|
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
|
یتیم خانه The Orphanage
این فیلم مثال خوبی است برای اینکه بفهمیم چرا منتظر بودن برای اتفاقی از دیدن ان ترسناک تر است . "یتیم خانه" تمام ویژگی ها را برای بردن ما به درون وحشت دارد . هیچکاک این گونه ترفند ها را به خوبی می شناخت . او در گفتگویی که با تروفات سالها پیش داشت مثال بسیار خوبی را توضیح داد . او فرق بین سورپرایز و معلق بودن انسان را در فیلم ها توضیح داد و گفت "سورپرایز این است که شما ببینید چند نفر دور میزی نشسته اند و در حال کارت بازی هستند ناگهان بمبی منفجر شود ، این سور پرایز است . ولی اگر شما بدانید که بمبی در زیر میز قرار دارد و آنها از وجود آن باخبر نیستند و بیخیال همچنان در حال کارت بازی هستند در حالی که هر لحظه احتمال انفجار آن هست . این است که بیننده را معلق نگه می دارد". حالا بمبی در زیر یتیم خانه قرار دارد که ما را معلق نگه می دارد ، و هر لحظه منتظر اتفاقی هستیم .
همین ویژگی باعث می شود که فیلمی ممتاز درباره ارواح درست شود ، اگر به راستی ارواحی وجود داشته باشند . شاید اینها تنها توهماتی از ارواح در ذهن بازیگر فیلم باشند . ما فیلم را از میان چشمهای او می بینیم و هر چه او می بیند ما هم می بینیم ، و ما از او توانا تر در پیش بینی داستان نیستیم . یعنی وقتی او به داخل راهرویی تاریک یا زیرزمینی وحشتناک می رود و احساس ترس و وحشت می کند ، ما هم این احساس را خواهیم داشت . اما آیا ما یک خانه شبح زده را می بینیم یا یک ذهن شبح زده؟
فیلم روی لورا (بلن ریودا) تمرکز یافته است ، که بچگی اش را در یتیم خانه بوده تا روزی که توسط خانواده ای به فرزندی قبول بود .حالا او را در 30 سالگی می بینیم ، که همراه به شوهرش کارلوس (فرناندو کایو) و پسر کوچکشان سیمون (راجر پرینسپ) برگشته اند که ان یتیم خانه را بخرند و به وسیله آن به بچه های ناتوان و مریض کمک کنند . لورا خاطراتی از این یتیم خانه به یاد دارد که بیشتر انها شاد هستند . اما تصویراتی در ذهن او و حتی در دید او آغاز به حرکت می کنند . او تصوراتی وحشتناک را درباره هم بازیهای 30 سال پیش او و اینکه چه اتفاقی برای آنها افتاده است می کند .
سیمون هم همینطور آشفته به نظر می رسد . از وقتی که هیچ بچه ای به آن یتیم خانه تحویل داده نشده او هم بازیهای خیالی را برای خود در ذهنش درست می کند . یکی از آنها پسری است . سیمون نقاشی آن پسر را می کشد و ان را به مادرش نشان می دهد . مادرش بعد از دیدن آن به وحشت می افتد زیرا مادرش هم این تصویر را در ذهنش می بیند . این چه معنی می دهد؟ تلپاتی؟ یا اینکه این هم محصول تصورات سیمون هست ؟ مرز بین واقعیت و خیال در فیلم خیلی تیره و تار است . این احتمال هم وجود دارد که سیمون لورا را در ذهن می پروراند .
این برای ما اهمیتی ندارد به خاطر اینکه ما در داخل ذهن لورا هستیم . ناگها یک کارگر روبروی سیمون ظاهر می شود . سیمون بع از ملاقات با او می فهمد که او فرزند آنها نیست . سیمون ظاهرا فرار می کند ، اگرچه او هر روز به دارو نیاز دارد . والدینش ماهها به دنبال او جست و جو می کنند ، و عکسهایی از او را در همه جا نصب می کنند . آنها مطمئنا که او نمرده است . ولی بچه های زیادی ممکن است در یتیم خانه مرده باشند .
فیلم محصول اسپانیا است و توسط آنتونیو بایونا کارگردانی و توسط گیلرمو دل تورو(هزار توی پن) تهیه شده است . فیلم ما را با احساس مکان و همدردی با شخصیت ها ، به جای هیجاناتی کم ارزش روبرو می کند . فیلمبرداری بسیار زیرکانه و غریبی را دارا است . این احساس را به بیننده منتقل می کند که وقتی در جاهایی نظیر فیلم قرار بگیریم ممکن است احساس کنیم که چیزی را می شنویم و اینکه چرا چراغها خود به خود خاموش شد؟
شاید بتونید که به هر زیرزمینی قدم بگذارید . اما اگر بیشتر پایین رفتید و به تاریکی زیر زمین رسیدید ، آیا چیزی را احساس نمی کنید؟