|
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
|
مصاحبه اي با مارتين اسكورسيزي توسط راجر ايبرت
تاريخ 7 مارچ 1976
اولين بار مارتين اسكورسيزي را در سال 1969 ، هنگامي كه اديتور فيلم "woodstock" بود ، ملاقات كردم . او يكي از با اشتياق ترين كساني بود كه تا بحال شناخته بودم . پسر نا آرام ايتاليايي / نيويوركي كه فقط يك فيلم بلند ساخته بود و آرزوي تبديل شدن به يكي از بزرگرترين كارگردانهاي دنيا را در سر مي پروراند. و اين آرزو فقط 5 سال زمان برد .
اولين فيلم بلندش فيلم "who's knocking at my door" ، كشف بزرگ فستيوال فيلم شيكاگو بود . فيلمي نيمه بيوگرافانه درباره جواني ايتالياي آمريكايي كه پا به سن جواني مي گذارد . فيلم جوايز بسياري را براي اسكورسيزي به دست آورد ولي در گيشه موفقيتي نداشت و اسكورسيزي خودش فيلم را از نظر مالي حمايت كرد .
شبي كه او را ديدم ، به رستوراني ايتاليايي رفتيم و بعد از نوشيدن شراب "باردولينو" او درباره پروژهايي كه بهش پيشنهاد شده بود حرف زد .
در سال 1973 با بودجه اي اندك ولي با آزادي كامل فيلم خيالانهاي پايين شهر (mean streets) را ساخت . فيلم دنباله اي بر who's knocking at my door" بود . خيابانهاي پايين شهر فيلمي تند ، دردناك و شاهكاري به تمام معنا بود . در سال1974 او فيلم بسيار تحسين شده و موفق در سينماها را به نام "آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند" را ساخت . الن بورستين براي نقش آفريني اش در فيلم جايزه اسكار را نصيب خود كرد و اسكورسيزي ديگر استعدادش حرز شد و به دنيا شناسانده شد.
فيلم جديد او كه اين جمعه در سالن مك لارگ و چند سينماي ديگر اكران مي شود ، " راننده تاكسي" خوانده مي شود . فيلمي با شركت رابرت دنيرو و بازگشتي خشونت بار و ترسناك به نيويورك . به نظر مي رسد كه موفقيت ديگري براي اسكورسيزي باشد .
من اسكورسيزي را هفته گذشته در هنگام ديدار او از شيكاگو براي نهار ملاقات كردم و بعد از اندي پل شريدر فيلم نامه نويس فيلم هم به ما ملحق شد . آنها دو تيپ متفاوت داشتند : شريدر مردي پروتستاني از ايالت هاي جنوبي آمريكا كه يك پلور با كراوات بسته بود و اسكورسيزي جين پوشيده بود و ريش داشت ولي آنها از سال 1972 به بعد روي فيلم نامه اين فيلم كار كرده بودند .
اسكورسيزي : بخاطر اينكه تعدي هاي زيادي درباره اين فيلم وجود دارد و بعضي از نقد ها فيلم را يك استخراج مي نامند . خدايا... من چه تلاش ها كه براي اين فيلم انجام ندادم . فيلم هاي من با پول هاي زيادي ساخته نشده اند . همين حالا من به امید کارگردانی فیلم بعدی ام هستم .
شريدر : اگر اين فيلمي استخراجي است اي كاش كه براي هروقتي كه به ما گفته ميشد كه فيلم هيچ موفقيتي به دست نمي آرد يك دلار داشتيم . تقريبا همه اين فيلم نامه را پس زده اند .
اسكورسيزي : ما فيلم را به چند نفر فرهيخته نيويوركي نشان دادم و فكر مي كردم كه فيلم را رد كنند و بعد فيلم را يه چند تا دانش آموز رشته ويرايش فيلم نشان داديم ....... در آنجا مردي دانا بود كه من او را از هنگام فيلمبرداري فيلم "آليس....." مي شناختم ، بهم گفت كه آيا بعد از اين همه موفقيت آيا براي شكستي تحقيرآميز آماده اي . به سختي خشكم زد .
شريدر : ما تقريبا هيچ عكس العمل قابل قبول و معتبري را بعد از اكران فيلم نديديم . واكنش هاي فوري اوليه واكنش هاي تندي بودند . ولي اگر اين فيلمي بحث انگيز نبود ، ممكن است كه كشور مشكل داشته باشد .
ايبرت : شما در اين مرد ،دنيرو به ما چه مي دهيد . مردي كه از ناكجاآباد ميايد و ما هيچ پيش زمينه اي از او نداريم . او در نيويورك راننده تاكسي است و بعدا ما مي فهميم كه كه درون او متلاطم و جوشان است و تمام اين خشونت ها را در درونش دارد.
اسكورسيزي : و او به گذشته جايي كه خشنونت از آنجا سرچشمه گرفته است دوباره و دوباره بر مي گردد . يكي از منتقدا كه فكر مي كنم اندرو ساريس بود گفته است كه چند بار شما مي توانيد از خيابان 42 ام به عنوان استعاره اي از جهنم استفاده كنيد؟ اما اين همان چيز درباره جهنم است كه همين طور ادامه دارد و او نمي تواند از آن بيرون بيايد . اما شما صحيح مي فرماييد كه ما نمي گوييم كه او از كجا مي آيد و داستانش چي است . ظاهرا او از جايي ميايد و اين مشكلات را هنگام گذر از جاده بر ميدارد.
ايبرت : پل كيل (paul keal) گفته كه اسكورسيزي ، رابرت آلتمن و فرانسيس فورد كاپولا 3 كارگردان جالب كاتوليك حال حاضر آمريكا بعد از حادثه واترگيت هستند ، ملت آمريكا بعد از آن حادثه به نوعي احساس گناه مي كند و احتياج دارند كه به نوعي آن را جبران كنند و اين كارگردانان كاتوليك آن گناه را در راهي درك مي كنند كه ديگران نمي كنند . يه جورايي كارگردانان از آنجا آمده اند .
اسكورسيزي : گناه . چيزي درباره گناه وجود ندارد كه شما بخواهيد آن را به من بگوييد .
شريدر : من پروتستاني هاي زيادي را مي شناسم كه گناه كرده اند .
اسكورسيزي : شما نمي توانيد فيلم هايي را بسازيد كه در يك مقطع زماني كشور آن را حس نكند. بعد از ويتنام ، بعد از واترگيت . اين فقط يك چيز موقتي نيست بلكه چيزي دائمي است كه كشور در آن قرار دارد. تمام چيزهايي كه ما آنها را مقدس مي شمرديم ، چيزهايي كه برايشان ارزش قائل مي شويم ................ خب ما هنوز زمان را در اختيار داريم .
ايبرت : در بسياري از فيلم هاي شما يك گرايش دوجنبه اي به سوي زنان داريد . مرداني كه مجذوب زنان شده اند ولي آنها كاملا نمي دانند كه چطور با آنها ارتباط برقرار كنند .
اسكورسيزي : شما جوري بار آمده ايد كه نان را پرستش كنيد ، ولي شما نمي دانيد كه چطور به آنها درسطحي انساني و جنسيتي به آنها نزديك شويد . اين همان مشكل تراويس ، كاراكتر دنيرو ، در فيلم راننده تاكسي است . دختري كه او عاشقش مي شود ، كاراكتر سيبيل شفرد ، خيلي مهم است كه او هم بلوند است هم چشماني آبي دارد.
شريدر : او از رب النوع به يك بچه رب النوع تبديل مي شود و براي تراويس آن روسپي 12 ساله اي هم كه سعي در نجات او دارد غير قابل نزديك شدن است .
اسكورسيزي : دختره شمع هايي در حال سوختن در اتاق خوابش دارد و او براي تراويس همانند يك چيز مقدس است . او نمي تواند همان رفتاري را با او بكند كه مردان ديگري با او مي كنند . قبل از اينكه برود و از او انتقام بگيرد ميشه گفت او خودش را تبرئه مي كند درست مانند فيلم "باكره بهار" جايي كه مكس ون سيدو قبل از اينكه به انتقام مرگ دخترش برود خودش را تنبيه مي كند .
شريدر : در حقيقت آن صحنه را در فيلم داشتيم ولي بعد آن را برداشتيم . تراويس خودش را با حوله اي شلاق مي زند قبل از اينكه با اسلحه هايش بيرون برود . ما آن صحنه را برداشتيم بخاطر اينكه كمي غير طبيعي و زوري به نظر مي رسيد .
اسكورسيزي : اما موضوع كاتوليك ؟ من تصور مي كنم كه ارجاعات زيادي به كاتوليك ها وجود دارد حتي اگر آنها تنها ارجاعات شخصي من از كاتوليك باشند . مانند لحظه اي كه او گلها را مي سوزاند قبل از اينكه بيرون برود و شروع به كشتن كند . و لحظه اي كه اسلحه ها را ميخرد و فروشنده آنها را روي مخملي پخش مي كند همانند برگزار كردن آيين عشاي رباني و تزئين آن .
در اين هنگام شريدر مصاحبه را ترك كرد و من و اسكورسيزي مصاحبه را در اتاقش در هتل ادامه داديم . من و اسكورسيزي با دو چيز تنها بوديم . اولي جعبه بزرگي از كلوچه "مادرم اينها را برايم فرستاده است چون فكر مي كرد كه دلم براي ايتاليا تنگ ميشود" و چند تا مجله سينمايي كه آنها را مطالعه مي كرد . اسكورسيزي به تازگي با نويسنده اي به نام جولي كامرون ازدواج كرده است و قرار بود امشب با خانواده همسرش شام را به بيرون بروند .

ايبرت : شما در باره فیلم بعدی تان سخن گفتید .
اسكورسيزي : اسم این فيلم نيويورك نيويورك خواهد بود . فيلم در دهه 40 و 50 اتفاق مي افتد و درباره يك گروه موسيقي است . ليزا مينه لي نقش يك خواننده را بازي مي كند و رابرت دنيرو تقش شوهرش را . فيلم يك موزيكال نيست بلكه فيلمي است همراه با موسيقي . من اين تعريف را از بيلي وايلدر شنيدم كه گفته بود "شما نميتوانيد آن را موزيكال بخوانيد مگر اينكه بازيگران در موقيت هايي آواز بخوانند كه شما از آنها انتظار نداريد" . فيلم درباره به هم خوردن ازدواج آنها است و درباره مشكلاتشان در برقراري ارتباط با يكديگر.
ايبرت : آيا فيلم درباره وضعيت يك فمنيست است چون عده ي زياده گفته بودند كه "آليس ديگر اينجا زندگي نمي كند" درباره يك فمنيست است.
اسكورسيزي : خب ، فيلم درباره مشكلات ازدواج بين آنهاست . من نمي دونم كه آيا فمنيست است يا نه . در حقيقت ، "آليس ...." نه بلكه "راننده تاكسي" . اين فيلم فمنيستي من است . كي ميگه كه يك فيلم فمنيستي بايد درباره زنان باشه؟ "آليس...." هيچ وقت قصد نداشت كه رساله فمنيستي باشد و در آخر او همان اشتباهات را مرتكب مي شود و اولين صحنه هاي او در فيلم او در حالي نشان مي دهد كه دارد ظرف مي شورد. يك كلوزآپ بزرگ.
ايبرت : و در راننده تاكسي ، جايي كه قهرمان داستان اصلا نمي تواند با زنان ارتباط برقرار كند و ..
اسكورسيزي : فمنيست . زيرا اين به فرجام منطقي مرد پندارانه ختم مي شود . بهترين مرد كسي است كه مي تواند تو را بكشد . اين يكي آن نوع برداشت را نشان مي دهد ، آن نوع مشكلاتي را كه بعضي از مردان دارند ، مردان خوش برو رو يي كه نمي دانند ميان روسپي ها و الهه ها كدام يك را برگزينند . كل فيلم پايه گذاري شده بر روي صحنه اي كه قهرمان داستان در حال صحبت كردن با تلفن با دوست دخترش است و دوربين از او دور مي شود . بسيار دردناك است كه آن تنهايي و عدم پذيرش را ببيني .
ايبرت : موسيقي فيلم توسط آهنگساز بزرگ برنارد هرمنان است و او بعد از درست كردن آهنگ اين فيلم فوت كرد .
اسكورسيزي : خدا ، وحشتناك بود . درست بعد از تمام كردن آن . او خيلي خوشحال بود چون دوباره به هاليوود برگشته بود . مردم به خاطر احترام به او زانو زدند. او در حال ساختن چند قطعه جاز بود و پافشاري كرد كه حتما آن روز تمامش كند . من به او گفتم كه بهتر است آن را هفته بعد انجام بدهيم بخاطر اينكه او خيلي خسته به نظر مي رسيد . او گفت "نه ، همين حالا بايد تمامش كنم" 23 ام دسامبر بود و روز بعد در روز عيد كريسمس او مرده بود . و همان يكشنبه من و جولي به شيكاگو براي ازدواج پرواز كرديم .
ايبرت : سبكي جديد در فيلم به كار رفته است و شما صحنه ها را به ميان جزئيات خيلي گيرا و موثري قطعه قطعه كرده ايد ، و از نگ ها براي بيان احساسات استفاده برده ايد .
اسكورسيزي : يه جايي خواندم كه به من رئاليست يا طبيعت گرا گفته بودند . يكي هم فيلم را با "shoeshine" مقايسه كرده بود . جدي مي گم ... من به نگاهي واقع گرايانه(realistic) علاقه ندارم ، به هيچ وجه . هرفيلمي كه ميسازم بايد آن نگاهي را داشته باشند كه من حس مي كنم.
ايبرت : يه جايي خواندم كه دنيرو براي بهتر بازي كردن نقش مدتي با تاكسي در شهر رانندگي مي كرده است .
اسكورسيزي : بله . ما با هم چند شب با يك تاكسي در شهر مي گشتيم . دنيرو احساس غريبي داشت . او كاملا ناشناخته بود و كساني را كه سوار تاكسي ميكرد او را نمي شناختند . مثل اين بود كه او اصلا وجود نداشت . عاقبت يك مرد سوار تاكسي شد كه اسم او را از روي كارت شناسايي اش شناخت و گفت "خدايا ، تو سال گذشته يك اسكار بردي و الان داري تاكسي ميروني" . دنيرو گفت كه فقط براي انجام يه تحقيق است .
بعد از اكران خيابانهاي پايين شهر من نقدي را بر آن نوشتم و نوشته بودم كه اسكورسيزي شانس اين را دارد كه به فدريكو فليني آمريكايي در 10 سال يا بيشتر تبديل شود . بعد از نوشتن آن نقد و خوانده شدن آن توسط مارتين او به من گفت "واقعا فكر مي كني كه 10 سال وقت ببره؟"
ترجمه : فرید عباسی
منبع : سایت راجر ایبرت