|
ترجمه نقدهای راجر ایبرت
|
کمربند قرمز redbelt
توسط راجر ایبرت
"کمربند قرمز" دیوید مامت ، تمام عناصر لازم را برای یک فیلم بزرگ اثر مامت را دارد ، اما تمام آن عناصر را کف یک مغازه پهن کرده است . فیلم هیچ وقت خودش را به طور قانع کننده ای جمع و جور نمی کند ،فیلم روی درام متمرکز شده است و تا آخرین صحنه ها من را درگیر خودش کرده بود . خوب ، با استعداد ، مامت است که به عنوان یک نویسنده و کارگردان می تواند ما را مجذوب کند ، حتی وقتی که خرگوشهایی را از توی یک کلاه خالی بیرون می آورد .
فیلم در دنیای سوزناک مامت از خیابانهای درزدار در گوشه ای اتفاقی در شهر اتفاق می افتد و با آدمهایی سرکش و دغل ، آدمهای حقه باز و دزدها ، آدمهایی که اعتقاد دارند و مردم را قربانی می کنند پر شده است . مامت از حضور بازیگران موجود در کمپانی فیلم سازی استفاده کرده است که اتمسفر داستان مامت را تجسم می بخشند و همیشه آن چیزی نیستند که به نظر می رسند و حتی آنی نیستند که بعد از آن به نظر می رسند . او از نیرنگ های یک بازی مطمئن که یک در دیگری روی هم گردآوری شده اند مجذوب شده است .
در مرکز داستان ، در اجرایی سخت ایده آلیسم ، مایک تری (چیوتل اجیوفر) قرار دارد . یک مربی هنرهای تجسمی است که یک استودیو را در شهر بارن می گرداند . او یکی از آن نفر -اولهای بازار بزرگ تجار نیست ، بلکه بازگشتی است به سابق و به زمانهای اولیه . او وعده های خودش را که به جیو – جیتسو داده است امضا می کند و او ظاهرا این هنر را از جزوه ها یی با تصاویری خام و نا پخته که در به عنوان آگهی در صفحه های آخر کتابهای کمیک چاپ شده است ، یاد گرفته است . وقتی بچه بودم کتابهایی از این دست را می خواندم ، این ظاهرا همانند تجسم فلسفه یک پروفسور برای او است ، یک استاد هنرهای برزیلی که برای مایک حکم یک خدا را دارد .
مایک مشتریهایی دارد که در جامه اقتصادی شناور زنش سوندرا(آلیس براگا) ، که دیده شده او به یک پلیس اهل لس آنجلس به نام جو کالینز(امیلی مورتایمر) آموزش می دهد . وقتی شما فقط تنها مربی یک استودیو باشید ، احساس این را دارید که در شب پرواز می کنید ، اما ، یک خصوصیت وسواسی دارد که جو(joe) کاملا به آن اعتقاد دارد ، و آنها هر دو رسما به افتخار آکادمی اعتقاد داردند .
اتفاقاتی در فیلم آغاز می شود که شرح دادن آنها بی فایده است و تقریبا درک آنها غیر ممکن است ، شامل یک وکیل گرفتار (امیلی مورتایمر) ، یک ستاره سینما (تیم آلن) . تمام آن کاراکترها ، ورژن هایی تنزل یافته از کلیشه هایی هستند که از روی آنها اقتباس شده اند .
در یک سری حیله هایی بسیار گیج و مبهوت کننده ، مردم آن مایک آرمان گرا را به آدمی بدهکار ، خائن ، غمگین ، گناهکار و بد گمان تبدیل می شود . صحنه های شلوغ زیادی را در فیلم می بینیم که دوربین در آنها قصد دارد تصویری از هزاران مردم را نشان بدهد که واقعا آنجا حضور ندارند ، اما "کمربند قرمز" به نظر می رسد که قصد نمایش دادن صدها نفر آدم را که واقعا آنجا نیستند را دارد . نکته مهم ، در پیشرفتی وحشیانه غیر ممکن ، عمل ، از رینگ بیرون میرود ، و چراغها و دوربین ها روی یارگیری نمایش من تو من مردم در یک گذرگاه متمرکز شده است . اختتام همانند اشعار پایانی پیروزی راکی است . آخرین صحنه من را متحیر کرد .
خوب ، شاید الان برای شما این سوال پیش بیاید که کلا چرا می خواهید فیلم را ببینید؟ شاید به خاطر هنر و ظرافت خود دیوید مامت باشد . برای دیالوگهایش ، حالت معمایی و پر ابهامش ، که همانند یک کد مخفی . برای سری افشا هایش که آن چیزی نیست که نشان می دهد . برای بازیگرانش . برای قسمتی از جادوی توضیح داده نشده اش . به ویژه در یک سکانس ، وقتی که مایک تری ، که همانند خود ما گیج شده است ، الزاما از یکی می پرسد که نقشه را برایش توضیح دهند .
اگر شما این جور چیزها را مزه بکنید ، همان طور که من هم ، ممکن است که شما از "کمربند قرمز" بخاطر آن زمانهای مشکوک ولی گمراه کننده فیلم خوشتان بیاید . به نظر می رسد که می خواهد یک فیلم نوع فیلم بشود ، یک آمیزش (ترکیب) عرفی از یک بازی گمراه کننده و اکشن . و بعد سایه ها نوعی دیگر و مختلف از مبارزه را نشان می دهد که درباره ارزش هاست نه درباره توانایی و قدرت .
کارگردان : دیوید مامت / نویسنده : دیوید مامت / بازیگران : چیوتل اجیوف ، آلیس بارگا ، تیم آلن و ..... / مدت زمان : 99 دقیقه / درجه بندی : R (به خاطر خشونت بیانی)
-----------------------------------------------------------------------------------------
"نگاهی به گذشته"
(این متن را به درخواست یک بازدید کننده ترجمه کردم )
(نگاهی به فیلم تروی نوشته راجر ایبرت)
تروی troy
کارگردان : ولفگانگ پترسون / فیلم نامه : دیوید بنیوف بر اساس کتاب ایلیاد اثر هومر / بازیگران : براد پیت ، اورلاندو بلوم ، اریک بانا ، دایان کروگر ، شان بین ، برایان کاکس ، پیتر اوتول ، بنرندا گلنسون و سافرون بروز / مدت زمان :162 دقیقه / درجه بندی : (R) بخاطر (خشونت گرافیکی و دقایقی برهنگی و س ک س )
بر طبق گفته تهیه کنند گان فیلم ، "تروی" از شعری حماسی به نام "ایلیاد" اثر هومر اقتباس شده است . بهتر است که هومر دعوی اثرش را بکند ، فیلم از کنار موجودیت خدایان یونان به سادگی می گذرد و قهرمانان داستان را به فیلمی اکشن مانند تبدیل کرده است و تظاهر می کند که بیننده ها از دیدن نسل ارتش کامپیوتری که در فیلم ها استفاده می شود ، دارند خسته می شوند . و چند صد تا جنگجوی عرق کرده بهتر است از لشکری با پنجاه هزار مرد که روبروی هم در کنار دریا با استفاده از جلوه های ویژه رژه می روند .
فیلم افسانه جنگ تروژان را ، در حالی که توسط ارتش یونان به رهبری منلائوس اسپارتا و آگاممنون مسینا ، مورد حمله واقع شده اند را تعریف می کند . جنگ ، به خاطر احساسات شهوانی یک شاهزاده جوان به نام پاریس (اورلاندو بلوم) که در جریان عملیات صلح با اسپارتها ملکه هلن آنها (دایان کروگر) را گمراه کرد ، حالتی الزامی به خود می گیرد . فیلم به طور قابل فهمی شوهر ملکه ، منلائوس (برندان گلنسن) را به ستوه می آورد ، نه برای اینکه به برادرش هکتور ( اریک بانا ) ، که کاملا به درستی اشاره می کند وقتی شما یک شاه را در یک عملیات صلح ملاقات می کنید بدانید که کاسه ای زیر نیم کاسه است ، اشاره کند .
چیزی که فیلم درباره آن توضیح می دهد این است که چرا هلن میل دارد بعد از فقط چند شب آشنایی با او شوهرش پاریس را ترک کند . بخاطر این است که کمر او برای یک شاهزاده شهوانی می تپد؟ نه ، بخاط اینکه ملکه به او می گوید "من یک دلاور نمی خوام ، من مردی را می خواهم که باهاش پیر بشم" . نه در اسطوره های یونانی شما این کار را نمی کنید . اگر شما به اگر شما باور دارید که هلن تروی می توانست حقیقتا چیزی بعید مثل این را به شوهرش پاریس بگوید ، شما محتملا باور می کنید دومین شبی را که هلن با او خوابید به او گفته است که"دیشب یک اشتباه بود" .
گمراه شدن هلن پیش درآمدی است برای داستان اصلی ، که شامل ارتش وسیع یونان هم می شود که آن شهر غیر قابل نفوذ را محاصره کرده اند . آشیل در میان رهبرانشان یک فرمانده است ، گفته شده که بزرگترین جنگجوی زمانه است ، اما توسط برادپیت بازی شده است در حالی که خودش به آشیل اعتقادی ندارد . اگر آشیل همه چیز بود ، می بایست به گفته های خودش باور داشته باشد . دلاوران در درام یونانی درون گرا نیستند ، آنها فکر دومی و تضاد ندارند . آشیل تمام این چیزهاست . او خودش باند و جنگجویان خودش را در ارتش یونان دارد ، به افکارات سیاسی جدایی طلبانه خودش جامه عمل می پوشاند ، یه جورایی شبیه به اولی نورث (ollie north) . او فکر می کند که آگاممنون یک رهبر فقیر با استراتژیهای شکست خورده است و تا زمانی که پسر عمویش پاتروکلس (گرت هد لوند) در مبارزه ای کشته می شود خیال جنگ ندارد .
پاتروکلس که قیافه اشت ذره ای شبیه آشیل است ، کلاه خود و زره اش را برای مسخره کردن دشمن می پوشد ، و تا زمانی که کلاه خودش را از سرش بر نمی دارند همه فکر می کنند که این آشیل است که کشته شده است . بسیار دراماتیک است این توسعه وقتی که فیلم صد هزار مرد جنگجو را که آماده جنگ هستند را نشان می دهد ولی کاملا آنها را فراموش می کند وقتی فیلم صحنه مبارزه پاتروکلس را نشان می دهد ، و همه دوروبر آنها مانند اینکه دارند صحنه مبارزه ای را تماشا می کنند ف ایستاده اند .
براد پیت بازیگر خوب و مرد خوشتیپی است و برای اینکه نقش را طبیعی تر جلوه بدهد نزدیک به شش ماه کار کرد ، اما آشیل کاراکتری نیست که به راحتی سکنی گزیند . بگو شما چه خواستی درباهر چارلتون هستون و ویکتور میچر دارید ، اما یک راه خوب برای موفق بودن یک حماسه ی شمشیر و سندل دار ، این است که با فیلمبرداری بشود طوری که دوربین پایین زانوهای شما را نشان می دهد زمانی که در حال خواندن یک نثر شبه رسمی حماسه ای هستید . براد پیت بازیگری مدرن ، دارای جزئیاتی ظریف و درون گرا است ولی او یک جور پیچیدگی را به درون نقش میاورد در حالی که اصلا لازم نیست .
دیدن آشیل و دیگر کاراکتر ها به عنوان اینکه اگر انسان بودند ، به جای مخلوقاتی ابدی که در افسانه های یونانی مرسوم است ، کارگردان ولفگانگ پترسون اشتباه محاسبه کرده است . چیزی که در افسانه های یونانی اتفاق می افتد نمی تواند در بین کاراکتر های روانشناختی باور پذیر اتفاق بیافتد . این تمام اصل افسانه های یونانی است . فیلم های بزرگ مانند "الکاترا از مایکل کاکوینس" ، درباره قتل آگاممنون بعد از جنگ تروژان است . الکاترا از فضایی نزدیکی دراماتیک خشن استفاده می کند که عمدا به عنوان سبک در آمده است . البته ، اکاترا برای عام تماشاچیان سینما نیست .
بهترین صحنه فیلم جایی است که پیتر اتول جزیره ای از درام و احساس را میان آن دیالوگهای خسته کننده خلق می کند . او نقش پاشاه پیر پریم تروی را بازی می کند که در شب جرات بیرون رفتن از دیوارها را و رفتن به درون کمپ دشمن را دارد و آشیل را در چادرش سورپرایز می کند . آشیل ، پسر شاه پریم "هکتو" را در مبارزه ای قبل از دیوارهای تروی ، شکست داده است و جسدش را برپشت ارابه به داخل کمپ آورده است . شاه پریم از او برای بردن جسد به خانه برای خاکسپاری شایسته و بجا سوال می کند . برای این صحنه زمان و توجه لازم را برای درآوردن هر چه بهتر بودنش ، را داده اند . و ما این را باور می کنیم وقتی که آشیل به شاه پریم می گوید "شما برای شاه بودن بهتر هستید از اینکه بخواهید ارتش را رهبری کنید" . حضور پیتر اتول یاد آور کننده فیلم "لورنس عربستان" (1962) است . و این ثابت می کند که صبر و شکیبایی همراه با دیالوگ و کاراکتر مهمتر از این است که بخواهیم فیلم هایی صرف اکشن بسازیم .
درباره شهرهای یونان ، کلیشه ای از فیلم های حماسه ای کلاسیک هالیوود دست نخورده باقی مانده است . این همایشی است که هر وقت یک مبارزه بزرگ در حال اتفاق شدن است ، تمام کاراکتر های مهم خودشان را برای آن مهیا میسازند . وقتی آشیل با هکتور قبل از دیوار تروی مبارزه می کند ف برای مثال ، شاه پریم و خانواده اش نمایی درست در مقابل قصر دارند و ما طبق معمول نماهای جمعیت شلوغ را می بینیم . بعضی از نماها به طور آماتوری نماهای درشت (کلوزآپ) زنها را نشان می دهند که ناراحت هستند .
در نگاهی "تروی" به "آلامو" شبیه است . هر دو درباره قلعه هایی در محاصره هستند ، هر دو بخاطر نگهبان مقصر شب شکست می خورند . مکزیکی ها از آلاموی کشف نشده دزدکی به بیرون میایند و قطعا هیچ کسی بیدار نیست یونانی ها را ببیند که از اسب تروژان به بیرون میایند . یک فرق بین دو فیلم این است که بیلی باب تورنتن و آلاموی دیگر ، دیالوگهای مهیج و بزرگ داده شده است و خوب هم آنها را بیان می کند . ولی تروی دیالوگهایی را تهیه می کند که محتملا نمی توانند به خوبی بیان شوند بخاطر اینکه در آن صورتی که آنها نشان داده اند ابلهانه به نظر میرسد .
------------------------------------------------------------------------------------------
با عرض پوزش از اینکه وبلاگ دیر به روز میشود . یکی از دلایل دیر به روز شدن وبلاگ بستری شدن راجر ایبرت در بیمارستان در سه ماه اخیر بود که کار و کاسبی ما رو کساد کرد و دیگری اینکه خودمم یه کم سرم شلوغ بود (کی سرش شلوغ نیست) . ولی خوشبختانه ایبرت ظاهرا هنوز زنده است و از هفته پیش نوشتن را شروع کرده است و این نقد "کمربند قرمز" اولین ریویو او است . تصمیم گرفته ام که تمام فیلم هایی را که ایبرت برایشان مینویسد را برای خوانندگان تر جمه کنم و از این به بعد هم سعی میکنم که وبلاگ را حداقل هفته ای دوبار به روز کنم . به امید بهتر شدن................
-----------------------------------------------------------------------------------------
عکس های این هفته (برای دیدن به ادامه مطلب بروید)
1.پل نیومن و رابرت رد فورد (بوچ کاسیدی و ساندانس کید)
2.چارلی چاپلین
3.لینو ونتورا (بازیگر معروف ایتالیایی "همبازی آلن دلون در فیلم دسته سیسیلی ها و بسیاری فیلم های مشهور دیگر)
4. استیو مک کوئین