تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت


منتقد: راجر ایبرت 

مترجم: فرید عباسی


پارسال در جشنواره کن یک درام عالی وجود داشت به اسم "طعم گیلاس". فیلم به کارگردانی عباس کیارستمی است که در آخرین لحظات اجازه خروج از کشورش را گرفت و فیلم جدیدش را به جشنواره برای به نمایش گذاشتن رساند. هنگام ورود او به سالن پخش، حضار به طور ایستاده او را مورد تشویق قرار دادند و در پایان فیلم (هرچند این بار تشویق با بعضی هو کردن ها قاتی شده بود) هیئت داوران آن را همراه با فیلمی دیگر برنده جایزه پاملا د اور کردند.

 

 هنگام بازگشت از سالن پخش و رفتن به سمت هتل مجلل محل اقامت و ایستادن در لابی آن، بطور جالب توجهی نظر خودم را در عدم توافق با نظر دو منتقد سینما، جاناتان روزنبارم از شیکاگو ریدر و دیوید کهر از نیویورک دیلی نیوز، که مورد احترام من هستند، و هر دو اظهار داشتند یک "شاهکار" را دیده اند، یافتم.


 

می تواند چشم را بست و از فیلم بخوبی تعریف کرد, اما این کار شامل برعکس جلوه دادن تجربه دیدن فیلم (که بطور مشقت باری خسته کننده است) و تبدیل آن به فیلمی جذاب تر، حکایتی درباره زندگی و مرگ است. همانطوری که می‌توان از یک رمان بد فیلمی خوب ارائه داد، می‌توان از یک فیلم بد، ریویویی جذاب ارائه داد.

 

 داستان: یک مرد، سوار بر یک رنج رور در لم یزرع‌های خارج از تهران درحال گذر است و از منطقه ای صنعتی آماده برای ساختمان‌سازی و شهرک‌های حاشیه ای پر از جوانان بیکاری که به دنبال شغل می‌گردند، رد می‌شود. راننده یک جوان کارگر را سوار می‌کند و در حین مسافت از او می‌پرسد که آیا به دنبال شغل می‌گردد. "اگر مشکلات مالی داری، می‌تونم بهت کمک کنم". آیا این یک درخواست از سوی یک همجنس گرا نیست؟ کیارستمی از روی عمد به ما اجازه می‌دهد که این استنتاج را برای مدتی از حرف او برداشت کنیم، تا اینکه بتدریج اصل موضوع و مقصود او برای ما روشن می‌شود.

 

 

راننده، آقای بدیعی (همایون ارشادی) قصد خودکشی دارد. او چاله‌ای را در زمین کنده است، می‌خواهد به درون آن بپرد و چند‌تایی قرص بالا بندازد. همچنین می‌خواهد از شخصی بخواهد که طرفای 6 صبح بیاید و او را صدا بزند. "اگر جواب دادم، منو بکش بیرون. اگر جواب ندادم، 20 بیل خاک از رو زمین روم خالی کن که دفن بشم". آن کارگر فرار می‌کند.

 

 بدیعی همچنان به دنبال کسی است که این کار را انجام دهد. اول از یک دانشجور که خواهش می‌کند. اما از او هم جواب رد می‌‌شنود چون که می‌گوید قرآن خودکشی را ممنوع اعلام کرده است. سپس از یک تاکسی‌درمی کار مسن این خواهش را می‌کند. مرد سالخورده با خواهش او موافقت می‌کند چون که برای کمک به پسرش به پول نیاز دارد اما او هم با خودکشی موافق نیست. او به بدیعی می‌گوید که آیا می‌توان بدون طمع گیلاس این کار را بکنی؟ این، الزاما، داستان فیلم است. (لو نمی‌دهم که آیا بدیعی به آرزویش می‌رسد یا نه). کیارستمی با یک یکنواختی این را بیان می‌کند.

 

 

گفت و گو ها بسیار طولانی، طفره رونده و معمایی هستند. هدف‌ها نامشخص است. ماشین درون فیلم یا در طول دوره زمانی در آن لم‌یزرع در حال حرکت دیده می‌شود، یا در شُرُف یک خرابه، هنگام سیگار کشیدن بدیعی، پارک شده است. در یک برداشت ما به ندرت شاهد دو کاراکتر کنار هم هستیم. بنابر گفته ها کیارستمی خودش فیلم را فیلمبرداری کرده است، اول در جای راننده نشسته است سپس به جای مسافر.

 

مدافعان فیلم که تعدادشان هم کم نیست از میل کیارستمی برای پذیرش سکوت، انفعال، تامل و اندیشه او سخن به میان می‌آورند. تماشاگران بتدریج از تماشای فیلم خسته می‌شوند. ما از فیلم چیز یاد می‌گیریم اما اگر ما به خودمان اجازه دهیم که حس زمانه کیارستمی را بپذیریم، اگر ما خودمان را در معرض معمای وجودی کاراکتر اصلی قرار دهیم، آنوقت خواهد بود که بزرگی فیلم را احساس می‌کنیم.

 

 

 اما آیا اینطور خواهد بود؟ من صبر وافری در تماشای فیلم‌های خسته کننده دارم اگر که بتوانند من را مجذوب کنند. من تجربه دیدن یک مستند هشت ساعته به اسم "تیگا" که درباره چادر نشینان منطقه‌ای در سیبری است را دارم. من کاملا واقفم که کیارستمی مشغول به چه کاری است. از سر غرزدن نمی‌گویم که چرا در فیلم اتفاقی جالب و شکه کننده وجود ندارد. چیزی که احساس می‌کنم این است که شیوه کیارستمی در اینجا یک "تظاهر" است. ماهیت موضوع به فیلم چیزی اضافه نمی‌کند و از فیلم هم منفعتی به دست نمی‌آورد.

 

 

اگر ما با بدیعی احساس همدردی می‌کنیم، این نباید به بیشتر دانستن درباره او به ما کمک کند؟ در حقیقت برای دانستن هرچیزی درباره او؟ چه مقصودی از این کار بود که در ابتدا احتمال دادیم که شاید بدیعی همجنس باز باشد؟ ( نه چه مقصودی برای تماشاگران. چه مقصودی برای خود بدیعی دارد؟ یقینا او باید هشیار باشد که منظور او بغلط تعبیر شده است). و چرا ما باید خدمه کیا فیلمسازی کیارستمی را ببینیم. یک استراتژی خسته کننده طولانی که به یاد ما بیاورد مشغول تماشای فیلم هستیم؟ اگر تنها یک چیز وجود داشته باشد که "طعم گیلاس" به آن نیاز ندارد، یک یاد آوری‌کننده است.

 

 

درست است که یک حس بشردوستانه در زیر پوست فیلم وجود دارد. درست است که یک کارگردان ایرانی جرات این را داشته است که یک فیلم با موضوع ممنوعه خودکشی در کشورش, فیلمی بسازد. درست است که ما جنبش‌ها را برای رسیدن به استقلال هنری در ایران تشویق می‌کنیم. اما آیا "طعم گیلاس" یک فیلم قابل ارزش برای دیدن است؟ من که اینطور فکر نمی‌کنم.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: منتشر شده در مجله آدم برفیها

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:10  توسط فرید عباسی  |