عشق مادر به فرزند: تحلیلی بر جدیدترین اثر کلینت ایست وود
|
راجر ایبرت/ هنگام دیدن “بچه اشتباهی” کلینت ایستوود احساس همدردی و
سپس خشم به من دست داد. فیلم ماجرای حقیقی یک مادر است که پسر کوچکش
ناپدید می شود و به دنبال آن سازمان فاسد پلیس لس آنجلس به هم می ریزد.
آنجلینا جولی نقش کریستین کالینز، مادر یک پسر ۹ ساله به اسم والتر که در
ماه مارس سال ۱۹۲۸ مفقود می شود را بازی می کند. چند ماه بعد، پلیس لس
آنجلس اعلام می کنند که پسر او زنده و سرحال در “دکالب” پیدا شده است.
اما مشکلی وجود دارد. کالینز ادعا می کند که پسر پیدا شده فرزند او
نیست. پلیس لس آنجلس که زیر آتش فساد و بی قانونی گرفتار است، این پرونده
را به عنوان یکی از نمونه های وظیفه اجرایی خوب خودشان بیان می کنند.
هرچند که پسر پیدا شده سه اینچ از والتر کوچکتر است و حتی معلم و همکلاسی
هایش او را تشخیص نمی دهند و طرز ترتیب دندانهای او هم با والتر واقعی یکی
نیست. پلیس کالینز را بیمار “دیوانه” می خواند و او را در بند بیماران
روانی حبس می کنند. اما ناپدید شدن خود او به موضوع یک برنامه صبح رادیویی
یک واعظ به اسم ریو گوستاو بریجلب (جان مالکویچ) که برعلیه فساد پلیس قد
علم کرده است، تبدیل می شود. در این میان، یک کارآگاه مصمم به اسم لستر
ابرا (مایکل کلی) در یک مرغدانی بیرون از وینسول، اجساد ۲۰ پسر جوان را
پیدا می کند.
شیوه روایی ایستوود از داستان همانند ساختار یک “تریلر” بنا نشده است
بلکه سعی در باز کردن گره یک بی عدالتی دارد. روشن است که سردمداران پلیس
لس آنجلس از یک چیز فرمان می برند و محافظت می کنند. از شهرت و اعتبار
تیره خودشان. کالینز به دیگر زنان زندانی دیگر که تنها جرمشان فقط رنجاندن
یک پلیس بوده است ملحق می شود. تاسیسات قضایی آنها را دواخور می کند،
معالجات شک آوری بر آنها روا می دارد و هر معترضی را سر جای خود می نشاند.
بطوری که بیماری ذهنی به عنوان یک جنایت شناخته می شود. این تمام آن چیزی
است که این فیلم برآن بناشده است و براساس یک داستان واقعی درست شده است.

ایستوود یکی از فاخرترین کارگردانانی است که هم اکنون مشغول به کار
است. بعضی اوقات ذکر می کنم که از مردن Fassbinder در سن ۳۸ سالگی و دهه
ها نساختن فیلم برای ما تاسف می خورم. همچنین از ایستوود هم ناراحت هستم
که چرا تا ۴۱ سالگی هیچ فیلمی نساخت. ما نمی توانیم او را به عنوان یک
بازیگر از ذهن هایمان خارج کنیم. اما بسیاری از فیلم های بزرگ او در مقام
کارگردان بعد از “سن بازنشستگی” به وجود آمده اند. بعضی از کارگردانان از
جوانی شروع می کنند و خسته می شوند. اما هنوز دود از کنده بلند می شود.
“بچه اشتباهی”، صراحت و صرفه جویی مربی کلینت ایستوود، دان سیگل، را به
نمایش می گذارد. فیلم حتی یک “جلوه” غیر ضروری را در خود نمی بیند. هیچ
کار تزئینات هنری در آن دیده نمی شود. هیچ شیرین کاری تکان دهنده در آن
وجود ندارد. فیلم یک موسیقی متن (توسط ایستوود) را در خود دارد که شاهکار
نیست اما گوشنواز است. به سادگی داستان بیرحمانه خودش را بیان می کند و
پلیس لس آنجلس را روبروی آن قرار می دهد. “بچه اشتباهی” داستان یک سازمان
است که سر تا پا بر دروغ، تقلب، شکنجه، اعتراف گرفتن به زور، بنا نهاده
شده است و البته سعی در نشان دادن چهره خوبی از خود می باشند.
سازمان پلیس لس آنجلس به اندازه کافی نمایی تاریک از خود به جا گذاشته
است و در فیلم های اخیر بسیار به آن تاخته اند. فیلم هایی همچون”محرمانه
لس آنجلس”، “روز تمرین”و “تراس لاکویو” بسیاری از فیلم ها پلیس های فاسد
را درگیر ماجرا می کنند اما هیچ سازمان پلیسی به صورت دراماتیکی به تصویر
کشیده نشده است. بله، پلیس های قهرمان هم وجود دارند اما آنها مستقل هستند
و تک رو. هری کثیف با تمام مشکلاتش، محتملا این فیلم را تحسین می کند.
جان مالکویچ و جف پیرسون به عنوان وکیلی که پرونده کالینز را قبل از
پلیس ها بررسی می کند، بسیار خوب از عهده نقش شان بر آمده اند. شاید محکم
ترین اجرای فیلم به جیسون باتلر هارنر در نقش گوردن نورثکات قاتل است. نمی
توان کاراکتر او را در یک برگ تشریح کرد. بازی مسحور کننده هرنر هر بیننده
ای را انگشت به دهان می کند. او نقش یک قاتل مریض را بازی نمی کند، بلکه
روح یک قاتل را در نقش می دمد.

فیلمنامه نوشته شده توسط مایکل استرازینسکی در ضمن مختصر بودن، درام
بودن و خلاق بودن، یک داستان حقیقی را بیان می کند. هیچ گاه نمی توان مردی
مثل نورکات را تشریح کرد. تمام پس زمینه زندگی نورثکات بطور عاقلانه ای
توسط ایست وود شرح داده شده است. وهم آور، آنچنان که هست. نورثکات همانند
مردی مثل جان وین، تد بانی و جفری داهمر بر داستان سوار می شود. بطور شگفت
آوری خبیث، غیر قابل توضیح و غیر قابل نفوذ. شما مجبور نیستید برای خبیث
نشان دادن خودتان دندان قروچه کنید.
جولی نقش کریستین کالینز را بدون تزئینات و حواشی اضافی اجرا می کند.
او در یک شرکت تلفنی سرپرست است، عاشق پسرش است، در یک خانه ییلاقی دلپذیر
زندگی می کنند و همه چیز به خوبی پیش می رود. او همانند هر مادری به مفقود
شدن پسرش واکنش نشان می دهد. اما همین که هفته ها به ماهها تبدیل می شوند
و پسری جعلی را به او معرفی می کنند، خشم و غضب او آنقدر اوج میگیرد تا
زمانی که کل ساختار پلیس لس آنجلس را به زیر می کشاند. مالکویچ در نقش
کشیش بسیار پر انرژی است. او در مقام کشیش یک رهبر مقدس نیست که مستقیما
از طرف خدا مردم را راهنمایی کند بلکه یک فعال مذهبی است. و یک چیز دیگر،
شما دوست دارید، پسری را که به جای والتر اصلی به کالینز تحویل داده می
شود را بغل کنید.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:44 توسط فرید عباسی
|
کوری عصا کش کور دگر شود: تحلیلی بر کوری فیلمی از میرلس
|
توسط: راجر ایبرت
نام فیلم: کوری (blindness)
کارگردان: Fernando Meirelles
بازیگران: Julianne Moore، Mark Ruffalo
تاریخ اکران: ۳ اکتبر ۲۰۰۸ برابر با ۱۲ مهر ۱۳۸۷
“کوری” یکی از ناخوشایند ترین (نه الزاما غیر احساساتی) فیلم هایی است
که در عمرم دیده ام. فیلم حکایت مردمی است که در استرس عظیمی به سر می
برند و همچنان زنده هستند. اما رک بگویم، من ترجیح میدادم آنها را هلاک
شده می دیدم تا اینکه سه ربع آخر فیلم را به نظاره بنشینم. جدا از آنکه
فیلم مایوس کننده و تهوع آور است، بلکه زشت هم هست. ماهیت فیلم به کلی
تغییر یافته است. بعضی اوقات بیش از اندازه اغراق در آن وجود دارد و
گهگاهی هم بسیار تاریک تر از آن است که بشود به راحتی آن را دید.
در یک شهر نامشخص (احتمالا تورنتو) یک بیماری نامشخصی بطور گسترده ای
جمعیت شهر را در بر می گیرد و همه را آلوده می سازد. اول یک راننده منتظر
در چراغ راهنمایی کور می شود، سپس دکتر چشم پزشکی که راننده پیش او می رود
کور می شود و همین طور ادامه می یابد تا اینکه تمام جمعیت آن شهر خود را
کور می یابند اما در این بین یک زن هنوز کور نشده است. زنِ دکتر. سه بخش
از زندان پر از جمعیت شده است، همگی در قرنتینه به سر می برند و نگهبانانی
مسلح آنها را زیر نظر دارند. سپس حدس میزنم که نگهبانان هم کور می شوند.

بسیاری از زندانی های نجات یافته به زودی خود را در وضعیت بسیار نا
امید کننده و گرسنه می بینند. مشکل بزرگ از بخش ۳ و سردسته وحشی آنها
(گائل گارسیا برنال) آب میخورد. او اسلحه ای را پیدا می کند، تمام غذاهای
آورده شده را ضبط می کند و به بخش یک در ازای جواهرات و مساعدت جنسی، آنها
را می فروشد. به اندازه کافی غریب به نظر می رسد.
اوه، عجب کار شاقی. لباس ها کنده می شوند، برهنگان در سرما میلرزند، با
هم دعوا می کنند، میمیرند، مورد تجاوز قرار می گیرند، کورکورانه راه می
روند و پشت سر هم سکندری می خورند. گیر افتادن توسط آدمهایی وحشی صفت که
نمی دانند از کجا آمده اند و شناور بودن در منجلابی که نمی دانند سرچشمه
اش کجاست. اما در وسط تمام این جریانات زن دکتر (جولیان مور) قرار دارد که
نمی داند چطور او هنوز کور نشده است؟. اما او صادقانه با شوهرش می ماند.
آیا او سمبل یک شخص بینا است که کورها را علیه بد کاره ها رهبری می
کند؟ اوه! عجب ایده ای! کی او را آنجا قرار داده است. شاید این شخص همانی
است که باید می بود. در فیلمی که حتی سعی نکرده است دلیل کوری را تشریح
کند، اتاقی وجود دارد برای هیچ جز سمبل ها و استعارات و یک گروه مختلط که
ما با آنها همدردی می کنیم. این گروه شامل یک زوج آسیایی، دکتر و همسرش
(مارک روفولو و جولیان مور)، یک مرد سیاه پوست عاقل (دنی گلوور)، یک زن
مجرد (آلیس براگا)، یک پسر (میچل نی) و یک سگ.
و اما سرو صداها. خدای من! صداهای پس زمینه فیلم بسیار پرخاشگرانه است.
بطوری که در صندلی ام بطور غیر ارادی جنب و جوش داشتم. حتی نمی شود در
حین تماشای فیلم چرت زد! صدای جرنگ جرنگ فلزات، شکستن شیشه ها، شلیک گلوله
ها، جیغ و داد مردم، تمامی اینها با دیالوگ های موجود در فیلم یکی شده
اند. درست همان کاری که در آگهی های بازرگانی انجام می دهند. هم چشمهام و
هم گوشهایم خسته شدند و حتی صبرم لبریز شده بود.

این فیلم عجب دودمانی دارد. کوری توسط فرناندو میرلز کارگردانی شده است
و اقتباسی است از رمان برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۵ به همین اسم
نوشته ژوزه ساراماگو. خبر داشتم که ساراماگو مدت بسیار زیادی در برابر
پشنهادهایی که برای ساخت فیلمی از کتاب می شد، مقاومت می کرد. اما کافی
نبود. شانس خوبی داشتم که قرار است بعد از فیلم اکران مجدد پدر خوانده را
ببینم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مستقیم در سرزمین سینما
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:15 توسط فرید عباسی
|
تحلیل راجر ایبرت بر آپالوز
ترجمه از فرید عباسی
در طول دیدن “آپالوزا” همان حسی را داشتم که هنگام دیدن اولین صحنه های فیلم “lonesome dove”
اثر لاری مک مارتری داشتم. در مرکز آن یک دوستی چندین و چند ساله بین دو
نفر برقرار است که باهم اتفاقات زیادی را دید
ه اند و آرزو دارند که ای کاش
کمتر می دیدند. به این میگویند یک فیلم رفیقانه(a buddy movie). نه هرگز، یک “رفیق” کسی است که حاصل سالیان سال در مجاورت هم زندگی کردن به دست می آید اما یک دوست(friend) کسی است که فقط او را میشناسی و حاصل مدتی آشنایی است. بعضی از دوستان شما را بهتر از خودتان می شناسند.
برای
اورت هیتچ(ویگو مورتنسن) که سالهاست بغل به بغل ویرجیل کول(اد هریس) راه
رفته است، این صادق است. آنها از طریق از بین بردن اشرار و بیرون کردن آدم
بد ها از شهرهای غربی، زندگی می کنند. ویرجیل یک نشان ک
لانتری را نصب کرده
است و اورت هم جانشین او محسوب می شود اما در اصل آنها کسانی هستند که
برای کشتن پول می گیرند. آنها این شغل را با اطمینان و فهم کامل، غزیزه
شلیک کردن، حرکات سریع و داشتن چشم سوم(فرض بودن) انجام می دهند. شهر
آپالوزا آنها را استخدام می کند که به کشت و کشتاری که در آن شهر به
سرکردگی راندار براگ(جرمی آیرونز) انجام می شود، پایان بخشند.
خب
تاحالا شما یک لیست از بازیگران کلاس اول در دست دارید. هریس نقش مردی را
بازی می کند که کم حرف است که بسیاری از آنها هم اشتباها تلفظ می شود.
مورتنسن از رئیس خودش زیرک تر و هشیار تر است و می د
اند که چطور هنگامی
زبانش را نگه دارد هنگامی که از رئیسش خطایی سر می زند. آیرونز نقش یک گله
دار را بازی میکند و یکی از آن مارهای باریک بین بد است بخاطر اینکه در
این نقش بسیار به خوبی جا افتاده است.
سپس
یک خانم در فیلم روی صحنه ظاهر می شود. این آلیسون فرنچ(رنه زیگیولر) است
که به گفته خودش بیوه است. نه او برای معلم شدن و یا بودن یک فاحشه
مهربان( دو استاندارد وظایف جنس مونث در فیلم های وسترن) به آپالوزا
نیامده است. او پیانو میزند و همچون یک خانم محترم در شهر های خیالی و
بزرگ لباس می پوشد و یک کلاه لبه دار قشنگ هم به سر دارد. او سراغ یک خانه
قابل احترام و خوب را از کلانتر
می گیرد و می پرسد که آیا کجا می شود آن
را پیدا کرد. بودجه او محدود است و فقط یک دلار دارد.
زیگیولر
به طور قدرتمندانه ای در نقشش جذاب است. او قلب دل کلانتر را به دست می
آورد و کلانتر هم به او پیشنهاد می دهد که برود و در هتل اقامت کند و
پیانو بزند. ویرجیل کول در طول زندگی اش به این تجربه رسیده است که که از
به دام تله زن ها افتادن حذر ورزد اما چشمش به دنبال آلیسون است. اورت به
طور عجیب و غریبی نگاهش می کند.
ویرجیل و اورت فورا منو به یاد “گاس مک که یر” و “وودراو کال” در “lonsome dove”
انداختند. نه فقط بخاطر همدمی و رفاقت طو
ل و دراز آنها بلکه برای گفتگوهای
آنها درباره زنان. براگ سه پسر را به شهر می فرستد که خودشان را به کشتن
می دهند. مرحله نهایی مبارزه نزدیک می شود و رهبران شهر به طور محتاطانه
ای شهر را می نگرند. ویل اولسون(تیموتی اسپال) سخنگوی آنهاست و چه کسی
بهتر از اسپال؟
دیگه
ادامه رو توضیح نمی دم. چیزی که درباره “آپالوزا” اغوا کننده است، ریتم
روان و بی قید و بند آن است. بله، ما میدانیم که در آخر تیراندازی خواهد
شد و نمی تونیم از این حذر کنیم. اما همچنین در فیلم اوقاتی هست که در
آنها شام میخورند و درباره و با هم مناظره می کنند. و آلیسون فرنچ هم از
این اوقات از چشمک زد
ن برای بقای خود در شهر استفاده می کند. چیزی که فیلم
را دلربا و جذاب می کند، هم آهنگ شدن و هامونیزه کردن تمام این کاراکتر ها
با هم است و آنها را به موضوعاتی بیشتر از یکی دو تا سوق می دهد.
فیلم
توسط اد هریس کارگردانی شده است و هیچ شباهتی با فیلم قبلی اش
“پولاک”(۲۰۰۰)، که احتمالا شما پیش بینی کرده اید، ندارد. “پولاک” درباره
یک اکسپرسیونیست الکلی و منزوی بود.هریس بازیگرانش را سر صحنه آزاد می
گذارد و هیچ وقت برای به اتمام رساندن داستان با دستپاچگی عمل نم
ی کند.
اینجا هریس درباره مردان سخت کوش قدیم غرب، بی ریایی آنها کم رو بودنشان
و قدیس ساختن آنها از زنان، حرفهایی برای گفتن دارد.
پ.ن: این مطلب در شماره آبان ماه آدم برفیها منتشر شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آپالوسا / Appaloosa
کارگردان: اد هریس / فیلمنامه: اد هریس، رابرت نات (بر اساس داستانی از رابرت پارکر) / مدیر فیلمبرداری: دین سملر / تدوین: کاترین هیموف / موسیقی متن: جف بیل / بازیگران: اد هریس، جرمی آیرونز، ویگو مورتنسن، رنه زلوگر، رابرت یائورگی، لوک رینز، تیموتی وی. مورفی / محصول: 2008، آمریکا / مدت زمان: 114 دقیقه
تا نیمه های فیلم دامدار شریر راندال برگ (جرمی آیرونز) از رویارویی با مرد قانون، ویرجیل کول (اد هریس)،
اجتناب می ورزد. برگ با خودستایی می گوید: «بهت گفتم، هیچ وقت نمی تونی
منو دار بزنی» و ویرجیل در جوابش به آهستگی می گوید «نه هیچ وقت، تاحالا
نشده.»
در فیلمی وسترن همچون "آپالوسا"،
زمان هیچ وقت دیر نیست و برای انجام کاری پیش گفتاری وجود ندارد. بهترین
نکته درباره فیلمی که اد هریس آنرا کارگردانی کرده و در نوشتن فیلمنامه هم
دستی داشته است، احترامش نسبت به توانایی و قدرت آثار درخشان سینمای وسترن
دهه پنجاه بوده است. آثاری که اکنون به دست چهره هایی چون اد هریس، کوین
کاستنر و یا تامی لی جونز ساخته می شوند و روی آن اصرار می ورزند.
"آپالوسا"
همانند فیلم های دهه های 60 و 70 سرجیو لئونه و سام پکین پا که به ژانر
وسترن تازگی و طراوت بخشیدند و آن را از فرسودگی در آوردند، فیلمی نواندیش
و صاحب سبک نیست. بلکه با اثری معمولی با حد و مرزی عادی طرف هستیم. فیلم
آن حرارت "سه و ده دقیقه به یوما"، ترشرویی براد پیت در "ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو" و همچنین انرژی مختل کننده وسترن "سوکی یانی به اسم دیانگو"،
را در سال گذشته ندارد. اما با وفاداریش به اصول فیلم های وسترن، ممکن است
برای بینندگان امروزی اندکی رادیکال به نظر رسد. در لحظه ای که تصاویر با
تمام واسطه های بصری بر مغز بیننده بمباران می شوند، وسترنِ اورژینالِ
سینمای آمریکا، به رده فیلم های هنری متفکرانه اروپایی پا می گذارد.
در فیلمنامه، که هریس و رابرت نات از رمان رابرت بی پارکر اقتباس و آن را به شکل امروزی نوشته اند، ویرجیل و همراهش، ایورت هیچ (ویگو مورتنسن) به "آپالوسا"
پای می گذارند تا آنجا را از وجود خشونت، ارعاب و فسادی که براگ و مردانش
براه انداخته اند، پاک کنند. دستیابی آنها به هدف از قبل معین شده است.
چند بار در وسترن های استاندارد، آدم بدها بازی را برده اند؟
چیزی که مهم است سرعت دست ویرجیل در تیر اندازی نیست، بلکه هوش و زیرکی این کابوی است. همین که آلیسون فرنچ (رنه زلوگلر) وردست مردنی ویرجیل، پیدایش می شود، ویرجیل با ابراز عشق نسبت به این زن روحیه دیگران را آزمایش می کند. آلیسون
علاقه ویرجیل را به دست می آورد و بعد به هیچ می گوید: «تو با ویرجیل
هستی، پس منم هستم» و بدینوسیله یک بازی را تدارک می بیند. در اسطوره غرب،
یک مرد در مقابل دوستش، صداقتش را بدهکار است. آن نوع ثبات از زمانی که
مستلزم هیچ گونه وفاداری به جنسیت نیست و تنها زندگی شما را در جریان می
اندازد، کمتر پیچیده است.
در
ابتدای فیلم از زبان راوی می شنویم: «زندگی راهی برای پیش بینی چیزهایی را
دارد که هرگز اتفاق نمی افتند و زندگی شما به چیزی غیر قابل پیش بینی
تبدیل می شود». در سال 2000 هریس فیلمی را کارگردانی کرد به اسم "پولاک"، که در آن نقشی را نیز به عهده گرفت. "پولاک"
اثری بیوگرافیک، درباره هنر پیشه ای به اسم جکسون پولاک است که روی کرباس
با جوهر نقاشی کرده بود. با کمی دقت می توان دریافت که هریس در اثر جدیدش،
"آپالوسا" نیز شخصیت هایی چون ویرجیل و هیچ را خلق کرده که همانند پولاک آدم بد ها را روی دیواها نقش می بنندد (می کشند).
بنابراین
تماشاگران باید با این وسترن آنطور که به یک نقاشی متفکرانه می نگرند،
نگاه کنند. مناظر به گونه ای فیلمبرداری شده که با ذائقه بیننده را ارضا
می کند و توسط بازیگران جویده نشده است. از صحنه های مشهور در وسترن های
کلاسیک ایستادن دو مرد در برابر هم است که در حالی که به هم زل زده اند
قصد دارند تا هر لحظه بسوی دیگری شلیک کنند، اما در وسترن های مدرن هیجان
را در لحظه ای که هیچ اتفاقی نمی افتد و یا مکثی که پیش از بیان اختیارات
قهرمان در هنگام رویارویی با یک ضد قهرمان در یک فضای متروکه بوجود می
آید، می توان جستجو نمود.
انتخاب
رنه زلوگر برای ایفای نقش زنی بظاهر جذاب اما در باطن خطرناک، اشتباه بوده
است. اما هریس، آیرونز و مورتنسن انتخاب های موفقی بوده اند و در نقش خود
به خوبی ظاهر شده اند. آنها کاراکترهایی سرد و گرم چشیده هستند، پستی ها و
بلندی های زندگی را چشیده اند و همانقدر جذاب هستند که هر تپه ای در دره
مانمنت(Monument Valley) می تواند باشد. هرچند که ویرجیل و هیچ گهگاه پرحرف بنظر می رسند اما رسم طبیعی آنها سکوت است.
در
هر فیلم وسترن، کابوی یا تفنگدار، وقتش را با نشستن، سواری، نوشیدن، فکر
کردن و شلیک کردن می گذراند. آنها شخصیت هایی هستند که ادعای سخن وری نمی
کنند. قهرمانان ما ضد خلوت گزیدن همدیگر هستند. آنها بر این تصور هستند که
هیچ مردی نباید چیزی را فاش کند، حتی به خودش.
خوب
است که شما وقتتان را با فیلمی که از زمانش بخوبی بهره می گیرد سپری کنید.
هریس اینجا در جهت پیشرفت ژانر گام بر نمی دارد اما در مقابل به درون ژانر
می رود، خانه ای را آنجا پیدا می کند، به عنوان کسی که ممکن است به یک
کتابخانه کپک زده پناه ببرد، جایی که لذت های قدیمی و گنج ها منتظر هستند.
ریچارد کورلیس / Time
ترجمه: فرید عباسی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: این نقد در سایت برشهای بلند منتشر شده است.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:35 توسط فرید عباسی
|