راجر ایبرت/ هنگام دیدن “بچه اشتباهی” کلینت ایستوود احساس همدردی و سپس خشم به من دست داد. فیلم ماجرای حقیقی یک مادر است که پسر کوچکش ناپدید می شود و به دنبال آن سازمان فاسد پلیس لس آنجلس به هم می ریزد. آنجلینا جولی نقش کریستین کالینز، مادر یک پسر ۹ ساله به اسم والتر که در ماه مارس سال ۱۹۲۸ مفقود می شود را بازی می کند. چند ماه بعد، پلیس لس آنجلس اعلام می کنند که پسر او زنده و سرحال در “دکالب” پیدا شده است.
اما مشکلی وجود دارد. کالینز ادعا می کند که پسر پیدا شده فرزند او نیست. پلیس لس آنجلس که زیر آتش فساد و بی قانونی گرفتار است، این پرونده را به عنوان یکی از نمونه های وظیفه اجرایی خوب خودشان بیان می کنند. هرچند که پسر پیدا شده سه اینچ از والتر کوچکتر است و حتی معلم و همکلاسی هایش او را تشخیص نمی دهند و طرز ترتیب دندانهای او هم با والتر واقعی یکی نیست. پلیس کالینز را بیمار “دیوانه” می خواند و او را در بند بیماران روانی حبس می کنند. اما ناپدید شدن خود او به موضوع یک برنامه صبح رادیویی یک واعظ به اسم ریو گوستاو بریجلب (جان مالکویچ) که برعلیه فساد پلیس قد علم کرده است، تبدیل می شود. در این میان، یک کارآگاه مصمم به اسم لستر ابرا (مایکل کلی) در یک مرغدانی بیرون از وینسول، اجساد ۲۰ پسر جوان را پیدا می کند.
شیوه روایی ایستوود از داستان همانند ساختار یک “تریلر” بنا نشده است بلکه سعی در باز کردن گره یک بی عدالتی دارد. روشن است که سردمداران پلیس لس آنجلس از یک چیز فرمان می برند و محافظت می کنند. از شهرت و اعتبار تیره خودشان. کالینز به دیگر زنان زندانی دیگر که تنها جرمشان فقط رنجاندن یک پلیس بوده است ملحق می شود. تاسیسات قضایی آنها را دواخور می کند، معالجات شک آوری بر آنها روا می دارد و هر معترضی را سر جای خود می نشاند. بطوری که بیماری ذهنی به عنوان یک جنایت شناخته می شود. این تمام آن چیزی است که این فیلم برآن بناشده است و براساس یک داستان واقعی درست شده است.
ایستوود یکی از فاخرترین کارگردانانی است که هم اکنون مشغول به کار است. بعضی اوقات ذکر می کنم که از مردن Fassbinder در سن ۳۸ سالگی و دهه ها نساختن فیلم برای ما تاسف می خورم. همچنین از ایستوود هم ناراحت هستم که چرا تا ۴۱ سالگی هیچ فیلمی نساخت. ما نمی توانیم او را به عنوان یک بازیگر از ذهن هایمان خارج کنیم. اما بسیاری از فیلم های بزرگ او در مقام کارگردان بعد از “سن بازنشستگی” به وجود آمده اند. بعضی از کارگردانان از جوانی شروع می کنند و خسته می شوند. اما هنوز دود از کنده بلند می شود.
“بچه اشتباهی”، صراحت و صرفه جویی مربی کلینت ایستوود، دان سیگل، را به نمایش می گذارد. فیلم حتی یک “جلوه” غیر ضروری را در خود نمی بیند. هیچ کار تزئینات هنری در آن دیده نمی شود. هیچ شیرین کاری تکان دهنده در آن وجود ندارد. فیلم یک موسیقی متن (توسط ایستوود) را در خود دارد که شاهکار نیست اما گوشنواز است. به سادگی داستان بیرحمانه خودش را بیان می کند و پلیس لس آنجلس را روبروی آن قرار می دهد. “بچه اشتباهی” داستان یک سازمان است که سر تا پا بر دروغ، تقلب، شکنجه، اعتراف گرفتن به زور، بنا نهاده شده است و البته سعی در نشان دادن چهره خوبی از خود می باشند.
سازمان پلیس لس آنجلس به اندازه کافی نمایی تاریک از خود به جا گذاشته است و در فیلم های اخیر بسیار به آن تاخته اند. فیلم هایی همچون”محرمانه لس آنجلس”، “روز تمرین”و “تراس لاکویو” بسیاری از فیلم ها پلیس های فاسد را درگیر ماجرا می کنند اما هیچ سازمان پلیسی به صورت دراماتیکی به تصویر کشیده نشده است. بله، پلیس های قهرمان هم وجود دارند اما آنها مستقل هستند و تک رو. هری کثیف با تمام مشکلاتش، محتملا این فیلم را تحسین می کند.
جان مالکویچ و جف پیرسون به عنوان وکیلی که پرونده کالینز را قبل از پلیس ها بررسی می کند، بسیار خوب از عهده نقش شان بر آمده اند. شاید محکم ترین اجرای فیلم به جیسون باتلر هارنر در نقش گوردن نورثکات قاتل است. نمی توان کاراکتر او را در یک برگ تشریح کرد. بازی مسحور کننده هرنر هر بیننده ای را انگشت به دهان می کند. او نقش یک قاتل مریض را بازی نمی کند، بلکه روح یک قاتل را در نقش می دمد.
فیلمنامه نوشته شده توسط مایکل استرازینسکی در ضمن مختصر بودن، درام بودن و خلاق بودن، یک داستان حقیقی را بیان می کند. هیچ گاه نمی توان مردی مثل نورکات را تشریح کرد. تمام پس زمینه زندگی نورثکات بطور عاقلانه ای توسط ایست وود شرح داده شده است. وهم آور، آنچنان که هست. نورثکات همانند مردی مثل جان وین، تد بانی و جفری داهمر بر داستان سوار می شود. بطور شگفت آوری خبیث، غیر قابل توضیح و غیر قابل نفوذ. شما مجبور نیستید برای خبیث نشان دادن خودتان دندان قروچه کنید.
جولی نقش کریستین کالینز را بدون تزئینات و حواشی اضافی اجرا می کند. او در یک شرکت تلفنی سرپرست است، عاشق پسرش است، در یک خانه ییلاقی دلپذیر زندگی می کنند و همه چیز به خوبی پیش می رود. او همانند هر مادری به مفقود شدن پسرش واکنش نشان می دهد. اما همین که هفته ها به ماهها تبدیل می شوند و پسری جعلی را به او معرفی می کنند، خشم و غضب او آنقدر اوج میگیرد تا زمانی که کل ساختار پلیس لس آنجلس را به زیر می کشاند. مالکویچ در نقش کشیش بسیار پر انرژی است. او در مقام کشیش یک رهبر مقدس نیست که مستقیما از طرف خدا مردم را راهنمایی کند بلکه یک فعال مذهبی است. و یک چیز دیگر، شما دوست دارید، پسری را که به جای والتر اصلی به کالینز تحویل داده می شود را بغل کنید.




