تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت

 

 

 

گنگستر آمریکایی                             

 

جدا از جزئیات که فرانک لوکاس یک دلال هروئین بود حر فه ی فرانک لوکاس می تواند مورد خوبی برای مدارس اقتصاد باشد.گنگستر آمریکایی سرگذشت موفق او را روایت می کند.وارث شدن امپراطوری جنایت از رئیس مشهورش بامبی جانسون که با استفاده از استراتژیهای سرمایه داری اش کنترل پخش مواد مخدر را در دست داشت.

او شخصا به شرق آسیا پرواز کرد تا مواد را مستقیما از تهیه کننده ها بخرد و با استفاده از یک نقشه ی هوشمندانه مواد را به داخل آمریکا وارد کرد و با خلوص بیشتر و قیمت کمتر به مشتری می داد در حالی که بقیه قادر به انجام چنین کاری نبودند. در آخر سرمایه اش بیش از 150 میلیون دلار برآورد شده بود.او همیشه مادرش را به کلیسا می برد.نقش فرانک لوکاس که توسط دنزل واشنگتن اجرا شده یکی از آن نقشهای دو رویی است که در ظاهر آدمی ساده و خوش برخورد است ولی در باطن به قدری بی قرار است که می تواند همه چیز را به آتش بکشد.نمونه اش این است که وقتی یکی از وردستهایش در کارش پیشرفت می کند او را با شلیک گلوله ای از گروهش بیرون می اندازد.

در مقابل رقیب سرسختش ریکی رابرت(راسل کرو)که در سازمان پلیس شهرت خوبی نداردبا خود عهد می بندد که فرانک لوکاس را به زیر بکشد . ولی چطور؟ با پیدا کردن یک میلیون دلار و تحویل آن به پلیس؟ چیزی در درون رابرت وجود دارد که خم نمی شود . حتی وقتی که همکار قدرتمندش او را تهدید می کند ولی رابرت عهد خود را ازیاد نبرده است و می خواهد لوکاس را به زیر بکشد . و می کشد .اگر چه آسان نیست.مشکل دیگر رابرت این است که از داخل خود پلیس مشکل دارد.

لوکاس عقیده ی ساده ای دارد با مردم درست رفتار کن   چهره ی آرامی از خود نشان بده  و بخشیدن بوقلمن در روز سپاسگذاری به مردم.او به کسانی که برایش کار می کند اعتماد دارد و پول خوبی هم به آنها می دهد چون بیشتر آنها از اقوام خودش هستند.در فیلم لوکاس شخصیتی آرام دارد هیچ حلقه ای در دست نارد  هیچ زنجیری در گردن ندارد  و با زنی شیرین ازدواج می کند.وقت زیادی می برد که آو را در فیلم بشناسند به خاطر اینکه باور نمی کنند که یک آفریقایی آمریکایی بتواند مواد مخدر منطقه ی هارلم را از دست مافیا خارج کند حتی خو مافیا هم این را  باور ندارد.ولی لوکاس در این کار موفق می شود و در آخر هم زنده می نامد.

وقتی اولین با اعلام کردند که نام فیلم بعدی ریدلی اسکات پدر خوانده ی سیاه است  الان  می بینم که واقعا این طور است.فیلم دو قصه ی موازی را روایت می کند نه یکی و باید هم همینطور می بودچون بدون رابرت داستان کامل نمی شد و ممکن بود لوکاس همچنین در حرفه اش باقی می ماند.چیزی دز فیلم به طور افزاینده ای خسته کننده می شود آنهم زن رابرت است که از رابرت می خواهد بین او و کارش یکی را انتخاب کند.صحنه های الزامی آنها باهم بازیابی شده از صدها صحنه ی دیگر است.اگر چه ما با زن رابرت احساس همدردی می کنیم ولی از شکایت های زیاد او بی قرار می شویم.بحرانهای خانوادگی رابرت چیزی نیست که فیلم درباره آن باشد.

فرانک لوکاس به تایلند سفر می کند و با یک ژنرال آلوده به مواد مخدر روبه رو می شود و پاداشش را از این ریسک بی پروایش را با امضا کردن قراردادی انحصاری به دست می آورد.مواد در داخل تابوتهای سربازان کشته شده ی آمریکایی به داخل آمریکا وارد می شود که ظاهرا واقعیت داشته است.

همه از توزیع لوکاس راضی هستند زیرا هم محصول کیفیت بالایی دارد و هم قیمتها کمتر است و پول خوبی هم به دست می آورند.و بر اثر همین یک اعتیاد مسری از مصرف کردن زیاد بین همه به وجود می آید.

داستانی است خیلی جذاب با بیانی ساده و گیرا و سهم راسل کرو در این اثر بسیار زیاد است.فیلم مثل صورت زخمی تمام نمی شود بلکه با گفتگویی طولانی(نوشته شده توسط استیفن زیلیان) بین دو مرد بسیار باهوش که همدیگر را خوب می شناسند تمام می شود. همانطور که گفتم در حد پدر خوانده نیست ولی از وال استریت بهتر است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:42  توسط فرید عباسی  |