیگران نقش دومِ عالی دارد. (جو ای براون، جورج رافت، پت او برایان). اما مونرو در هر فیلمی که باشد، بیننده را می رباید. هنگامی که او در سکانس ها حضور دارد تقریبا تماشا کردن غیر ممکن می شود و انگار فقط او در صحنه وجود دارد. بازی کورتیس در سکانس های همراه با مونرو تحسین برانگیز است و همانطور که می دانید مونرو می بایست در هر سکانس چندین برداشت متوالی داشته باشد. بازی کورتیس هنوز هم تازه و زنده است و بازی خوب او با دیالوگ های ماندگارش در فیلم، همانند صحنه ای که او برای اولین بار مونرو را در سال ملاقات می کند و خودش را به عنوان یک ثروتمند جا می زند و به تقلید از لهجه کری گرانت جملاتی را بر زبان می آورد. نگاه کنید به صحنه اغوا کننده او با مونرو در کرجی و شیوه ای که او با مونرو ساده دل، بی ریا بازی می کند.

همچنین نگاه کنید به ابتکار وایلدر در مخفی کردن نماد رابطه عاشقانه ی آشکار در نمایی ساده و بی تکلف. هنگامی که مونرو برای اولین بار کورتیس را می بوسد، در حالی که هردو به طور افقی روی کاناپه قرار دارند، توجه کنید به اینکه چطور کورتیس کفش چرمی اش را، پشت سر مونرو بلند می کند. آیا وایلدر قصدی از این کار داشته است؟ بدون شک. توجه کنید که اندکی بعد میلیونرِ سرد (از نظر تمایلات) اعتراف می کند که بهبود یافته است. او می گوید”حس جالبی در نوک انگشتان پاهام دارم، انگار دارند روی یک شعله ملایم کباب می شوند” مونرو در جواب می گوید”پس بیا یک کنده دیگر رو آتش بذاریم.” فیلمنامه نوشته شده توسط وایلدر و دایموند به طریقی شکسپیری است. از آن رو که برشی بین کمدی سطح بالا و سطح پایین ایجاد میکند. برشی بین قهرمان ها و دلقک ها. کاراکتر کورتیس قادر به تمام کردن سفر پرخطرش است به این خاطر که با مونرو از لحاظ جنسیت مخالف است. اما لمون در نیمه راه گیر می کند. پس کورتیس در حالی که در بالای پله ها با مونرو عشق بازی میکند، لمون در یک موقعیت کمدی اسکروبال با جو ای براون قرار دارد. رمانس آنها از بیخ مشکل دارد (چون هر دو یک جنسیت دارند). کاراکتر براون قبلا ازدواج کرده است و از زنش هم جدا شده است اما لمون نقشه کشیده است که برای خرجی و نفقه با او ازدواج کند.

اما هر دوی آنها از معاشقه با دیگری بسیار لذت می برند. هنگامی که کورتیس و مونرو در کرجی براون هستند، لمون و براون در حال رقصیدن، آن هم در صحنه ای فوق العاده زیبا و بی عیب و نقص هستند. آنها در حال رقص یک شاخه گل رز را که در دهانشان قرار دارد را به یکدیگر پاس می دهند و هر بار یکی از آنها گل را در دهان قرار می دهد. لمون صحنه ای بسیار خنده دارد دارد. صبح روز بعد از رقص، روی تخت اش دراز کشیده است و هنوز نئشه است و در حالی که با یک ساز در دستش می نوازد، نامزدی خود را با براون اعلام می کند.


کورتیس: “ماه عسلو چیکار میکنی؟” براون: “براون میخواد به اطراف دریای مدیترانه بریم اما من دوست دارم به سمت آبشار نیاگارا سفر کنیم!”

هر دو نفر، کورتیس و لمون، در حال تمرین کردن یک نیرنگ بی رحمانه هستند. کورتیس مونرو را دارد و فکر می کند که مونرو با یک میلیونر طرف است. براون هم فکر می کند که لمون یک زن است. اما فیلم قبل از اینکه کسی آسیبی بیبند، به طور سخاوتمندانه ای، تعادل را برقرار میکند. هردو، مونرو و براون حقیقت را در می یابند اما اهمیت نمی دهند و بعد از اینکه لمون فاش می کند که یک مرد است، براون یک دیالوگ جاودانه و ماندگار در تاریخ سینما می گوید. اگر فیلم را دیده باشید می دانید که این دیالوگ چیست و اگر ندیده اید، باید حتما برای اولین بار از زبان خود براون آن را بشنوید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشر شده در سرزمین سینما.

پ.ن: بعضی از کلمات به دلیل ترس از "مشترک گرامی شدن" معانیشان تغییر یافته است. (همانند رابطه عاطفی و ....)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:51  توسط فرید عباسی  | 

 

گفتگو با کن لوچ و پل لاورتی پیرامون فیلم "دنیای آزادی است"

کارگردان و نویسنده درام مهاجرانه ی "دنیای آزادی است" درباره روابطشان هنگام کار صحبت می کنند. درباره زمانی که به هالیوود رفتند و این که چطور با هم کار می کنند. گفتگوی زیر مباحثه ای سه نفره میان خبرنگار مجله گاردین، سیمون هاتنسون، کن لوچ و پل لاورتی است.

بقیه در ادامه مطلب....                                                                         (مترجم: فرید عباسی)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:30  توسط فرید عباسی  | 

پل نیومن: کسی که میخواست محبوب مردم باشد

پل نیومن: کسی که میخواست محبوب مردم باشد

توسط راجر ایبرت

 

پل نیومن بازیگری توانا و انسانی وارسته در سن ۸۳ سالگی درگذشت. بر طبق گفته سخنگوی او این ستاره پرفروغ سینما روز جمعه در خانه اش در connecticut درگذشت. علت مرگ هم سرطان ریه اعلام شد و نیومن هم این اواخر اصرار بر این داشت که میخواهد در خانه خودش بمیرد.

او زندگی طولانی و فعالی را سپری کرد. او در بسیاری حوزه ها از جمله بازیگری، کارگردانی، مدافع حقوق بشر، فعال سیاسی، راننده مسابقه و مالک کمپانی غذای”نیومن” ظاهر شد.

بعد از گذراندن مدتی در جنگ جهانی دوم به عنوان توپخانه چی، نیومن شروع به خواندن درس بازیگری در کالج کنیون کرد و به سرعت خودش را به عنوان ستاره ای روی پرده سینما دید. کار او در برادوی در سال ۱۹۵۳ و بازی در نمایشنامه ای به اسم”گردش” شروع شد. او اخیرا به دنبال کارگردانی نمایشنامه ای بود به اسم”موشها و مردها” که به علت وخیم شدن بیماری اش و قادر نبودن به اجرای کار، ناتمام ماند.

در سال ۱۹۵۴ او اولین فیلمش را به اسم”جام نقره ای” بازی کرد و بعد از آن به مدت ۵۰ سال، نیومن به عنوان ستاره ای بی همتا و دوست داشتنی در هالیوود شناخته می شد. او یکی از ورثه مارلون براندو و دیگر دانش آموختگان اواخر دهه ۴۰ متد اکتورز به شمار می آید اما سبک بازیگری او بیشتر ناتورالیستی بود تا اینکه تحت تاثیر سبکی باشد. در اواسط حرفه اش او بیشتر نقش های ضد قهرمانانه بازی میکرد تا قهرمان. او این گذر را به سرعت با تبدیل شدن از یک جوان هوس باز به یک آدم جا افتاده در حرفه اش طی کرد.

او تقریبا ۶۰ فیلم در کارنامه اش دارد. نیومن نه بار نامزد دریافت جایزه اسکار شد و برای بازی در فیلم”رنگ پول” به کارگردانی مارتین اسکورسیزی توانست آن را به دست بیاورد. او همچنین در سال ۱۹۸۶ برنده جایزه افتخاری آکادمی اسکار و در سال ۱۹۹۴ برنده جایزه بشر دوستانه ژان هرشالت شد. او ۵ فیلم را در مقام کارگردان ساخت که در چهار تای آنها همسرش”جوان وود وارد” در آن بازی دارد و در یکی از آنها به اسم”راچل راچل”(۱۹۶۸) همسرش نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر زن و نیومن نامزد بهترین کارگردانی شدند.

جدا از بازیگری، نیومن در نقش یک راننده، یک فعال سیاسی و همچنین مالک شرکت غذای”نیومن” موفق ظاهر شد. نیومن راننده بسیار ماهری بود. او در سال ۱۹۷۲ رانندگی را به صورت حرفه ای آغاز کرد و تا سال ۱۹۹۵ ادامه داد.

در سال ۱۹۸۲ او شروع به تولید مواد غذایی به اسم”خودِ نیومن”(newman’s own) کرد. این تولیدات شامل دستور تهیه سالاد مخصوصی بود که خودِ نیومن آن را درست کرده بود. او یک بار گفته بود که “چیز خجالت آور اینه که سالاد های من بیشتر از فیلم هام فروش داره”. تمام سود این شرکت که بالغ بر ۲۵۰ میلیون دلار بود، تماما به خیریه داده شد. و اکنون این شرکت نمایندگی های زیادی در سایر کشورها از جمله فرانسه، ایرلند، اسرائیل و … دارد.

چطور میتوانید بهترین نقش نیومن را انتخاب کنید؟ او با بسیاری از کارگردانهای صاحب سبک دنیا از جمله مارتین اسکورسیزی، سیدنی لومت، مارتین ریت، ریچارد بروکس، اوتو پریمنگر، آرتور پن، آلفرد هیچکاک، جورج روی هیل، رابرت التمن و برادران کوئن همکاری کرد.

او نقش جاودانه ای در فیلم “بوچ کاسیدی و ساندانس کید” (۱۹۶۹) همراه با همبازیش رابرت رد فورد داشت. آن دو بار دیگر در سال ۱۹۷۳ در فیلم “نیش” باز هم همبازی شدند. اولین نامزدی او برای اسکار از فیلم”گربه روی شیروانی داغ”(۱۹۵۸) شروع می شود. و از آن به بعد برای فیلم های “بیلیارد باز”(۱۹۶۱)، “لوک خوش دست”(۱۹۶۷)، “غیبت مالیس”(۱۹۸۴)، “رای”(۱۹۸۲)، “رنگ پول”(۱۹۸۶)، “هیچکس احمق نیست”(۱۹۹۴) و “راه تباهی”(۲۰۰۲).

آخرین فیلم عمده اش”راه تباهی” بود که در شیکاگو فیلمبرداری شد. او نقش رئیس یک باند تبهکار را بازی میکند و همبازی اش تام هنکس است. تام هنکس از بازی با او بسیار شگفت زده شده بود و جایی گفت”اوه خدای من! من در فیلمی بازی میکنم که مستقیما پل نیومن رو نگاه میکنم. این اتفاق چطور افتاد؟” او همچنین چند فیلم تلویزیونی و چند کار صدا پیشگی در پرونده اش دارد.

من او را چندین بار از نزدیک دیدم و خاطره انگیزترین آن «سال ۱۹۶۸بود در اکران “بوچ کسیدی و ساندس کید”. بله، چشم های او آبی است. خیلی آبی. او راحت بود و خوش مشرب. هنگام تماشای فیلم گهگاهی می خندید و بعضی اوقات هم جرعه ای آبجو می نوشید. او هیچ گاه محافظ شخصی نداشت و از مردم دور نبود و هیچ گاه هم از شهرتش سو استفاده نکرد. یکی از دلایلی که چرا او و وود وارد در connecticut زندگی می کردند این بود که یک زندگی راحت و معمولی داشته باشند و از فضای شلوغ هالیوود دور باشند.

بیننده ها با بازی او ارتباط خوبی برقرار می کردند. من در نقدی که بر لوک خوش دست نوشتم گفته ام که “آیا بازیگر دیگری غیر از پل نیومن می توانست این نقش را آنطور که او اجرا کرد بازی کند؟از ستارگان آن زمان قادر به انتخاب کسی نبودم. وارن بیتی؟ استیو مک کویین؟ لی ماروین؟ آنها بازیگران بزرگی بودند اما آن لبخند نیومن و چشم های آبی و معصوم نیومن را نداشتند. نگاه کنید به صحنه ای که او مادرش را طوری در آغوش میگیرد که می داند دیگر هرگز او را نمی بیند. یا به آخر تلخ فیلم جایی که او را”وحشیِ زیبا” خطاب میکنند. آیا می توانستند همین دیالوگ را برای لی ماروین به کار ببرند؟

 

نیومن سال ۱۹۲۵ در بلندیهای شاکر در اوهایو به دنیا آمد. از ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۸ همسر جکی وایت بود. حاصل این ازدواج یک پسر بود به اسم اسکات و دو دختر به اسم های سوزان و استفانی. پسر او بر اثر مصرف بیش از اندازه مواد مخدر در سال ۱۹۷۸ مرد و بعد از آن بود که نیومن یک مرکز ترک مواد مخدر را تاسیس کرد. در سال ۱۹۵۸ او با جوان وود وارد ازدواج کرد. آن دو سه دختر به نام های النویر، ملیسا، و کلاری دارند.

 

نیومن بخاطر شکسته نفسی اش شهره بود. در کتابی که توسط لارنس جی کوئرک درباره نیومن نوشته شده است، جمله ای از نیومن آورده شده است که میگوید “دوست دارم بعد از مرگم از من به عنوان کسی که سعی بر آن داشت مردم را به همدیگر نزدیک کند و به عنوان جزئی از زمانه باشد، یاد شود. به عنوان کسی که میخواست نزد مردم محبوب باشد و از او به عنوان از خود راضی یاد نشود.”

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: این نوشته در روزنامه بانی فیلم به مورخ 14/7 به طبع رسیده است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:27  توسط فرید عباسی  | 


راجر ایبرت


جان مک کین، خوشم نمیاد ازت. کاری به مسائل پیرامون ندارم، منظور من رفتار و شخصیت شما است. در طول مناظره از نگاه کردن به چشمان باراک اوباما حذر کردی. اصلا او را حتی برای یک بار هم نگاه نکردی. حتی در آخر مناظره که با هم دست دادین، به دست های او نگاه کردی و نه به صورتش.{بقیه در ادامه مطلب}


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:14  توسط فرید عباسی  | 

آیا میتوان “کشتن مصلحت آمیز” را فیلم نامید؟

آیا میتوان “کشتن مصلحت آمیز” را فیلم نامید؟

“کشتن مصلحت آمیز” دومین فیلم دنیرو و پاچینو است که رو در روی هم قرار میگیرند. آنها نقش دو کارآگاه را بازی می کنند که در جستجوی قاتلی زنجیره ای هستند.

انتظار چه را بکشیم: اولین بار که درباره درام کشتن مصلحت آمیز و بازی دو کارآگاه در آن شنیدم، بسیار هیجان زده شدم. می دانم که این روزها فیلم های پلیسی کمی کلیشه ای هستند اما بعضی وقتا داستان های این گونه فیلم ها به گونه ای تبدیل می شوند که مردم حتی فکرش را هم نمی کنند. همیشه اکشن قوی، کاراکتر های خوب که به تدریج پیشرفت می کنند و البته تعقیب و گریز های نفس گیر وجود دارد. این فیلم به نظر می رسد که همه اینها را داشته باشد علاوه بر آن داشتن دو بازیگر که میتوان آنها را از زمره بزرگترین بازیگران تاریخ سینما دانست. آل پاچینو و رابرت دنیرو. متاسفانه این فیلم بسیار ساده و قابل پیش بینی است که حتی می توان منتظر دی وی دی آن بود و فیلم را در سینما ندید. استعداد این دو بازیگر بزرگ به واقع در این فیلم تلف شده است به این خاطر که هم فیلمنامه و هم کارگردان ناچیز تر از آنی هستند که بتوانند بازیگرانی بزرگ در این حد را پذیرا باشند. در حقیقت از همان ابتدای فیلم بیننده دلسرد و ناامید می شود، مگر اینکه بودن این دو بازیگر بزرگ کمی به کیفیت فیلم بیافزاید.

بدترین قسمت این فیلم را میتوان فیلمنامه آن نامید که توسط راسل گوریتز (مرد نفوذی) نوشته شده است. دلیل بد بودن فیلمنامه به این خاطر است که او آن را به عنوان یک متن مستقل ننوشته است، بازیگرانی را جمع کرده و فیلمی را ساخته است. در عوض این فیلم فرصتی را به وجود آورد که دنیرو و پاچینو را کنار هم قرار دهد.

این دو بازیگر سالهاست که با هم دوست هستند و همیشه این آرزو بوده فرصتی پیش بیاید که این دو بازیگر پروژه ای دیگر را با هم انجام دهند و سکانس های بیشتری را در کنار هم نسبت به فیلم قبلیشان داشته باشند. (این دو بازیگر در فیلم پدرخوانده ۲ هیچ صحنه با همی را نداشتند و تنها در یکی دو صحنه کوتاه در فیلم مخمصه با هم بودند). قصد بوده که فیلم این دوبازیگر را به عنوان دو کارآگاه نشان دهد و می شود گفت که تقریبا آنها در سرتاسر فیلم با هم هستند. هر چند که آنچنان هم که صدا کرده فیلم بزرگی نیست به این خاطر که نقش های این دو بازیگر بسیار شبیه به هم است. قسمت های بازی آنها تقریبا همیشه حکمفرما، خوش سخنانه و برجسته است. هر دوی آنها همیشه در کنترل هستند و عاشق منولوگ گفتن هستند.

در نتیجه، فیلم نامه ای که گورتز نوشته است حول محور این دو کاراکتر می گردد که تقریبا مساوی هستند. کارآگاه دیویدترک (رابرت دنیرو) و کارگاه توماس روستر (آل پاچینو) (تمام کارآگاهان باید اسم مستعار داشته باشند.) این دو کارآگاه نترس هستند و از قوانین برای گرفتن جنایتکاران اطاعت نمی کنند و از این نمی ترسند که جنایتکاران را پشت بارها به باد کتک بگیرند. معمولا در فیلم های پلیسی به گونه ای مغایرت بین دو شریک وجود دارد که دید آنان و شخصیت های گوناگونشان را با هم مقایسه می کند. هنوز در این فیلم این را برگزیده اند که با دو کاراکتر مشابه کار کنند که چندان تفاوتی با هم ندارند. در این فیلم این دو کارآگاه سالخورده با قاتلی زنجیره ای روبرو هستند که فقط جنایتکاران را به قتل میرساند. او همیشه به عنوان امضا بر روی صحنه قتل قطعه شعری را به جا می گذارد. پیگیران قتل ها از این متعجب هستند که چگونه این قاتل زنجیره ای را دنبال کنند در حالی که او هم افکار این دو را در سر دارد اما شغلشان ایجاب می کند که او را دستگیر کنند. عنوان”کشتن مصلحت آمیز”(ممکن است قبل از اکران تغییر کند) در حقیقت اصطلاحی عامیانه از پلیس ها است که وقتی بنابر وظیفه کسی را می کشند آن را به کار می برند. پس بر طبق این نظریه ما میتوانیم پی ببریم که قاتل زنجیره ای ممکن است یکی از خود پلیس ها باشد. فیلم روی ترک و روستر متمرکز شده است و در جایی تمام سو ظن ها متوجه ترک می شود. پس این بار می توان گفت که روستر قاتل اصلی است و ترک باید او را جایی گیر بیاندازد و به قتل برساند.

مشکل عظیم دیگری در فیلم کارگردان / تهیه کننده فیلم، جان اونت است. اونت مدت درازی است که در هالیوود به سر می برد و تقریبا سی فیلم را تهیه کرده است. آخرین فیلم او با نام”۸۸ دقیقه” که آل پاچینو در آن بازی کرد، دودل بود که آیا آن فیلم را مستقیما روی dvd به بیرون عرضه کند یا اکرانش کند. دلیلش آن است که او همیشه می خواهد که با استودیوهای کوچک و در ننیجه بودجه های کم، سود زیادی را نصیب خودش کند. درباره “کشتن مصلحت آمیز” این مشکل کمی با تهیه کنندگی overtune pictuers و moonlight films برطرف شده است. او تنها توانست یک بودجه شصت میلیون دلاری را برای این فیلم تهیه کند که شاید حتی برای پر کردن اسلحه پاچینو و دنیرو کافی نباشد.

بیشتر فیلمبرداری در connecticut انجام شده است، درحالی که انتظار میرفت فیلم در نیویورک انجام پذیرد. اونت در ابتدا میخواست نگاهی تیره و تار و واقع گرایانه درست همانند فیلم “مرحوم” داشته باشد. متاسفانه محصول اصلی وقتی که بیرون بیاید، ضعیف تر از آن است که حتی بشود با مرحوم مقایسه اش کرد.

آخرین قطعه که به معضل فیلم تبدیل شده است و بسیار قابل توجه هم هست، اثر کلی است که دنیرو و پاچینو را احاطه کرده است. در این لیست یکی از افراد ۵۰ cent است. مردی که بازیگر بسیار بسیار ضعیفی است ولی به گونه ای خودش را به چهره فیلم تبدیل کرده است. او درباره این فیلم مصاحبه ها کرده است، عکسش با دنیرو روی جلد مجله چاپ شده است، هر جا که میرود خودش را به عنوان بازیگری چیره دست میخواند. او حتی گفته بود که با دنیرو دوستان خوبی هستند و رابطه خوبی با هم دارند. خوشبختانه خبر خوب این است که سکانسهای او در فیلم زیاد نیست و تنها در چند صحنه کوتاه با پاچینو و دنیرو ظاهر می شود. اونت در انتخاب او به عنوان بازیگر فقط یک وز وز کننده به فیلمش اضافه کرده است. بقیه بازیگران هم بازیهای تاثیر گذاری انجام نمی دهند.

خلاصه اینکه: “کشتن مصلحت آمیز” بودجه کمی دارد، فیلم چیپی که در نظر دارد خودش را به عنوان فیلمی بزرگ جلوه دهد و به نوعی به پدرخوانده بعدی با بازیگرانش تبدیل شود. فیلم بسیار خام درست شده است، فیلم نامه بسیار ضعیفی دارد و کارگردانی هم که افتضاح است. هنوز زمان زیادی وجود دارد که بشود تغییراتی در فیلم ایجاد کرد. هم عنوانش ممکن است تغییر کند و هم اینکه پایان بندی فیلم. ولی باز متاسفانه این را می دانم که کارگردان با خود خواهی هیچ تغییری در فیلم اعمال نمی کند و فیلم هم چیزی چز فیلمی ناامید کننده نخواهد بود.

*مطلب بالا از ایبرت نمی باشد.

**این نوشته قبل از اکران فیلم در سرزمین سینما منتشر شده است.

----------------------------------

خلاصه دو نقد

پیتر تراورس

بعضی از مردم فکر می کنند که بودن پاچینو و دنیرو، ضربه ای است به پشت مردم برای رفتن به سینما و دیدن فیلم. کشتن عادلانه (همچین میتوان اسم آن را پاچینو و باب شو گذاشت) درباره دو کاراگاه کارکشته است که درام قانون و دستور را اجرا میکنند. پاچینو 68 ساله و دنیرو 67 ساله نقش دو کارگاه نیویورکی را بازی می کنند که به دنبال یک قاتل زنجیره ای هستند. قاتلی که آنهایی را می کشد که در دادگاهها جرمشان اثبات نشده است و راست راست در شهر می چرخند. قاتل بعد از قتل هایش شعر هایی را بجا میگذارد که در آنها توضیح میدهد انگیزه اش از کشتن چه بوده. عنوان جالبی دارد...کشتن عادلانه. هی، شاید یک پلیس این کار را میکند؟ شاید آل باشد یا شایدم باب؟ جان اونت تقریبا پنج ماه پیش فیلم دیگری با بازی آل پاچینو به اسم 88 دقیقه ساخت، آیا آن فیلم برای انت کافی نبود؟ تنها دلیلی که چرا این فیلم را میبینیم وجود دو ستاره است. دنیرو و پاچینو در حقیقت اینجا بازی نمی کنند بلکه به این می ماند که همینطوری یه دوری چرخی در فیلم میزنند.، بسیار خب، دیدن آنها در حال پرخاش به آدم بدها جالب است اما این را بدانید که همان صحنه ی فیلم مخمصه به کل دوساعت این فیلم می ارزد.

 

 جیسون ماتلوف

 نام های بزرگ قادر به نجات فیلم نیستند

حرف و حدیث های زیادی بوده است که چرا دیگر آل پاچینو و رابرت دنیرو فیلم های در فیلم های بزرگ ظاهر نمی شوند و در هر فیلمی بازی می کنند. فیلم آخر آنها به کارگردانی جان اونت چیزی بیشتر از یک فاجعه نیست. داستان را که میدانید درباره دو مامور با سابقه پلیس است که به دنبال قاتلی زنجیره ای هستند. دنیرو و پاپینو نقش این دو را بازی می کنند. این دو درگیر ماجرا می شوند تا جایی که مظنون می شوند که ممکن است قاتل یک پلیس باشد. فیلم نامه نوشته شده توسط راسل گرتز(مرد نفوذی) پیچیده و گهگاهی احمقانه است. بعضی وقتا مثل کارتون" underdog" می ماند و بعضی وقتا احساس میکنید که دارید فیلمی از تارانتینو را میبینید. دنیرو و پاچینو چندان کار برجسته ای انجام نمی دهند و بسیار بسیار با همان چند دقیقه بازی در فیلم مخمصه فاصله دارند. هنگامی که بازیگرها فوق العاده بزرگ هستند، تماشای آنها در فیلمی همچون"کشتن عادلانه" کشنده ومهلک است.

   برای دریافت جدیدترین نقد ها مشترک فید ما شوید.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:30  توسط فرید عباسی  | 

موج نو: تولد یک ملت، آغازی بر فصل جدید سینما
نویسنده: فرید عباسی

موج نو: تولد یک ملت، آغازی بر فصل جدید سینما

مقاله ی موج نوی سینمای فرانسه به مناسبت سالگرد پنجاه سالگی این جریان نوشته شده است. در این مقاله سعی شده است تا این جریان مهم سینمای عصر ما با ساده ترین زبان ممکن برای دوست داران جوان تشریح شود. چرا که تنها راه شناخت سینما زبان این هنر والا است. در ادامه سعی می شود که این مقالات را به صورت دنباله دار در آورده تا علاقه مندان بتوانند نهایت استفاده از این بحث ها را ببرند.

موج نو (در زبان فرانسوی La Nouvelle Vague) برچسپی بود که توسط منتقدها به گروهی از فیلمسازان فرانسوی در اواخر دهه ۵۰ و ۶۰ که تحت تاثیر سبک نئو رئالیسم ایتالیایی قرار داشتند، داده شد. هرچند که هیچ وقت حرکتی رسمی در این باب انجام نشد، اما فیلمسازان موج نو با هشیاری و آگاهی شخصی خود سعی در رد فرم سینمای کلاسیک داشتند و میخواستند آن تابو را بشکنند. بسیاری از آنان همچنین با استفاده از این روش توانستند تحولی در جامعه و سیاست زمانه ایجاد کنند. تجربه های رادیکال خود را با فرمی جدید تدوین می کردند، سبک های جدید بصری و شیوه بیانی که، سنت مرسوم محافظه کاری را در هم می شکست.

برخی از پیشگامان برجسته این این جنبش عبارتند از ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، اریک راهمر، کلود چابرول و ژاکوس ریوت که به منتقدان مشهوری برای مجله معروف سینمایی (Cahiers Du Cinema) تبدیل شدند. یکی از بنیانگذاران و متخصصان سینمایی این مجله آندره بازین است که یکی از افراد برجسته در تجلی این حرکت بود. از نگاه منتقدان و مقاله نویسان، آنها پایه و اساسی از موج جدید سینمایی را به وجود آوردند که بعد ها به عنوان تئوری مولف شناخته شد.

به این معنی که کارگردان، نویسنده فیلم خویش است. آنها فیلم ها ساخته شده توسط ژان رنوار و ژان ویگو را تحسین می کردند و همچنین شیوه فیلم ساختن کارگردانهای بزرگ و هنرمند هالیوود نظیر آلفرد هیچکاک، جان فورد و نیکلاس ری را می پسندیدند. آغاز موج نو اینطور بود که بعضی از این کارگردانان مولف فلسفه بیانی خویش را توسط خودشان (کارگردانی خودشان) به فیلم تبدیل کردند و سعی داشتند که آنها را به دنیا القا کنند. جدا از فیلمهای ساخته شده که توسط ژان راچ در این حرکت اجرا شدند، فیلم (Beau Serge, Le) اثر شابرول به نوعی همان سنت گرایی است اما میشود گفت که آغاز موج نو با ساخت فیلم های بلند سینمای فرانسه است. تروفو با فیلم چهارصد ضربه (۱۹۵۹) و ژان لوک گودار با از پا افتاده (۱۹۶۰) موفقیت بین المللی غیر منتظره ای کسب کردند. هردو، هم از نظر منتقدان موفق بودند و هم در گیشه و توانسنتد توجه جهان را به فعالان موج نو جلب کنند و این مکتب را رشد و نمو بدهند. تکنیک ها و کاراکترهای رسم شده دیگر شخص اول مطلق فیلم نیستند، به طوری که سینمای کلاسیک اینطور بود.

لوئیس مالی بعضی اوقات به اشتباه به عنوان کارگردان موج نو خوانده می شود اما او هیچوقت عضوی از جمعیت Cahiers De Cinema نبوده است و سبک فیلمسازیش تا اندکی، به مولف بودن شباهت دارد.

وقتی پرسیده می شود که موج نو از کجا آغاز شد، بسیاری به مجله معروف سینمایی Cahiers Du Cinema اشاره می کنند. چابرول، روهامر، ریویت و بقیه، با این ایده که توسط مجله به بیرون القا شد با یکدیگر هم آوا شدند و آن را از طریق مجله منتشر کردند تا بتواند در آینده حرکتی علیه سینمای کلاسیک فرانسه باشد. موج نو فرانسه تقریبا بین سالهای ۱۹۵۸ و ۱۹۶۴ به وجود آمد، اگر چه موج نو فرانسه در اواخر ۱۹۷۳ به اوج محبوبیت خود رسید.

تکنیک های فیلم:
فیلم ها شامل متدهای جدید بیان زندگی بشری هستند. همانند برداشت هفت دقیقه ای یک صحنه (مثل صحنه مشهور سکانس ترافیک در فیلم “آخر هفته” اثر ژان لوک گدار). همچنین فیلم تم های وجودی بشر را به نمایش میگذارد. مثل استرس افراد، احساس معلق بودن و احساس پوچی. استفاده از دوربین های کم وزن، نورها و تجهیزات صدا به کارگردانان موج نو این اجازه را داد که بتوانند در خیابانها فیلمبرداری کنند و آن را بر استودیو ترجیح دهند. دوربین های سبک و سیار به عنوان علامت تجاری این جنبش در آمدند. با برداشتهای بلندی که بازیگران را در خیابانهای پایینی فرانسه دنبال می کنند.

بسیاری از کارگردانان موج نو با بودجه های اندک کار می کردند و اغلب در آپارتمانهای دوستانشان فیلمبرداری می کردند و از دوستان کارگردان به عنوان بازیگر و خدمه استفاده می کنند. همچنین کارگردانان تحت فشار بودند که با تجهیزات اندک کار کنند. بازیگری فیلم همیشه یک مسئله جدی بود. از این رو تلاش برای ساخت فیلم، فیلم را به شیوه ای خلاقانه در می آورد. برای مثال فیلم از پا افتاده اثر ژان لوک گدار در چند صحنه، از برداشت های پرشی استفاده می کند. در حالی که می بایست در یک برداشت بلند آنها فیلمبرداری می شدند. کارگردانان برداشتهایی که از نظر خودشان تاثیر گذار نبود به سادگی از وسط فیلم حذف کردند.

شیوه جدید موج نو در سینما نگاه تازه ای را به سینما آورد با دیالگوی اصلاح شده، برداشت های سریع و برداشتهایی که ۱۸۰ درجه موقعیت دوربین را تغییر می دهد. گفت و گوهای دونفره، انتخاب لوکیشن های سرسری، پرهیز از تاثیر گذاشتن روی بیننده، دیالوگ هایی بی ربط و بسیار عادی. در اصل، فیلمسازان موج نو هیچ قصدی برای تاثیر گذاشتن بر بیننده نمی کردند و اینکه بخواهند بیننده را در حالتی تعلیق آمیز نگه دارند. در حقیقت آنها می خواستند به بیننده این را نشان دهند که فیلم فقط حرکتی است روبه جلو و قصد این را ندارد که بیننده را به تفکری عمیق وا دارد. نتیجه هم صحنه هایی بود بسیار بی ربط بدون هیچ گونه پیوستگی بین سکانس ها. یا بازیگری که شخصیتش در دو صحنه با هم تفاوت دارد. یا سکانسهایی که بازیگران مستقیما لنز دوربین را نگاه می کنند.

از نگاهی دیگر می توان کمبود بودجه، چنین فیلمسازانی را به وجود آورد و اینکه بعد از مشکلات عمده اقتصادی بعد از جنگ جهانی دوم در فرانسه، فیلم سازان به دنبال ساختن فیلم هایی کم بودجه و معمولی بودند. در واقع این دسته فیلمسازان از هرچه دم دستشان بود استفاده می کردند تا بتوانند فیلمی کم خرج تهیه و آن را روانه سینما کنند.

--------------------------------------------------
پ.ن: به اطلاع خوانندگان این مطلب برسانم که مطلب فوق از راجر ایبرت نمی باشد و فقط ترجمه ای است از مطلبی درباره این جریان در یک وب سایت سینمایی. دوستان عزیز هفتان ذکر کرده اند "ترجمه مقاله ای از «راجر ابیرت» منتقد مشهور آمریکایی که به مناسبت پنجاه سالگی این جریان نوشته شده است." . این مطلب از راجر ایبرت نمی باشد. اما در همین زمینه بنده نقد ایبرت بر فیلم چهار صد ضربه را ترجمه کرده ام که آن را میتوانید از اینجا ببینید.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:46  توسط فرید عباسی  |